چرا نباید به حرف پدر و مادر گوش کنی

این موجودات قشنگ که در عکس بالا می‌بینید از راست به چپ شیمِل، پسته، غزل، فلفل و اِشنی هستن که توی یک خونه‌ی خوش‌رنگ و خوش‌انرژی در زاهدان زندگی می‌کنن. غزل بقیه‌ی بچه‌ها رو آورده توی خونه‌ش و ازشون مراقبت می‌کنه.

غزل مهربون‌ترین آدم دنیاست، که اگه یک گربه‌ی مریض ببینه و بهش کمک نکنه خوابش نمی‌بره. یادمه یک روز که داشتیم برمی‌گشتیم سمت خونه‌ش توی کوچه یک بچه‌گربه‌ دید که چشم‌هاش عفونت کرده. بردش خونه، چشم‌هاش رو تمیز و گربه رو درمان کرد. الان همون گربه هنوز تحت درمانه، اسمش «سوما گلی» و یکی از اعضای این خونواده‌ی هفت نفریه. آره، هفت نفر چون یک سگ دیگه (مَگی) هم بهشون اضافه شده.

غزل پنج سال پیش دانشگاه زاهدان قبول شد. کارشناسی صنایع دستی. بعد از تموم شدن کارشناسی، نمی‌تونست برگرده بیرجند و اون محیط قدیمی که همیشه توش بود. چون اینجا تو زاهدان برای خودش زندگی‌ای ساخته بود که بهش احساس تعلق داشت. دوست‌های جدیدی داشت که هم‌فازش بودن و مشغول فعالیت‌هایی بود که حالش رو خوب می‌کردن (اتاقی که پشت همین دیوار هست آتلیه و کارگاه غزله که توش نقاشی می‌کشه و چیزمیز می‌سازه). در نتیجه با خانواده در مورد تصمیم جدیدش صحبت کرد. پدر و مادرش اومدن زاهدان و زندگی جدیدش رو دیدن و وقتی دیدن دخترشون چقدر مستقل شده، همه‌ی کارهاشو خودش انجام می‌ده و برای زندگیش کلی برنامه داره، قانع شدن و با کمال میل قبول کردن که غزل در زاهدان موندگار بشه. اگه غزل در بیرجند و پیش مامان و باباش زندگی می‌کرد، شاید نمی‌تونست این جوری، یعنی اون جوری که خودش دوست داره، زندگی کنه.

چالشی که غزل باهاش روبرو بود رو خیلی از ما داشتیم و داریم. چالشِ داشتن یک زندگی و فضای مستقل، که توش آروم بگیریم، در مسیر رویاهای خودمون باشیم، اونجوری که می‌خوایم توش زندگی کنیم، و بهش احساس تعلق داشته باشیم.

مشکل اینجاست که پدر و مادر می‌خوان شما رو پیش خودشون نگه دارن تا وقتی که یک شاهزاده با اسب‌های سفید و کالسکه‌ای که به طرز مسخره‌ای برق می‌زنه از راه برسه و شما رو ببره سر خونه‌ و زندگیتون.

ولی زندگی روی زمین، و چیزهایی که آدم‌ها می‌خوان عوض شده. عده‌ی کمی هستن که براشون مهمه اون شاهزاده بیاد یا نه.

پدر و مادر به خیال خودشون دارن لطف بزرگی به شما می‌کنن، نمی‌ذارن دست تو جیب خودتون بکنید و هر وقت که بخواید می‌تونید روی اون‌ها حساب کنید. اون‌ها فکر می‌کنن مسیری که براتون در نظر گرفتن بهترینه و مجبورتون می‌کنن رشته‌ای بخونید که اون‌ها می‌خوان، و جایی زندگی کنید که اون‌ها می‌گن.

پدر و مادر قشنگم در طبیعت کردستان، عکس از سروه | پدرم دوست داشت من معلم بشم. حتی به خاطر پدر توی تعیین رشته «دبیری» هم انتخاب کردم. ولی خوشبختانه توی گزینش رد شدم.

نمی‌خوام از پدر و مادر یک هیولا بسازم. همه می‌دونید که من عاشق مامان و بابام هستم. خیلی زیااااد. ولی…

اگر بر اساس خواسته‌های پدر و مادر زندگی کنی، ممکنه هیچ وقت نتونی به طور مستقل وارد جامعه بشی، ممکنه هیچ وقت خونه‌ی خودت رو پیدا نکنی یا نتونی بسازیش، ممکنه نتونی اون جوری که می‌خوای زندگی کنی.

اینجوری میشه که یهو سی سالت می‌شه و می‌بینی هنوز پیش خانواده زندگی می‌کنی، رویاهات پژمرده شدن و حتی اگر هم بخوای مستقل بشی و دنیا رو به تنهایی تجربه کنی، نمی‌تونی! چون چیزی بلد نیستی که ازش کسب درآمد کنی. چون همیشه از حمایت مالی خانواده برخوردار بودی و نیازی نبود که تخصص یا مهارتی رو یاد بگیری و ازش پول دربیاری و یک زندگی برای خودت بسازی و بچرخونیش. چون بلد نیستی و کلی ترس داری از اینکه مستقل زندگی کنی. در نتیجه همیشه حس سرخوردگی و استیصال داری.

چهل سالت که میشه به خودت میای و می‌بینی که زندگیت اصلن اونی نبود که خودت می‌خواستی. اونجاست که می‌ری سراغ مامان و بابات و همه‌ش انگشت اتهامت به سمت اون‌هاست. اون‌ها رو مقصر می‌دونی که نذاشتن اون جوری که خودت می‌خواستی زندگی کنی.

چیزی که برای اون‌ها زمانی جواب می‌داده ممکنه الان دیگه برای شما جواب نده. یعنی نمی‌دونم. اگه جواب می‌ده و در مورد مسیری که توش هستی خوش‌حال هستی و اون‌ها هم خوشحال هستن و همه راضی، **ن لق ناراضی. من این حرف‌ها رو برای کسی می‌زنم که حس می‌کنه مسیری که پدر و مادر از قبل براش مشخص کردن اصلن به اون سمتی نیست که رویاهاش هستن. درنتیجه از یه چیزی خوشحال نیست، بی‌قراره و می‌خواد تغییرش بده. (شاید باید این حرف رو همون اوایل مطلب می‌گفتم که وقتت رو تلف نکنی و پایین‌تر نیای. ولی خب مطمئنم خودت اونقدر باهوش هستی که اگه این نوشته دغدغه‌ت نباشه خیلی وقت پیش این صفحه رو می‌بستی، وقتت رو با خوندن این حرف‌ها تلف نمی‌کردی و می‌رفتی یک جای دیگه تلفش کنی.)

همه خودخواهیم. همه ناقصیم و استدلال‌های همه‌ی ما از ملاک‌ها و فیلترهایی رد می‌شه که از دوران بچگی و در طول عمر درون ما شکل گرفته. برای همینه که مامان و باباها ما رو درک نمی‌کنن. اون‌ها می‌ترسن چون گذشته‌ای که طی کردن با گذشته‌ای که ما داشتیم زمین تا آسمون فرق داره. ترس‌های درونی اون‌ها ناشی از عرف‌ها، ارزش‌ها و هنجارهایی‌ـه که اگرچه شاید زمانی وجودشون و رعایت‌کردنشون لازم بوده، ولی الان دیگه نیازی بهشون نیست و وقتشه تغییرشون بدین.

آرش و کیوان هم از اون کسانی هستن که اصلن در مسیری نیستن که پدر و مادرشون دوست داشت باشن، ولی فکر کنم الان خوشحال‌تر و راضی‌تر هستن.

نذار این اتفاق بیفته. به خاطر خودت و به خاطر عشقی که بین خودت و والدینت هست. اجازه نده که بیست سال دیگه هر وقت به مامان و بابات نگاه می‌کنی یاد ناکامی‌هات بیفتی. و اجازه نده که هر وقت اون‌ها بهت نگاه می‌کنن یاد اشتباهاتی بیفتن که در جوانی در حق تو مرتکب شدن.

ولی اگه می‌خوای یه چیزی رو تغییر بدی ولی نمی‌تونی، بهت اجازه‌ش رو نمی‌دن یا هرچی… باید یک مبارزه رو شروع کنی. باید انتخاب‌های سختی انجام بدی و پاشون وایسی.

برای تغییر باید از همین الان شروع کنی. از همین روزهایی که داری باهاشون زندگی می‌کنی. بهشون نشون بده که دنیای جدیدی اون بیرون هست که می‌خوای به طور مستقل تجربه‌ش کنی، و بهشون نشون بده که می‌تونی به طور مستقل تجربه‌ش کنی. از همین الان مستقل بودن رو در کنارشون شروع کن. کار کن. پول دربیار. برو سفر. برای زندگیت و محیطی که توش هستی تصمیم بگیر و اگر اشتباه کردی مسئولیتش رو بپذیر.

اجازه رو نمی‌گیرن. می‌سازن.

پس مبارزه کن. برای چیزی که یقین داری درسته. برای هدف و آرزویی که در سر داری. بجنگ برای همین یک بار فرصت کوتاهی که در اختیارت هست و بهش می‌گن زندگی. اشتباه کن، و مسئولیتش رو بپذیر. دهنت قراره سرویس بشه. زندگی سخت‌تر از اونیه که فکر می‌کردی. ولی فکر کنم می‌ارزه.

من دیدم، و باهاشون زندگی کردم، کسانی که با خانواده زندگی می‌کردن چون مجبور بودن، ولی مبارزه کردن، رفتن دنبال رویاهاشون و به خانواده نشون دادن که از پس خودشون و از پس یک زندگی مستقل بر میان. دیدم کسانی رو که به خانواده نشون دادن که دنیا عوض شده و چیزهایی که آدم‌ها می‌خوان با چیزهایی که چهل سال پیش ارزش بود فرق کرده. آدم‌هایی رو دیدم که گریان از خونه‌ی مامان و باباشون زدن بیرون و چند هفته بعد با لبخند توی خونه‌ی خودشون سفره‌ی شام رو می‌چیدن که میزبان مامان و باباشون باشن.

هرچه زودتر از خودت یک آدم قائم‌به‌ذات و مستقل بسازی، جداشدن از خونواده و ساختن زندگی مستقلِ خودت راحت‌تر میشه. پس از امروز شروع کن.

یه چیزی همین الان به ذهنم رسید. مشاور. یک مشاور یا روانکاو خوب خیلی می‌تونه این روند رو تسریع کنه. پیداش کن. برو باهاش حرف بزن. اگه درکت کرد و رابطه‌ی خوبی با بی‌قراری‌هات و دغدغه‌هات برقرار کرد، جلسه‌های بعد می‌تونی با پدر و مادر بری پیشِش. خیلی وقت‌ها یک آدم کاربلد و به‌روز که از بالا داره اوضاع رو می‌بینه، بهتر می‌تونه شرایط رو به پدر و مادرت توضیح بده.

خب دیگه من از نوشتن خسته شدم. فعلن.

درباره نویسنده

ارشاد نیک‌خواه
من همونی هستم که فکر می‌کنه زندگی یه جایی اون بیرون در جریانه و نه اینجا! همونی که هیچ‌هایک می‌کنه! همون کوله‌گردِ جستجوگر. همونی که گم شده ولی باکی از این قضیه نداره چون باور داره که برای اینکه خودتو پیدا کنی اول باید گم بشی. من سفر می‌کنم ولی سفرهای من با سفرهایی که تو ذهن شماست ممکنه کمی تفاوت داشته باشه.

مطالب مرتبط

نظر شما

  1. خدا خودش صبر بده. همین الان حرفمو زدم و جواب گرفتم که حالا مگه اینجا به تخت زنجیرت کردیم؟ و درو کوبوندن رفتن تو اتاق. ولی من میرم. حرف تو مصمم ترم کرد که برم ارشاد. امیدوارم این وضع اقتصادی کمکم کنه و تا سال دیگه بدتر نشه!

  2. سلام‌
    من خواستم مستقل بشم رفتم دنبال خونه ولی تحریم ها شروع شد از کار اخراج شدم خونه گرون شد ( اتفاقا بابا و مامانم میگن برو گمشو بیرون از خونه هر غلطی خواستی بکن ما هم نمیایم خونت چون تفکر شما نجس و امریکایی هست و فرهنگ برهنگی دارید فقط ) من الان چطوری مستقل بشم ؟ تا بتونم‌ اونجوری که میخوام زندگی کنم ؟ مهمونی برم عروسی برم دوستان دعوت کنم‌خونه نیاز جنسی دارم ولی نمیتونم کاری بکنم خواستم ازدواج کنم همه چی گرون شد ازدواج هم نه بخاطر خود ازدواج فقط برای اینکه به نیاز جنسیم برسم بعد ۶ ماه هم شاید دختره حال نکنه بخواد جدا بشه شرایط جامعه نمیزاره منی که زیر خط فقر هستم نمیتونم پول غذا خودمم در بیاره حداقل تو این مورد مستقل بشم از پدر مادرم‌ جدا بشم؟با کدوم پشتوانه ؟ پول لازم هست
    این داستان ها بیشتر شبیه رویا هست
    یا خیلی پولدار هستن یا باز هم از جانب خانواده حمایت میشم
    بالا تر گفتم من اگر روزی مستقل بشم
    هرچی تا الان برام‌ خریدن پس میگیرن
    لخت میندازنم بیرون میگن برو مستقل بشو

    1. هرگز صرفا به خاطر نیاز جنسی ازدواج نکن. دختران زیادی هستند که مشابه شرایط شما رو دارند. میتونی با فردی اشنا بشی و خوب اگر. طرف مقابل هم شرایط شما رو درک کنه یه رابطه انسانی با هم داشته باشید. ازدواج مال وقتیه که ثبات داری و از لحاظ مالی تامینی, دنبال رابطه طولانی مدت و دایمی. هر اداب اجتماعی برای مقصودیه.

  3. واقعاً عااااالی بود واقعا کیف کردم
    اصلاً به نظر من روالشم همینه!برای پیدا کردن یه زوج (واس پسرا)باید یاد بگیری از حالت حمایت شونده دربیای و به حالت حمایت کننده تبدیل بشی پسرخاله خودم چند وقت پیش طلاق گرفت دقیقا بخاطر همین موضوع و مقصر هم دقیقا پسر خالمه! چون نتوست همسرشو از نظر عاطفی حمایت کنه!!
    به نظر من واسه شروع باید به خودمون بگیم: تا کی قراره پاچه خواری بابامو بکنم؟!و این باید عزت نفس رو جریحه دار کنه!!! که من و علاقه هام چقدر برام اهمیت دارن!

    1. دخترا هم باید مستقل بشن…. ی زن نق نقو ته اشپزخونه که چیزی به چشم خودش ندیده و در راحتی و اسایش تمام بوده ی همسر موفق میشه یا دختر که مستقل بوده و با سختی و تلخی زندگی ساخته و الان همسرشون درک میکنه؟

    2. با نظر شما موافقم،به شدت معتقدم یک دختر اول باید بلد باشه خودش تنهایی هم خوشحال باشه وگرنه ازدواج یک مسکن موقته و دوباره همه چیز برمیگرده خونه اول

  4. awww…mrc ershad…ina chizaii bood k kole in tabestoon zehne mno mashghool krde …mmnon az harfat…midnm finglish neveshtn badt miad vali ba keyboard farsi har kar krdm nnvesht..fadat

  5. از نطر خودت برای ی دختر چه سنی خوبه که مستقل بشه؟؟؟؟

  6. ارشاد جان بسیار زیاد خوشحالم و ازت ممنون که برگشتی به وبسایتت و حرف هاتو اینجا (هم) می زنی. چه موضوعات خوبی هم انتخاب می کنی.

  7. من ۱۷ سالمه. تا سر کوچه‌هم نتها نمیزارن برن. در حالی که بقیه هم‌سن و سالام هر روز کافه و پارک و …
    موندم با این طرز فکر احمقانه مامان بابام و شرایط گند کشورمون چوری میشه مستقل شد
    تنها امیدم دانشگاه قبول سدن تو شهرستانه

  8. سلام ارشاد جان! برای من میل نمیاد, یه چک بکن بی زحمت!
    در ضمن, مثل همیشه حرفات الهام بخش بود, ادامه بده!

  9. سلام ارشادِ بامرام
    خوبی؟
    بذار یه ذره هم من اضافه کنم به این متن جذابت:
    خب من دانشجو ام و فکر می کردم رشته ای که رفتم همون رشته ایه که می خواستم خب همه راضی و اینا واسه ی من هم صدق می کرد تا زمانی که یهو به خودم اومدم و دیدم در آستانه ی بیست سالگی عملا هیچ کاری نکردم که به دلم بشینه! می دونی چی میگم؟ اون حس و حالی که بهم بگه بینگو من همونم که باید بری دنبالش رو برای هیچ کاری نداشتم … کار های زیادی رو شروع کردم و به پایان نرسوندم … تازه الان یه چالش جدید تر هم پیدا کردم! “محتاط” شدم! و خب خیلیییی بده! لااقل برای تصورات من خیلی بده … حالا اصلا همه ی اینا رو گفتم که چی؟ نمی دونم شاید برای این که یادم بمونه که یه زمانی چیا رو به خودم قول دادم! شاید برای این که این متن قوی ترم کرد تا دل بدم به جاده ی خواسته هام و برم و برم … شاید بعدا از این که این شرایط نسبتا استیبل و ثابت و معقول رو رها کردم ناراحت بشم! یا شاید هم خیلی خوشحال و شاد و خندان باشم … نمی دونم
    به هر حال
    این نوشتم تا بماند یادگار
    من نمانم خط بماند روزگار

  10. سلام ارشاد، کارت ، روشت برای زندگی خوبه ولی ماها که هر کاری میکنیم بازم حریف زندگی نمی شیم. نمی دونم چرا خلقت اینجوری ساخته شده
    [email protected]

کامنت بذارید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *