#داستان اولین هیچ‌هایک من

اولین بار بود که عزممون رو برای یک سفر کاملن هیچهایکی جزم کرده بودیم. یه ترکیب عالی بودیم. یه دختر و یه پسر. مطمئن بودم تحت هیچ شرایطی رو جاده نمی‌مونم چون مهزاد خیلی خوشکله! فقط کافیه تو چشم هر راننده‌ای زل بزنه تا پاشو بزنه رو ترمز و…

20 تیر

/

31 کامنت

20 تیر

/

31 کامنت

سفر شروع عجیبی داشت. آخه مگه می‌شه اولین هیچهایکی که می‌زنی تو رو از تهران ببره تا گنبد! ۴۸۷ کیلومتر راه! و بعدش دعوتت کنه خونه‌ش به صرف چکدرمه و یک خواب گرم و نرم و راحت. اینطوری شد که اعتماد به نفس (بخوانید اعتماد به شانس) بالایی داشتیم….

19 تیر

/

5 کامنت

19 تیر

/

5 کامنت

اون از شب گذشته و داستان پتوی حسین که یه پتوی معمولی نبود. از جنس الیاف و نخ و پنبه نبود. پتوی حسین از جنس جاده و از جنس مهر بود. از جنس انسانیت، نوع‌دوستی و خلاصه از یه جنسی بود که خیلی من رو به فکر فرو برد….

18 تیر

/

9 کامنت

18 تیر

/

9 کامنت

آخه چقدر این مسیرهایی که ما آدم‌ها می‌ریم می‌تونه متفاوت باشه. و اینکه چقدر شنیدن داستان زندگی بقیه آدم‌ها می‌تونه گستره‌ی فکری و تخیل تو رو گسترش بده! ما هنوز تو بهت دکتر و زندگی عجیبش بودیم. هیچ وقت فکر می‌کردی کسی یه همچین مسیری رو زندگی کرده باشه؟…

16 تیر

/

11 کامنت

16 تیر

/

11 کامنت

اصلن قرار نبود هیچهایک کنیم. هیچهایک چی هست اصن؟ یعنی می‌دونستم چی هست. قبلاً از طریق کوچ‌سرفینگ و مسافرهای خارجی که میومدن خونه‌م اسمش رو شنیده بودم. ولی هیچهایک تو ایران؟ بیخیال بابا! گفتیم با اتوبوس می‌ریم اول جاده الیمستان و بعدش یه ماشینی چیزی رد میشه دیگه، کرایه‌ش…

6 تیر

/

7 کامنت

6 تیر

/

7 کامنت