#عروسی

آره خب، حالا به هر دلیلی باز هم به عروسی نرسیدیم ولی پس این دایره‌ی بزرگ و این صدای کرنا و دهل برای چی بود؟ رفتیم جلوتر. یه مرد عصبانی (البته فی‌نفسه آدم مهربونی بود ولی باید ظاهر عصبانیش رو حفظ می‌کرد) اومد و گفت اگه می‌خواید وارد میدان…

8 اردیبهشت

/

3 کامنت

8 اردیبهشت

/

3 کامنت

به عروسی اول نرسیدیم ولی امیدوار بودیم عروسی بعدی رو از دست ندیم و کمی در رنگ و موسیقی بختیاری گم کنیم خودمون رو. همین که سوار ماشین شدیم بهنام تسبیحی که افشین براش از یه امامزاده به تبرک آورده بود از آینه‌ی ماشینش آویزون کرد. بهنام میگه ما…

25 فروردین

/

3 کامنت

25 فروردین

/

3 کامنت

خب دیگه، بریم به سمت عروسی. کُر بختیاریِ قصه‌ی ما، بهنام، گفته بود عروسی صبح شروع میشه پس خودتون رو برسونید. صبح زود بیدار شدیم و از شهرکرد، خونه‌ی دوستِ نویافته، احسان حرکت کردیم به سمت روستای گزستان، یه روستای بکر وسط زاگرس. یه جاده‌ی پیچ‌درپیچ، طبیعتی که داره…

15 فروردین

/

1 کامنت

15 فروردین

/

1 کامنت