#ارشاد نیک‌خواه

شارل بودلر در سال ۱۸۲۱ در پاریس به دنیا اومد. پنج سالش بود که پدرش رو از دست داد، و یک سال بعد مادرش با مردی ازدواج کرد که شارل ازش خوشش نمی‌اومد. به مدرسه‌ها و شبانه‌روزی‌های خوبی فرستادنش، ولی بچه‌ی یاغی و سرکشی بود، در نتیجه هِی اخراج…

15 دی

/

0 کامنت

15 دی

/

0 کامنت

برای من این سناریو بارها تکرار شده: با یک کتاب آشنا می‌شم. می‌رم می‌خرمش (یا از سایت library genesis دانلودش می‌کنم و می‌ریزمش توی کیندل عزیزم). شروع می‌کنم به خوندن. شیره‌ی تک‌تک جمله‌هاش رو می‌کِشم (برای همینه که خیلی کُندم توی کتاب‌خوندن). اگر محتوای کتاب وارد زندگی روزمره، معاشرت‌هام…

1 آبان

/

22 کامنت

1 آبان

/

22 کامنت

معمولن وقتی کتابی رو نمی‌فهمیم فکر می‌کنیم خیلی هوشمندانه و سطح بالاست. ولی من این‌جور کتاب‌ها رو چرت‌وپرتی بیش نمی‌دونم و هیچ وقت نمی‌رم سراغشون. [divider][/divider] ببین، بذار اول داستان یک فیلسوف رو برات تعریف کنم که حدود ۴۵۰ سال پیش در جنوب فرانسه زندگی می‌کرد. زمانی که همه‌ی…

17 شهریور

/

20 کامنت

17 شهریور

/

20 کامنت

این موجودات قشنگ که در عکس بالا می‌بینید از راست به چپ شیمِل، پسته، غزل، فلفل و اِشنی هستن که توی یک خونه‌ی خوش‌رنگ و خوش‌انرژی در زاهدان زندگی می‌کنن. غزل بقیه‌ی بچه‌ها رو آورده توی خونه‌ش و ازشون مراقبت می‌کنه. غزل مهربون‌ترین آدم دنیاست، که اگه یک گربه‌ی مریض…

13 شهریور

/

21 کامنت

13 شهریور

/

21 کامنت

در جواب نوشته‌ی قبلیم (وقتی سفر درمان افسردگی نیست) ترانه بهم میگه: «آره خب، تو #ایسه رو داری. پناهگاه و جایی که بهش احساس تعلق داری. جایی که بتونی توش آروم بگیری، بگی این خونه‌ی منه، و توش به بی‌قراری ذهنیت رسیدگی کنی و به قول خودت “قدردان چیزهایی…

11 شهریور

/

3 کامنت

11 شهریور

/

3 کامنت

افسرده و کمرنگ‌ بودم. دلیلِ افسردگیم؟ سرگردونی، و یه جور بی‌قراری و «خب‌تهش‌که‌چیِ» همیشگی که همه جا، صرف نظر از جغرافیایی که توش بودم، باهام بود. می‌دونستم که در این وادیِ اندیشه در مورد معنا و غایت هستی، هرچی بیشتر پیش می‌رم همه چی بی‌معناتر می‌شه. متوجه شدم که…

9 شهریور

/

13 کامنت

9 شهریور

/

13 کامنت

اولین بار کلمه‌ی هیچ‌هایک رو از زبون «الکسی بوندارنکو» شنیدم که سالِ ۹۳ از طریق سایت کوچ‌سرفینگ من رو در تهران پیدا کرد و چند روزی مهمونم شد. چهار سال بعد من رفتم روسیه و چند روزی مهمونش شدم. آدم ماجراجو و سفربرویی‌ـه. تازه با لینا ازدواج کرده و…

3 شهریور

/

0 کامنت

3 شهریور

/

0 کامنت

افسردگی بعد از سفر از جنس یک شوک بود برام. از جنس یک تَرَک‌خوردگی. بعد از یک ماه و هفت روز، یهو سبک‌زندگی جاده‌ای، آفتابی و جام‌جهانی رو رها کردم و برگشتم ایران و نمی‌دونستم چیکار کنم و برنامه چیه. قضیه به دلار و سکته‌ی اقتصادی ایران ربطی نداشت….

21 مرداد

/

14 کامنت

21 مرداد

/

14 کامنت

پست‌هات که همه‌ش چندتا محصوله و زیرش قیمت‌ها رو نوشتی! مثل همه‌ی پیج‌های (شکست‌خورده‌ی) دیگه یک فروشگاه کسل‌کننده‌س که من رو نگه نمی‌داره و به خرید ترغیب نمی‌کنه. خودت کجایی اصلن؟ کی این‌ها رو می‌سازه؟ قصه‌شون چیه؟ چرا من رو جذب نمی‌کنن؟ آها! چون شخصیت ندارن. کاراکتر ندارن. روح…

15 خرداد

/

21 کامنت

15 خرداد

/

21 کامنت

در سال ۳۰۶ قبل از میلاد، یعنی حدود ۲۳۰۰ سال پیش فیلسوفی به نام «اپیکور» زندگی خانوادگی غیرعادی رو در پیش گرفت. با چندتا از دوست‌های صمیمیش (که اکثرن فیلسوف، ریاضیدان و آدم‌حسابی‌های اون روزهای آتن بودن) رفتن بیرون از شهر خونه‌ی بزرگی گرفتن و دور هم زندگی جدیدی رو…

30 اردیبهشت

/

68 کامنت

30 اردیبهشت

/

68 کامنت