درباره‌ی من

من همونی هستم که فکر می‌کنه زندگی یه جایی اون بیرون در جریانه و نه اینجا! همونی که هیچ‌هایک می‌کنه! همون کوله‌گردِ جستجوگر. همونی که گم شده ولی باکی از این قضیه نداره چون باور داره که

برای اینکه خودتو پیدا کنی اول باید گم بشی.

من سفر می‌کنم. ولی سفرهای من با سفرهایی که تو ذهن شماست شاید کمی تفاوت داشته باشه. من کمی سبک‌تر، رهاتر و ارزان‌تر سفر می‌کنم. یعنی اینجوری بگم که من به جاده می‌زنم، لحظه‌ می‌سازم و سرعت زندگی رو با سرعت اون لحظه‌ها هم‌آهنگ می‌کنم. بعدش برمی‌گردم، بعضی وقت‌ها زودتر، بعضی وقت‌ها دیرتر. شایدم یه روز دیدی خیلی دیر شد! کی می‌دونه!

اینجا نمی‌خوام در مورد اینکه چرا اینقدر سفر می‌کنم و چرا اینجوری سفر می‌کنم حرفی بزنم. چون یه جای دیگه در موردش حرف زدم. اینجا می‌خوام یه چیزای دیگه در مورد خودم بگم.

من ارشاد نیک‌خواه هستم. میگن پدربزرگم این اسم رو روم گذاشت. ۲۷ سال دارم (جدی ۲۷تا شد؟!)، تا هژده سالگی کنار پدر و مادرم تو مریوان زندگی کردم، بعدش رفتم دانشگاه تبریز عمران خوندم. اصلن ازش خوشم نیومد! به همین دلیل کلن مسیر رو عوض کردم. برای ارشد MBA خواجه نصیر تهران خوندم. ازش بدم نیومد ولی چیز خاصی هم نبود. هرچی که بود تو سربازی به دادم رسید. خدمت سربازی رو تو قسمت نخبگان و به عنوان پژوهشگر تموم کردم. راحت بود. مرخصی هم زیاد داشتم و تونستم کلی برم سفر.

راستش من از اولش خیلی سفر نمی‌رفتم. یعنی شاید به اندازه‌ی همه‌ی شما سفر می‌رفتم، سالی ۲ تا ۳ بار، با ماشین خودمون، کمپ می‌زدیم، مقصد مشخص بود، وعده‌ها مشخص بود و قبل از اینکه راه بیفتیم طبق برنامه همه‌ی مواد لازم رو تهیه می‌کردیم. یه شغل پشت‌میزنشینی هم داشتم و داشتم زندگی‌م رو می‌کردم تا اینکه یه روز از کارم خیلی خسته شدم و استعفا دادم. چون انگلیسی رو خوب بلد بودم گفتم می‌رم مترجم می‌شم و برای خودم کار می‌کنم. آزادی دلنشینی به دست آوردم. یکی از همون روزها بود که یه سفر رفتم. سفری که همه چیز رو تغییر داد!

اونجا تو اون سفر دیدم که عجب! پس میشه توی ایران هم هیچ‌هایک کرد! بعد به خودم گفتم که شاید باید یه سفر کاملاً هیچ‌هایکی هم برم. این شد که اولین سفر کاملاً هیچ‌هایک رو با مهزاد راهی منطقه ترکمن‌صحرا و گورستان خالدنبی شدیم. از اون سفرها که میری و یکی دیگه برمی‌گردی. در واقع این سفر بود که همه چیز رو تغییر داد! اونجا بود که برای اولین بار به کشف و شهود جاده‌ای رسیدم و دیدم یه طور دیگه هم می‌شه سفر کرد: یه طور زنده‌تر، شدیدتر، و پرماجراتر. اونجا بود که فهمیدم «باید سفر کرد». اونجا بود که برای اولین بار فهمیدم همه‌ی دنیا مال منه.

و این جوری شد که سیل سفرهای من شروع شد. همیشه نیم‌نگاهی به تقویم داشتم تا ببینم که چطوری میشه یه مرخصی درست‌درمون از پژوهشکده بگیرم و برم سفر. بعد از مدتی نوشتن داستان‌های سفر رو شروع کردم و شما هم اونا رو خوندین و کنجکاو شدید. بعد بیشتر خوندید و بیشتر اومدین تا اینکه به اینجا رسیدین. چرا اومدین؟ نمی‌دونم! شاید چون شما هم یه آدم جستجوگر و ماجرا درون خودتون دارید و اونه که شما رو می‌کشونه دنبال من.