خونه و سبک زندگی جدید من | قصه‌ی گلوریا

25 خرداد

/

119 کامنت

25 خرداد

/

119 کامنت

خونه‌م رو دوست دارم. خونه‌ی باحالیه و هرکی هم میاد میگه «گلوریا (اسمی که من و کیوان برای خونه‌مون انتخاب کردیم) خیلی باحال و خوش‌حسه». یه خونه‌ی قدیمی ولی راحته. وایب و انرژی خیلی مطبوعی داره و ما هِی داریم سعی می‌کنیم یه چیزهایی بهش اضافه کنیم و اونجور که دوست داریم بسازیمش و خوشکلش کنیم. ارتباط خوبی بین‌ ما و گلوریا هست. آدم باید با خونه‌ش اوکی باشه. رابطه‌تون رو می‌گم. خونه‌ها روح دارن. نه بهتر بگم: کاراکتر دارن. ببین ولش کن این چیزا رو. بذار خونه رو بهتون نشون بدم.

[divider][/divider]

بیشتر بدانید:

«گلوریا» اسم هتل هژده‌ستاره‌ای در آنتالیا بود که در جریان همایش INFLOW ما رو بردن اونجا و چند روزی مهمونشون بودیم و و در زندگی لاکچری غلت زدیم و آخرسر دمپایی‌های هتل (و اسمش) رو دزدیدیم و از آنِ خود و خونه‌ی جدیدمون کردیم.

[divider][/divider]

اجازه بدین همین الان رو براتون توصیف کنم. تو اتاق کیوانم. خودش خونه نیست. روی تختش لم دادم و مک‌بوک جدیدم روی پامه و روبروم روی یک حرف K بزرگ از جنس ورقه‌های مسی به دیوار تکیه داده که کیوان از یک تابلوی BANK MELLI IRAN برداشته. کیوان می‌گه «رو زمین افتاده بود و نمی‌خواستنش.» دیگه نمی‌دونم راست می‌گه یا نه! ولی به هرحال. همزمان با این قضایا آهنگ Waltz of the Butterfly داره توی اتاق پخش میشه که «سایه» از توی تلگرام برام فرستاد دیروز.

 

 

پشت سرم یه ویدیو پروژکتوره، روی یک طاقچه‌ی چوبی که طبق معمول کیوان خودش نصب کرده به دیوار و از چیزای بازیافتی درست کرده. کلن همه‌ی دیوارهای خونه رو سوراخ کرده و یه چیزی بهش نصب کرده. باحال شدن. برای نمونه همین چوب‌لباسی رو ملاحظه بفرمایید:

اون کُنده رو از تو خیابون پیدا کرد، آورد خونه و زدیم به دیوار. اون پوستر رو سالومه بهم داده. یه روز بهم پیام داد و عکس پوستر رو برام فرستاد و گفت: «ببین من یه این پوستر رو دارم ولی سنم رفته بالا دیگه به اتاقم نمیاد. می‌خوایش؟» گفتم: «آلبوم‌های پینک فلوید هستن؟ معلومه که می‌خوام.»

دلیل اینکه روی تخت کیوان و توی اتاق کیوانم اینه که در مقایسه با اتاق خودم اینجا راحت‌تره. من توی اتاقم هنوز لم‌کده نساختم. می‌دونی چی می‌گم؟ یه مبل توشه و یه میز کار. یه تشک خوش‌خواب و چندتا کوسن کم داره. و یک فرش. و رنگ. نمی‌خوام دیوارهای سفیدش رو رنگ کنم. می‌خوام چیزهای رنگی بهش اضافه کنم و با محتویات اتاق بهش رنگ بدم. اتاقم مثل یک بوم سفیده که هیچی توش نیست و دست خودمه توش چی بکشم.

اتاقم هنوز خامه و من دارم کم‌کم یه کارهایی توش می‌کنم. توش درخت گذاشتیم (مرسی از خیابون‌ها و سطل زباله‌های این شهر!). یه چیزهایی هم زدم به دیوارهاش. تصمیم دارم خیلی کم‌هزینه خونه رو قشنگ کنم و از چیزای بازیافتی یا چیزهایی که توی کوچه و خیابون و دشت و دمن پیدا می‌کنم استفاده کنم. کلن خیلی هم پول ندارم خرج کنم. تا همین حالاش هم اجاره کردنِ خونه و خرید وسایلش کلی خرج روی دستم گذاشته. پس باید دست‌به‌عصاتر حرکت کنم و همزمان قرض‌ها رو هم باید بدم. ولی فکر کنم تا یکی دو هفته دیگه شکل اتاقم خیلی عوض بشه! ازش براتون عکس می‌گیرم و پست می‌کنم همین‌جا. قول. ولی بذار همین چیزایی که توی خونه هستن رو بهتون نشون بدم. این میز کار کیوانه:

اون پرده هم که روی پنجره‌ی کیوانه امین از نپال آورد و یه روز بستش اینجا و دیگه نیومد برداره.

برای خرید لوازم خونه رفتم تو دیوار. البته سایت دیوار منظورمه. از یک استاد دانشگاه خریدیمش. گفت: «من و خانومم توی دانشگاه روی یکی از اینا با هم آشنا و عاشق هم شدیم. بعدش که ازدواج کردیم رفتم یکی از اینا خریدم. از همون تولید‌کننده‌ی اصلیش که اینا رو برای مدارس و دانشگاه‌ها می‌سازه خریدم.» گفت که روی اون میز سه تا رساله‌ی دکترا نوشته شده.

این میز اولش قرار بود چندلر و جویی‌ طوری، توی هال میزِ کارِ من و کیوان باشه ولی بعد از یه مدت دیدیم وجودش توی هال توجیهی نداره و من توی اتاقم که یه میز دارم و کیوان هم میز کار لازم داره و اینجوری شد که آوردیمش اتاق کیوان. طرف راستِ میز با لپتاپ کار می‌کنه و می‌نویسه و طرف دیگه روی صنایع دستی‌ها و اکسسوری‌هاش کار می‌کنه. این روزها داره با صدف و مرجان‌ یه چیزهایی می‌سازه.

این هم خودِ کیوان

این هم خودِ کیوان

اون مبل سه نفره‌ی یشمی توی اتاقم رو از تو دیوار خریدم. از یه آقای خیلی متشخص. وقتی داشتیم مبل رو می‌ذاشتیم پشت وانت گفت: «فرمودین دانشجو‌ هستین؟ ما یه دستگاه قهوه‌جوش هم داریم استفاده نمی‌کنیم اگه می‌خواید بیارم براتون. فقط فیلتر نداره. می‌تونید براش بگیرید. پولی هم بابتش نمی‌خوام.» منم گفتم: «آره ممنون می‌شم دمتون گرم.» دستگاهه اینه:

راستش ما تا حالا ازش استفاده نکردیم چون فیلتر نگرفتیم براش. شاید ما خیلی قهوه‌خور نیستیم. البته من قهوه دوست دارم ولی خب انگیزه‌م اینقدر زیاد نبوده که صرفن برای فیلتر بزنم بیرون از خونه. البته الان که فکر می‌کنم دوست دارم صرفن برای فیلتر یه روز بزنم بیرون. یا یه روز بعد از کار تو راه خونه می‌رم یه قهوه‌فروشی فیلتر می‌گیرم و راش می‌ندازم.

اون ماشین لباس‌شویی رو دیدین بغل قهوه‌جوش؟ این ماشین لباس‌شویی هم داستان داره. من سه روز قبل از عید نوروز ۹۶ همه‌ش دنبال وسایل برای خونه بودم. می‌خواستم این ور سال همه وسیله‌های خونه رو بگیرم و بعدش برم تعطیلات. رفتم سراغ دیوار. جستجو رو با اجاق گاز شروع کردم. یه دونه پیدا کردم قیمتش بود ۷۰ تومن و ظاهر خوبی داشت. بهش زنگ زدم. یه پسر جوان برداشت. باهاش قرار گذاشتم که برم گاز رو ببینم:

 

  • کجایین شما بیام اجاق گاز رو ببینم؟
  • مجیدیه.
  • سالمه؟
  • سالمه و فر هم داره فقط شعله‌ی وسطش کار نمی‌کنه. از بس روش زغال گذاشتم واسه قلیون که خراب شد فیلانش. ولی می‌تونی با بیست بیست و پنج تومن عوضش کنی. اتفاقا الان هم یه زغال روشه.
  • [خندیدم] میشه الان دیگه اون زغال رو برداری که بیام ببینمش؟
  • بیا.

رفتم و گاز رو دیدم و پسندیدم. مال یه خونواده بود که همه‌ی وسایل خونه رو عوض کرده بودن. گاز و یخچال و همه‌چی. خانم خونه گفت: «راستی اون یخچال و فریزر رو داریم می‌خواین؟» گفتم «چند؟» گفت: «سیصد». گفتم «دویست بدین اونا رو هم می‌برم.» گفت: «باشه ببر.» گفتم: «فردا با یه وانت میام دنبالشون.» داشتیم می‌رفتیم که خانوم خونه گفت: «این ماشین لباس‌شویی هم داریم. فقط این تایمرش خراب شده. می‌تونید ببریدش. پولی هم بابتش نمی‌خوام. زنگ بزنید به تعمیرکار میاد با ۳۰ تومن تایمرش رو تعویض می‌کنه براتون. خیلی تمیز می‌شوره. به خدا لکه‌های شلوار پسرم رو فقط این می‌تونست پاک کنه. همسایه‌ بغلی‌مون هم شلوار بچه‌هاشون رو میاورد با این می‌شست. خیلی تمیز می‌شوره.» راست می‌گه خداییش خیلی تمیز می‌شوره.

اون گیاه گوشه‌ی هال هم از توی خیابون پیدا کردم. از کنار خیابون و سر کوچه‌ها چیزهای عجیبی می‌شه پیدا کرد ها. مثلن اون دوتا شاخ روی میز کارم رو دیدین؟ چندتا عکس بالاتر؟ اونا رو سه چهار هفته پیش سر کوچه‌مون پیدا کردم! یه برنامه‌هایی براشون دارم.

آره دیگه خلاصه خونه‌مون قشنگه و داره بهتر می‌شه واسه خودش و من این قضیه هم دوست دارم چون دلم برای یه جایی که بتونم بهش بگم «خونه‌م» و «اتاقم» تنگ شده بود. یه جای راحتی که واسه خودم باشه و تنها باشم توش و خودم قشنگش کنم واسه خودم. و الان دارم رویای این روزهام رو زندگی می‌کنم. سخته ولی دوستش دارم. صبح‌ها باید زود پاشم و تا پنج باید سر کار باشم و مثل قبل آزاد نیستم ولی دوستش دارم. یعنی فکر کنم الان باید این باشه دیگه که بعدن هم یه جور دیگه/بهتر باشه. می‌دونی چی می‌گم؟

مانیفست هولستی. سه سال پیش واسه تولد کیوان بهش دادم که الان رو دیوار اتاقشه.

با این سبک زندگی دارم با مک‌بوک ایر این مقاله رو تایپ می‌کنم. لپتاپ سبک و خوش‌حسی که همیشه می‌خواستمش ولی چون یه هیچ‌هایکر بودم که فریلنسر بودم هیچ وقت پولم نمی‌رسید که همچین لپتاپی بخرم. در نتیجه مجبور بودم لپتاپ زغال‌سنگی و پیرم که نزدیک سه کیلو وزن داشت (با شارژر و هارد و بیسارش) رو با خودم بکشم این‌ور اون‌ور. ولی الان یک کیلو و سیصد گرم رو با خودم حمل می‌کنم و لازم نیست شارژرش رو ببرم چون ۷ تا ۸ ساعت باتری نگه می‌داره! و اینقدر قشنگه که همون یک کیلو و سیصد گرم هم فکر می‌کنم سیصد گرمه! ندید بدیدم. می‌دونم.

این روزها دارم می‌رم فوتسال و پینگ‌پونگ. ورزش‌هایی که همیشه خیلی دوست داشتم و توش خوب بودم. این روزها چهارشنبه‌ها یه برنامه‌هایی داریم با چند تا از بچه‌ها که که هرکی در مورد یه موضوع باحالی، یه چیزی تحقیق کنه و بیاد برامون با پروژکتور توی اتاق کیوان ارائه بده. خودم هم جلسه‌ی اولش رو می‌خوام بذارم و موضوعش هست: «داستان مشهورترین و تاثیرگذارترین آلبوم‌کاورهای دنیای موزیک». نگران نباشید. داستانشون هرچی بود برای شما هم خواهم گفت.

در این دوره از زندگی کارمندی و شهرنشینی یه جور دیگه می‌زنم به جاده. هر سه ماه یکبار می‌تونم ۱۵ روز مرخصی بگیرم و برم سفر. هر بار یه جوری. یه بار می‌رم همایش جهانی گردشگری توی ترکیه، یه بار هیچ‌هایک می‌کنم سمت چهارمحال و بختیاری و بعضی وقت‌ها هم… دلش می‌خواد اوایل مرداد ۱۳۹۶ بره اینجا:

119 پاسخ

  1. من همون پوستر پینک فلویدو هنوز دارم، عالیه، یادمه بابام هر وقت میومود خونه ام میگفت “این چیه زدی به دیوار؟!”

  2. ارشاد خودت میدونی ولی زندگی کارمندی خیلی بده به نظرم یه کار دیگه پیدا میکردی :)))
    ۳۰ سال یه کار تکراری رو قراره انجام بدی و بعد میندازنت بیرون
    عوض یه کار بگیر که بعدا توش اوستا بشی

  3. تازه بعدا مرخصی هات هم دست خودته یه جوری خودت اقای خودتی نه این که از یه ادم اخمو درخاست کنی برای مرخصی :/

  4. تا حالا به غیر تو فیلما کسی رو ندیده بودم که اینجوری خونشو با فکر خودش ساخته باشه. خیلی خوبه که ادم خودش باشه و راحت زندگی کنه 🙂
    سایتتم خیلی جالبه. اولین سایت فارسیه که هم از طراحیش خوشم اومده هم از متناش. خیلی خودمونیه و حس آروم ولی هیجان انگیزی داره.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *