#آدم‌های جاده

اولین بار کلمه‌ی هیچ‌هایک رو از زبون «الکسی بوندارنکو» شنیدم که سالِ ۹۳ از طریق سایت کوچ‌سرفینگ من رو در تهران پیدا کرد و چند روزی مهمونم شد. چهار سال بعد من رفتم روسیه و چند روزی مهمونش شدم. آدم ماجراجو و سفربرویی‌ـه. تازه با لینا ازدواج کرده و…

3 شهریور

/

0 کامنت

3 شهریور

/

0 کامنت

جاده خلوتی بود. بعدن فهمیدم بهش می‌گن جاده آلمان چون نازی‌ها زمان جنگ جهانی دوم برای خودشون درست کرده بودن. داشتم این جاده رو پیاده به سمت شرق گز می‌کردم. تو کله‌م این بود که خودم رو به گنبدکاووس برسونم و برای شبم یه میزبان پیدا کنم. تو همین فکرها بودم…

5 تیر

/

1 کامنت

5 تیر

/

1 کامنت

اسمش هست «ارغوان» ولی دوستاش بهش می‌گن «اسکارلت» چون ارغوان یعنی اسکارلت. بذارید قصه رو از زبون خودش تعریف کنم: من اسکارلت هستم و توی “کافه خانه‌ شیراز” کار می‌کنم. بهترین دوستم خودکشی کرد و برای مدت زیادی، تا همین شیش ماه پیش حالم خیلی بد بود و همه‌چی…

5 تیر

/

0 کامنت

5 تیر

/

0 کامنت

  ? ده یازده سالم بود، یه روز داداش بزرگم توی خونه با رفیقاش نشسته بودن شیشه می‌کشیدن، بهم گفت بیا یه پُک بزن. زدم. گفت: «اینو بهت دادم که دفعه بعد نری اون پشت‌مشتا دزدکی بکشی بخوای ببینی این چیه ما می‌کشیم. می‌خوام همینجا جلو خودم بکشی.» یه…

5 تیر

/

5 کامنت

5 تیر

/

5 کامنت

داشتیم از شیراز به سمت تهران هیچ‌هایک می‌کردیم که آقا رضا از پیچ روبرو آروم آروم ظاهر شد، مقوای دست ما رو دید که روش نوشته شده بود «اصفهان». زد بغل و سوارمون کرد.   ? چه خوب شد شما اومدین سر راهم و سوارتون کردم. دو سه روزه…

5 تیر

/

1 کامنت

5 تیر

/

1 کامنت

کاترینا روسیه متولد شده ولی توی دانمارک زندگی می‌کنه. یه اینستاگرامر موفقه و هی رابه‌را عکس‌های قشنگ از خودش در جاهای قشنگ می‌ذاره. ولی انگار پشت این عکس‌ها و مناظر قشنگ زندگی پر فراز و نشیبی رو پشت سر گذاشته تا به اینجا رسیده. دیجیتال دیزاینر بود و بعد…

4 تیر

/

0 کامنت

4 تیر

/

0 کامنت

«یه روز با سروصدای زیادی بیدار شدیم از خواب. دیدم فرمانده‌ی عراقی با سربازهاش تو کوچه‌ن. عراقی‌ها روی پشت‌بوم‌ها بودن. آبادان رو از دست داده بودیم.» غفور، صاحب این لنج که الان (توی عکس) رو عرشه‌ش هستیم، بعد از حصر آبادان دستِ خونواده‌ش رو می‌گیره می‌بره کرمان. اونجا غفور…

2 تیر

/

3 کامنت

2 تیر

/

3 کامنت

اون روز صبح سفر رو از اصفهان به سمت تهران شروع کردیم. رفتیم خروجی شهر و منتظر موندیم ببینیم کی حاضره دوتا پسر کوله‌گرد (من و محسن) رو سوار کنه. معمولن وقتی دوتا پسر می‌خوان هیچهایک کنن راننده‌های کمی هستن که بهشون اعتماد می‌کنن و سوارشون می‌کنن. این شد…

2 تیر

/

5 کامنت

2 تیر

/

5 کامنت

علی اهل زرقان بود و داشت می‌رفت عسلویه که الکل صنعتی بزنه و ببره مشهد. دوازده سالش بود که ترک تحصیل کرد و شاگرد باباش شد. از اون موقع به بعد دیگه از ماشین سنگین پیاده نشد.   ? این خالکوبیه قضیه‌ش چیه علی؟ ‌? هاها. دیشب عموم اینا می‌گفتن برش دار. ‌? چرا؟…

2 تیر

/

0 کامنت

2 تیر

/

0 کامنت

گفت «بهار که میشه واسه عید همه‌ی خاندان برمی‌گردیم به طبیعت. هر کی از شهر خودش. برمیگردیم به همین منطقه (چهارمحال‌وبختیاری) و چادرهای سنتی‌مون رو علم می‌کنیم، لباس‌های سنتی بختیاری می‌پوشیم و کل سیزده روز رو مثل قدیما، عشایری زندگی می‌کنیم. خوشحال‌ترین‌مون هستیم توی این روزها.» ‌ تعطیلاتش تموم…

2 تیر

/

0 کامنت

2 تیر

/

0 کامنت