چرا سفر می‌کنم؟ چرا اینجوری؟

- درسفرِ زندگی
862
۲
aboutme03

۱) چون باور دارم که زندگی بیرون از ناحیه‌ی امن و آرومِ من در جریانه. پس از این جای گرم و نرمی که توش هستم می‌زنم بیرون و زندگی رو تجربه کنم. این مدل که من سفر می‌کنم یه کم سخت‌تر از سفرهاییه که شما قبلاً با خونواده‌هاتون می‌رفتین. ولی سختی‌هاش رو دوست دارم. چون وقتی از پسش برمیام به خودم افتخار می‌کنم، خودم رو بیشتر دوست می‌دارم و بیشتر به خودم باور پیدا می‌کنم. اینکه مرزهای واقعیت و رویا / ممکن و غیرممکن رو برای خودم جابجا کنم بهم حس خوبی می‌ده.

کامفرت زون

 

۲) چون من فضولم. آره من واقعاً آدم فضولی هستم. بعضیا بهش می‌گن کنجکاوی. من دوست دارم بیشتر بدونم. اون ناحیه زرده هست تو شکل بالا، خب؟ خب من می‌خوام همه‌ی اونجاها رو بگردم و بفهمم چه خبره. حتی می‌خوام بدونم بعد از اون مستطیل چیه!

کاش بالایی‌ها یه کم شیر فلکه‌ی اینترنت رو باز کنن تا بتونیم این ویدیو رو ببینیم:

 

 

۳) پولدار نیستم. یعنی خیلی هم پیگیرش نبودم. من MBA خواجه نصیر خوندم، یعنی کار زیاده برام ولی کار پشت‌میزنشینی و اون سبک زندگی رو دوست ندارم. کلن من رو نمی‌شه برای مدت زیادی یکجا بند کرد و برام برنامه ریخت. پس برای خیلی از مشاغل کاندیدای مناسبی نیستم. بنابراین کارِ ثابت و در نتیجه حقوق ثابتی هم ندارم. از ترجمه‌های گاه‌و‌بیگاه ارتزاق می‌کنم. پس برای اینکه بتونم مدت زیادی تو جاده بمونم باید بتونم خیلی ارزون سفر کنم. البته واقعاً سفر هرچی ارزونتر باشه هیجان‌انگیزتر و پرماجراتره. به همین دلیل اون وقتایی هم که پول داشتم باز هم به همین سبک و سیاق کوله‌گردی می‌کردم و باز هم خواهم کرد.

 

۴) من عاشق سورپرایز شدن هستم. و سفر به جاهای جدید همیشه منو سورپرایز می‌کنه، هربار باحالتر از دفعه‌ی قبل!

 

۵) دوست دارم زندگی رو از دید آدم‌های دیگه ببینم. خب شاید قضیه این چیزی نباشه که من می‌بینم. شاید من نگاه مغرضانه‌ای دارم! شاید بشه قضیه رو یه جور دیگه هم دید! این فاصله‌ها هستن که باعث می‌شن نتونیم نگاه ریزی به مسائلی که دور از ما دارن اتفاق می‌افتن داشته باشیم. سفر همه جا رو به شما نزدیک می‌کنه!

 

۶) چون آدرنالین هورمون مورد علاقه‌ی منه. وقتی سفر می‌کنی، به این سبکی و به این رهایی، وقتی نمی‌دونی یک ساعت بعد کجایی و چه اتفاقی برات قراره بیفته، وقتی نمی‌دونی شب رو کجا قراره بمونی، وقتی یه موتور وسط ناکجا‌آباد سوارت می‌کنه، همه‌ی اینا کلی آدرنالین می‌فرسته تو خونِت.

 

why02

 

۷) من عاشق داستان هستم و مردمی که اون داستان‌ها رو تعریف می‌کنن. به نظرم داستان‌ها و قصه‌ها دنیا رو خیلی قشنگ‌تر کردن. هر آدمی برای خودش داستانیه. و من عاشق اینم که پای داستان‌هاشون بشینم – رج. شماره ۲

 

۸) چون سفر باعث میشه خودم رو بهتر بشناسم. سفر می‌تونه از جنس یه گفتگوی درونی باشه. جدا شدن از خونه و شهر و دوستان و خانواده و همه‌ی چیزهایی که تو شهر داشتی باعث می‌شه خودت رو جدای از همه‌ی اونا رصد کنی و فقط به خودت بپردازی. به نظرم برای درک کردن یه چیزی که همیشه باهات بوده باید ازش دور بشی و از دور نگاش کنی. اینطوریه که سفر فرصت خیلی خوبیه برای اینکه خودت رو بهتر بشناسی.

 

۹) آدم باحال‌تری می‌شم. این سبک سفر یعنی زندگی تو لحظه. یعنی به آهستگی زندگی کردن و همگام شدن با زمان «حال». یعنی نه به فکر فردا باشی و نه به فکر دیروز. نه به فکر پروژه‌ی دوهفته بعد باشی و نه به فکر مشکلاتی که هفته پیش برات پیش اومد. اونوقت دیگه با «حال» خواهی بود و بهت می‌گن «باحال».

 

۱۰) سفر ذهنم رو به خیلی مسائل باز می‌کنه. فکر می‌کردم «اون» درسته ولی اومدم سفر و دیدم که بابا «این» درسته. فاصله باعث می‌شه دید درست و دقیقی از مسائل نداشته باشیم و با حذف اون فاصله چشم و گوش‌هامون باز می‌شه.

 

۱۱) دوست جدید پیدا می‌کنم. تو این فاز از زندگیم همه‌ی آدم‌های نزدیک بهم کسانی هستن که از طریق سفر با هم آشنا شدیم. و کماکان سفر همون ریسمانیه که بهش چنگ زدیم و دوستی‌هامون رو با همدیگه از شهر می‌بریم بیرون.

 

۱۲) من عاشق بازی کردن هستم. شادترین لحظه‌های زندگیم وقتایی بوده که داشتم بازی می‌کردم. همیشه دوست دارم بازی کنم و به پدیده‌های دور و برم مثل یک بازی نگاه کنم. این شیوه سفر کردن ته بازیه! اصل بازیه! پر از ماجراها و مرحله‌های مختلفه که باید پشت سرشون بذاری و تو لحظه غرق بشی.

 

۱۳) همینجوری! الکی! سفر می‌کنم چون دلم می‌خواد. چون دوست دارم. چرا که نه؟ بمونیم تو شهر چیکار کنیم؟ والا! همین الان بزن به جاده. اصلن چطوره با هیچهایک شروع کنی.

2 Comments

  1. درمورد لباس دخترا تو عکس اول یه چیزی به ذهنم رسید.ظاهرا این تیپ رو که می بینیم می گیم به به،چقدر راحته.اما درواقعیت اصلا راحت نیست و یه شلوار پارچه ای و مانتو خیلی از این راحتتره!کلی چیز به خودش آویزون کرده که به هرحال یه سنگینی ای دارن و کار رو سخت می کنن.بعدم،هرقدرم اپن مایند باشی با دامن باید مراقب بعضی چیزا باشی.کلا هم موافق چندلایه پوشیدن نیستم-مثلا شومیز و روش مانتوی جلوباز،چه کاریه خب از اول یه مانتوی جلوبسته می پوشی-که این تیپ های به ظاهر راحت پر هستن از لباسای چندلایه.

  2. خودمو دیدم تو این تعریفا

    1. ارشاد نیک‌خواه

      بابا تو که اصلن در این تعاریف جا نمی گیری :))

پاسخ خود را وارد نمایید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code