اونجا که فهمیدم «باید» هیچهایک کنم / قسمت چهارم

16 تیر

/

11 کامنت

16 تیر

/

11 کامنت

آخه چقدر این مسیرهایی که ما آدم‌ها می‌ریم می‌تونه متفاوت باشه. و اینکه چقدر شنیدن داستان زندگی بقیه آدم‌ها می‌تونه گستره‌ی فکری و تخیل تو رو گسترش بده! ما هنوز تو بهت دکتر و زندگی عجیبش بودیم. هیچ وقت فکر می‌کردی کسی یه همچین مسیری رو زندگی کرده باشه؟ من که نه!

به ساری رسیدیم. بربری و گوجه و خیار و پنیرخامه‌ای خریدیم و نشستیم وسط یه بلوار روی چمنا بساط نهار. یه آقایی از کنارمون رد شد، ما رو دید، وایساد، یه مکث… به بساطمون اشاره کرد و گفت:

 

خوشبختی یعنی این.

 

و رفت. از خودم خوشم میومد او اون لحظه. خیلی با خودم حال می‌کردم که همچین لحظه‌هایی رو برای خودم خلق کرده بودم. هِی با خودم می‌گفتم من باید کلی اینجوری برم سفر. خیلی چیز باحالیه.

با مهزاد خروجی شهر به سمت تهران وایساده بودیم که هیچهایک کنیم به سمت خانه. مهزاد واقعاً همسفر خوبی بود. هر وقت خسته می‌شدم و می‌خواستم کمی استراحت کنم نگران بحث ارتباط با راننده‌ها نبودم چون مهزاد همیشه پایه‌ی صحبت کردن و معاشرت با مردم بود. انتظارمون حدود یک ربع طول کشید که یک زانتیای سفید 50 متر جلوتر نگه داشت. دنده عقب گرفت و ما هم رفتیم پیششون. یه زن و شوهر میانسال بودن. آقای راننده گفت:

 

 Hello, can I help you? :•
ما: سلام! حالتون خوبه؟ ایرانی هستیم 🙂
•: ئه فکر کردم توریست خارجی هستید. کجا می‌رید؟
ما: به سمت تهران.
•: خب بیاید ما تا یه جایی می‌رسونیمتون. داریم می‌ریم سمت تهران ولی تو راه یه سر دریاچه شورمست رو می‌خوایم ببینیم. اونجا سر جاده پیاده‌تون می‌کنیم.
ما: عالیه! مرسی.

 

کلی باهاشون دوست شدیم. خیلی باهامون حال کردن، مخصوصن وقتی فهمیدن من ارشد خواجه نصیر خوندم و مهزاد هم ارشد مردم‌شناسی دانشگاه تهران. خودشون از بچه‌هاشون راضی نبودن خیلی. می‌گفتن دوتا پسرمون اصلن به فکر درس نیستن و خیلی بیخیالن و همه‌ش دختربازی می‌کنن. می‌گفتن اونا دیگه با ما نمیان سفر. با دوستای خودشون می‌رن ویلای شمال. حس ناراحت‌کننده‌ای بود. به مادرشون فکر می‌کردم و چهره‌ی نگرانش. شاید ده سال پیش الان رو اینجوری نمی‌دید. شاید فکر می‌کرد ده سال دیگه همه‌ی خونواده شاد و خوشحال با هم می‌رن مسافرت و کلی خوش می‌گذره و بچه‌ها از دغدغه‌هاشون واسه مامان و بابا می‌گن و مامان و بابا هم بچه‌ها رو نصیحت می‌کنن که این طوری باش و اونطوری نباش و این کارو بکن و بچه‌ها هم بگن چشم پدر. کلن حساب کنی آرزوهای بی‌فرجام مادرها تو دنیا از همه‌ی ساکنان دیگه‌ی کره زمین بیشتر بوده.

 

اون روز یه جورایی با مهزاد تصمیم گرفتیم بچه‌های رویای مادر باشیم. از اون بچه‌ها که باهاشون می‌رن سفر و حرفاشون رو به مامان و بابا می‌زنن و پای نصیحت‌ها و داستان‌هاشون می‌شینن. به جاده‌ی شورمست که رسیدیم دعوتمون کردن که باهاشون بریم اگه عجله‌ای ندایم. باهاشون رفتیم و توی اون عصر آروم (ولی شلوغ، سیزده بدر بود خب!) یه دوری اطراف دریاچه زدیم و برگشتیم تهران.

 

بعد از اون سفر انگار آدم بافراست‌تری بودم. جدی عوض شده بودم. رشد کرده بودم. قوی‌تر شده بودم و خودم رو بیشتر دوست داشتم و این خیلی حس باحالی بود. و همه‌ی این زندگی جدید رو مدیون یه سبک سفر جدید بودم: هیچهایک یا همون مرامی‌سواری. هیچهایک، این روش مسافرت، من رو به یک مسافر کوله‌گرد تبدیل کرد و من کوله‌گردی رو وارد زندگی شهری خودم هم کردم. خونه رو تحویل دادم و الان یک سالی می‌شه که خونه ندارم و مثل عشایر زندگی سیاری دارم. باز هم این سبک سفر رو تکرار کردم و دیگه درگیرش شدم. داستان سفرهام اینجان. سفرهای قبلیش هم که تو اینستاگرامم هستن.


 

11 پاسخ

  1. مثل همیشه عالی عالی عالی، از اولین فالورات بودم حالا هم از اولین خوانندگان وبسایتت، برات ارزوی موفقیت تو کارات میکنم?????

  2. چه کار خوبی کردی ارشاد وبسایتتو راه انداختی و با جزییات بیشتر می نویسی. اینجا خوندن حالش بیشتره تا اینستا. راستی با همین فرمون برو جلو ، من که هنوز جرات اینجوری سفر کردنو پیدا نکردم.

  3. سلام. واقعن تشکر بابت به اشتراک گذاری تجربه سفرهات ..
    یه سوال ؟
    منظورت از این {خونه رو تحویل دادم و الان یک سالی می‌شه که خونه ندارم و مثل عشایر زندگی سیاری دارم.} چیه ؟ چطوری توی تهران مثل عشایر زندگی می کنی ؟ یعنی واقعن میشه بدون خونه !

  4. ارشاد خیلی دوست دارم پسر واقعا دوست دارم هیچهایک کنم کنارت و کلی چیز ازت یاد بگیرم اما فعلا شرایط ابزاری مناسبی ندارم.امیدوارم همیشه شاد و خوشحال و سرزنده باشی به قول خودمون کوردها بژیت کاک ارشاد.

  5. سلام آقای ارشاد… ممنون که اینقدر خوب حس تون و تجربه هاتون رو نوشتید…. میخوام شروع کنم و در آستانه تولد ۳۷ سالگی (!!!) من! ۳۷! … (لبخند عمیق) هیچهایک رو تجربه کنم. و خوندن داستان هاتون جرات م را بالا می بره.راستش ی کم استرس و هیجان ش رو دارم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *