کتاب‌ها رو تموم نکن! و عذاب وجدان نداشته باش. این هم دلیلش:

برای من این سناریو بارها تکرار شده: با یک کتاب آشنا می‌شم. می‌رم می‌خرمش (یا از سایت library genesis دانلودش می‌کنم و می‌ریزمش توی کیندل عزیزم). شروع می‌کنم به خوندن. شیره‌ی تک‌تک جمله‌هاش رو می‌کِشم (برای همینه که خیلی کُندم توی کتاب‌خوندن). اگر محتوای کتاب وارد زندگی روزمره، معاشرت‌هام و اندیشه‌هام بشه اونجاست که متوجه می‌شم یک جایی از درونم گرسنه‌شه. در نتیجه برای خوندش ذوق دارم و وقتی که دارم می‌خونمش خیلی خوشحال و زنده‌م. ولی از یک جایی به بعد یه حالتِ سیری بهم دست می‌ده. شاید هم من سیر نشدم ولی غذای اون کتاب برای من تموم شده. که خب، در هر دو حالت به نظرم باید از سر سفره پا شد. و رفت سراغ سفره‌ی بعدی.

ولی خب، ته ذهنم یه درگیری ریزی هم در جریان بود. یک صدایی می‌گفت: «تو تنبلی، قدرت اراده نداری و داری تلمبارِ کتاب‌های نصفه‌ونیمه‌ت رو توجیه می‌کنی.»

این نوشته یه جورایی نتیجه‌ی جستجوی من در اینترنت برای پایان دادن به این جنگ داخلیه. و خلاصه‌ی دو سه تا مطلبه که مایکل سیمونز توی وب‌سایت مدیوم منتشر کرده. من با یک سرچ ساده و اینجوری بهش برخورد کردم:

دیدن یک مطلب از سایت مورد علاقه‌م توی نتیجه‌ی جستجو خوشحالم کرد و بدون معطلی رفتم سراغش.

سایت Medium خیلی چیز خوبیه. یه جور مجله‌س برای نوشته‌های بلند. نویسنده‌های خفنی داره و بسیار پرطرفداره. در نتیجه مدیران استارتاپ‌های خفن، فریلنسرهای قدر، نویسنده‌های بروز، و مشاورهایی که حرفی واسه گفتن دارن سعی دارن از طریق این شبکه‌ی اجتماعی، نشون بدن که محصول‌/شرکت خفن‌شون داره توسط آدمی چنین کاربلد و خبره و خوش‌فکر اداره می‌شه. و اینجوری میشه که این روزها مدیوم نه تنها یک منبع بزرگ از ایده‌ها و اندیشه‌هاست، بلکه به عنوان یکی از ابزارهای تبلیغاتی قدرتمند داره خودنمایی می‌کنه. سرویس مشابهی در وب فارسی دیدم. ویرگول. خوشم اومد. تمیز و قشنگ بود. امیدوارم به جاهای خوبی برسه.

 

دو سه تا مطلب از مایک سیمونز خوندم. مایک به خودش می‌گه سخنران و مدرسِ یادگرفتنِ چطوری یادگرفتن /Learning How to Learn/. کلن داره در مورد اینکه چرا چرا یادگیری مهمه و چجوری در این دوران به صورت موثرتری یاد بگیریم به آدم‌ها و شرکت‌ها مشاوره می‌ده.

و گفتم شاید نتیجه‌ی خلاصه‌شده‌ای از این مطالب به درد یک خواننده‌ی فارسی‌زبان هم بخوره که دغدغه‌ی مشترکی با من داره. خب دیگه بریم ببینیم این مایکل سیمونز به چه نتایجی رسیده. می‌گه:

کلن بهت توصیه می‌کنم در مورد کتاب‌هایی که تموم نکردی یا کتاب‌هایی که خریدی و اصلن بهش نگاهی هم ننداختی، احساس گناه نداشته باشی. آدم‌های خفن و درست‌حسابی زیادی هستن که نشون می‌دن این رفتار نه تنها بد نیست بلکه نشون می‌ده که آدم باهوشی هستی و اگه می‌دیدنت احتمالن بهت می‌گفتن «دمت گرم، آفرین.»

بیشترِ این آدم‌ها تنها ۲۰ تا ۴۰ درصدِ کتاب‌هایی که می‌خرن رو می‌خونن. بیشترِشون داشتن حدود ۱۰ کتاب رو به طور همزمان می‌خوندن.

اگه به عادت‌های مطالعه‌ی بقیه و تغییراتِ دنیای دانش و اندیشه نگاهی بندازی متوجه می‌شی که داستان داره عوض می‌شه و در عصر جدید باید روش‌های جدیدی برای جستجو، غربال، مصرف، و اِعمالِ دانش اتخاذ کنی که زندگیت رو بهتر کنی.

انفجارِ اطلاعات در رسانه‌ها و فرمت‌های مختلف، ابزارهای جستجو برای پیدا کردن بهترین اطلاعات، و اَپ‌های جدید برای مصرف اطلاعات لزومن به معنای این نیستن که «برو بیشتر بخون.» بلکه به این معناست که «برو به روش‌های جدید بخون.»

اینکه توی رُمان و قصه گم بشی که خیلی حال می‌ده و یه روشِ توپ برای مطالعه و لذت‌بردن از زندگیه، ولی وقتی می‌خوای کتاب غیرداستانی /non-fiction/ بخونی و هدف از مطالعه اینه که مستقیم بری سر اصل مطلب و یک چیزی یاد بگیری، باید استراتژی‌ها و شورت‌کات‌هایی رو استفاده کنی که کتابِ درست رو انتخاب کنی، و یاد بگیری چجوری بخونیش.

پس بیا بریم تا چندتا روش خوب برای مطالعه در عصر جدید رو بهتون نشون بدم.

 

کتاب خوب رو بذار زمین و کتاب عالی رو بردار

پاتریک کالیسون، از این آدم‌های درست‌وحسابی و بنیان‌گذار Stripe اینجوری می‌گه:

در هر لحظه از زندگی باید مشغول خوندن کتابی باشی که می‌دونی برای تو بهترین کتاب ممکنه. ولی به محض اینکه کتابی دیدی که برات جذاب‌تر یا مهم‌تر بود، قطعن باید کتابی که در دست داری رو بذاری زمین.

به عبارت دیگه، دقیقن برعکسِ همون کاری رو بکن که همیشه یادمون دادن. به جای اینکه متعهد بشی به اینکه هر کتابی که دست می‌گیری رو تموم کنی، به خودت اجازه بده که کتابِ فعلیت رو بذاری کنار – ولی فقط به شرطی که یه بهترش رو پیدا کنی. زندگی کوتاهه و کتاب‌های فوق‌العاده‌ی زیادی اون بیرون هستن. ولی باید حواست باشه از اون ورِِ بوم نیفتی. اینکه کتاب‌های فوق‌العاده‌ای رو صرفن چون کتابی با جلد بامزه دیدی بذاری کنار کارِ سخیف و خَزیه.

 

کتاب‌ها رو مثل مجله بخون

وقتی یه مجله رو برمی‌داری همه‌ی مطالب و همه‌ی صفحاتش رو نمی‌خونی که. روزنامه‌وار توش می‌چرخی و جذاب‌ترین یا مرتبط‌ترین مطالب رو پیدا می‌کنی و عمیق و یواش و بادقت می‌ری توش. اگه این رویکرد رو برای کتاب‌های غیرداستانی هم اِعمال کنی مزایای جالبی داره:

🔵 کمک می‌کنه مهم‌ترین دانش که ارزشِ توش‌عمیق‌شدن رو داره پیدا کنی.

🔵 کمک می‌کنه سرعت رو کم کنی و از موضوعی که تصمیم گرفتی توش عمیق بشی بیشترین استفاده‌ی ممکن رو ببری.

🔵 خوندن رو راحت می‌کنه، و این یعنی به احتمالِ بیشتری در مطالعه ثابت‌قدم می‌مونی.

«نوال راویکانت» از کارآفرین‌های مشهور و خوره‌ی کتاب از پیشروهای یک روش جالب برای مطالعه‌س. روشی که خیلی به نوال کمک کرده تا از بازه‌ی کوتاه توجه‌ش /attention span/ به نفع خودش استفاده کنه. میگه:

ذهن ما تمرین دیده روی فیس‌بوک و توییتر و اینستاگرام و اینجور مطالب کوتاه و کوچولو. در نتیجه من هم اومدم با کتاب‌ها مثل مطالب کوتاه وبلاگ یا پست‌های فیسبوک و اینستاگرام برخورد کردم. یعنی خودم رو مجبور نکردم هیچ کتابی رو تموم کنم. الان هر وقت کتاب خوبی رو بهم معرفی می‌کنن می‌رم می‌خرمش. همزمان ۱۰ تا ۲۰ کتاب رو در دستِ مطالعه دارم. از این کتاب می‌رم به اون یکی، در نتیجه هرجا که یک کتابی برام کسل‌کننده شد، می‌پرم روی بعدی. بعضی وقت‌ها کتابی رو از وسط‌هاش شروع می‌کنم چون یه پاراگراف چِشَم رو می‌گیره و از همون‌جا ادامه می‌دم. هیچ اجباری هم ندارم که کتاب رو تموم کنم. خلاصه که با کتاب‌ها مثل اطلاعات سَبُکِ موجود در اینترنت برخورد کردم و یهو متوجه شدم که کتاب‌ها به بخشی از روزمره‌م تبدیل شدن.

 

برای حل کردن مشکلاتی که باهاش مواجهی مطالعه کن

اگه یک کتاب (یا بخش‌هایی از اون) جذبت نمی‌کنه یعنی فکر و دغدغه‌هات جاهای دیگه‌ای سِیر می‌کنه. برای همین «ریان سیمونِتی» هم‌بنیان‌گذارِ Convene استارتاپی که بیشتر از ۱۵۰ کارمند داره به ما پیشهاد می‌کنه که برای مشکلی که الان توی زندگی‌مون هست و می‌خوایم حلش کنیم کتاب بخونیم. سیمونِتی برای پیدا کردن کتابی که می‌خواد بخونه سه تا سوال از خودش می‌پرسه:

🔵 می‌خوام چی یاد بگیرم و چه چیزی رو در خودم بهتر کنم؟

🔵 چرا این قضیه این‌قدر برام مهمه؟

🔵 چرا این کتاب می‌تونه بهترین منبع برای برای دستیابی به اون هدف باشه؟

مثلن خودش به یک مشکل جدی توی سازمانش خورد. می‌خواستن یک لاین کسب‌وکاری جدید رو توی شرکت راه بندازن، و این قضیه استرس زیادی رو توی شرکت ایجاد کرده بود. با همین روشِ جستجو به کتابِ «چیزهای سخت در مورد چیزهای سخت» /The Hard Things About Hard Things/ رسید. خودش می‌گه:

بهترین انتخاب بود، کتاب فوق‌العاده‌اییه و به نظرم هر بنیان‌گذار یا سرمایه‌گذاری باید بخونه.

 

کتاب‌ها رو بریز بیرون

همه می‌دونیم که تبلیغاتِ هدفمند موثرترن. این جور تبلیغات هم در سطح خودآگاه و هم ناخودآگاه روی ما تاثیر می‌ذارن. به طور مشابه، کتاب‌هایی که در محیط اطراف‌مون قرار می‌دیم همین تاثیر رو خواهند داشت. پاتریک کولیسون میگه:

کتاب‌ها رو بریزین بیرون. وقتی کسی کتابی رو به من پیشنهاد می‌کنه، بیشتر اوقات می‌رم می‌خرمش و یه جایی توی خونه می‌ذارمش. در نتیجه همیشه یه کتاب توی آشپزخونه دارم، یه کتاب توی اتاق خواب، یکی تو دستشویی، و هرجایی که فکرشو بکنی یه کتاب افتاده.

و به طرز عجیبی اغلب اوقات یکی دیگه میاد و در مورد کتاب یه چیزی می‌گه و یه جایی از اون کتاب رو بهم توصیه می‌کنه. و اونجاست که می‌گم «آها، فکر کنم واقعن باید یه نگاهی به اونجاش بندازم.»

یا ممکنه با یک چیز دیگه مواجه بشم که به اون کتاب مربوط میشه. مثلن ممکنه مقاله‌ای بخونم، یا مجذوب نکته‌ای یا سوالی یا چیزی بشم.

برای همینه که کتاب‌های کاغذی و فیزیکی رو ترجیح می‌دم چون یک جور فضای ایده‌پردازی برات درست می‌کنن که به هم‌جوشی‌های خلاقانه منجر میشه.

 

کتاب‌های نخونده‌ت رو مثل چیزهایی بدون که بهت یادآوری می‌کنن چقدر کم بلدی

تواضعِ علمی فقط یک فضیلت نیست. ارزش اصلی تواضع و فروتنی اونجاست که درک واقع‌گرایانه‌تری از خود و جایگاهی که در دنیا داری بهت میده، که باعث میشه زندگیت رو به طور موثرتر و هارمونیک‌تری جلو ببری. بذار یه مثال برات بیارم: تواضع علمی کمک می‌کنه تصمیم‌های بهتری بگیریم و انگیزه میده بیشتر یاد بگیریم.

در طول هزاران سال گذشته میلیون‌ها نفر دانش‌اندوزی کردن و مستندش کردن (بهتر نبود بنویسم «میلیون‌ها نفر دانش‌اندوزی و مستندش کردن.»؟). مقداری که ما می‌دونیم در مقایسه با یافته‌های جمع‌شده‌ی بشر مثل قطره در برابر اقیانوسه. و این اقیانوس داره با سرعتی بزرگ میشه که ما حتی نمی‌تونیم تصور کنیم.

وقتی در مورد تجربه‌های روزمره‌مون حرف می‌زنیم، حس می‌کنیم بیشتر از اون چیزی که واقعن می‌دونیم، می‌دونیم. یه روزهایی هم که حالمون خوبه (حالا به هر دلیلی. لزومن منظورم وقت‌هایی نیست که یک رول تپل گل ساتیوا کشیدی!) فکر می‌کنیم که فهمیدیم قضیه‌ی این «زندگی» چیه و چه خبره. انگار توی پایان یک چرخه هستیم و نه آغازش. دلیلش هم اینه که اغلب به ما یادآوری می‌کنن که چقدر می‌دونیم، و خیلی به ندرت یادمون می‌ندازن که چقدر کم می‌دونیم.

شاید به صورت نظری و مفهومی بدونی که همه چی رو نمی‌دونی، ولی به طور فیزیکی این قضیه رو نمی‌بینی و حسش نمی‌کنی. ایجادِ یک ضدکتابخانه /anti-libarary/ و احاطه کردن خودت با کتاب‌های نخونده می‌تونه این حس رو در تو ایجاد کنه. نویسنده‌ی مشهور «نسیم طالب» در کتاب پرفروش خودش «قوی سیاه» در مورد ارزش یک ضدکتابخانه اینجوری می‌گه:

کتاب‌های خونده‌شده ارزش بسیار کمتری نسبت به کتاب‌های نخونده دارن. کتابخونه باید حاوی چیزهایی باشه که نمی‌دونی. هرچی پا به سن می‌ذاری دانش و کتاب‌های بیشتری جمع می‌کنی. و کتاب‌های نخونده‌ی توی قفسه‌های کتابخونه با حالت تهدید‌آمیزی بهت نگاه می‌کنن. در واقع هرچی بیشتر بدونی، راسته‌ی کتاب‌های نخونده‌ت طولانی‌تر میشه.

بیا به این مجموعه از کتاب‌های نخونده بگیم ضدکتابخانه.

طالب در این استدلال تنها نیست. رمان‌نویس و فیلسوف ایتالیایی «اومبرتو اکو» بیشتر از ۳۰۰۰۰ کتاب رو جمع‌آوری کرده بود. توماس جفرسون (از بنیان‌گذاران آمریکا و سومین رئیس جمهور آمریکا) بیشتر از ۶۰۰۰ کتاب داشت که در اون زمان بزرگترین کتاب‌خونه‌ی آمریکا بود. «جی واکر» بنیان‌گذار Priceline اونقدر کتاب داره که خونه‌ش رو حول کتاب‌خونه‌ش طراحی کرد و ساخت. توماس ادیسون میزکارش رو گذاشته بود وسط کتاب‌خونه‌ی سه‌طبقه‌ش. کتابخونه‌ی ۲۰۰ مترمربعی‌ خونه‌ی بیل گیتز، اتاق محبوبش توی خونه‌س.

کتابخانه شخصی جی واکر، بنیان‌گذار پرایس‌لاین

 

کتابخانه‌ی شخصی توماس ادیسون

 

کتابخانه‌ی شخصی بیل گیتز، بنیان‌گذار مایکروسافت

به کتاب‌ها مثل یک آزمایش نگاه کن

امرسون اسپارتز، یک کارآفرین و سرمایه‌گذار خفن که تا حالا هزاران کتاب خونده نظر جالبی در مورد کتاب‌ها داره و میگه هر کتاب یک آزمایشه. سمتِ هزینه‌ی ماجرا، شما ۲۰ تا ۴۰ هزار تومن می‌سلفی، و سمتِ خوشایند ماجرا، یک کتاب می‌تونه زندگی‌ت رو عوض کنه. به نظرم که شرط‌بندی خوبیه!

چیزی که در مورد آزمایش‌ها می‌دونیم اینه که هرچه یک آزمایش «هوشمندانه‌»‌تر برگزار بشه، احتمال بیشتری وجود داره به اون آزمایشِ به‌هدف‌زنِ همه‌چی‌عوض‌کن نزدیک بشیم. دانشمندهای موندگار و شرکت‌های موفق اون‌هایی هستن که بیشترین آزمایش‌ها رو انجام می‌دن.

تجربه بهم گفته که باید در مورد ۱۰ تا کتاب تحقیق‌کنم، بخرمشون، یا توشون کاوش کنم تا به اون کتابی برسم که دانشِ به‌هدف‌زنِ همه‌چی‌عوض‌کن رو برای من داشته باشه. در ورطه‌ی آزمایش‌گری باید با شکست‌ها اوکی بشید. در نتیجه اگر کتابی خریدی که به‌دردنخور و حوصله‌سربر از آب دراومد، بدان و آگاه باش که یک قدم به کتابِ زندگی‌عوض‌کن‌ت نزدیک شدی.

 

«مطالعه‌ی فرکتال» رو امتحان کن

در دنیای دانش و اندیشه به یک نقطه‌ی عطف رسیدیم. جایی که متادیتا (به دیتاهایی که در مورد دیتا هست می‌گن metadata) در مورد کتاب‌ها (مثلن مصاحبه با نویسنده‌ی کتاب، سخنرانی‌های نویسنده، خلاصه‌ی کتاب، نقدها و نظرات، نقل‌قول‌ها، فصل‌های اول و آخر، و غیره) اغلب اوقات به اندازه‌ی خودِ کتاب ارزشمند هستن.

چرا؟

🔵 رایگانه. و این یعنی قبل از اینکه کتاب‌ها رو بخری می‌تونی یه نگاه بهشون بندازی.

🔵 مولتی‌مدیاس. می‌تونی به این اطلاعات در فرمت‌هایی مثل متن، صدا، ویدیو، و هر فرمتی که با سبک‌زندگیت بیشتر مَچه (مثلن تو مترو یا در سفر) دسترسی داشته باشی.

🔵 نسبت پیام /signal/ به هرزآوا /noise/ بالاتره. فرمت‌های خلاصه‌شده اضافه‌های کمتری داره و مستقیمن به مغز قضیه می‌پردازه.

همونطور که یک کتاب ورژن چکیده‌ی بهترین ایده‌های یک مولف هستش، متادیتای کتاب یک ورژن چکیده‌ی خودِ کتابه.

در نتیجه من به این نوع مطالعه می‌گم مطالعه‌ی فرکتال /fractal reading/. چون فرکتال‌ها اشیایی هستن که داخل‌شون الگوهای یکسان در مقیاس‌های متفاوتی تکرار میشن.

مایکل میگه فرض کن مثلث سمت چپ یک کتاب جدیده که بهت معرفی کردن و نمی‌دونی بری تو کارش یا نه. به جای اینکه شیرجه بزنی توش و از اول تا آخرش رو بخونی، قبلش برو اطلاعاتِ نابی که در مورد اون کتاب موجود هست، مثل خلاصه‌ی کتاب، سخنرانی نویسنده در مورد ایده‌ی اصلی کتاب، فصل اول و آخر، و … رو بخون (مثلث سمت راست). اینجوری با صرفِ زمانی کمتر، می‌تونی بفهمی که آیا اون کتاب ارزش خوندن و خریدن داره یا نه.

 

من ۵۰ درصد از زمانی که به یادگیری اختصاص می‌دم رو صرف مطالعه‌ی فرکتال می‌کنم، به جای اینکه برم و غرق کتاب بشم. این بهم کمک می‌کنه تا دقیق‌تر و موثرتر اون کتابِ همه‌چی‌عوض‌کن رو پیدا کنم و شیرجه بزنم توش. حتی با این روش می‌تونم فصل‌هایی که برای من مهم‌تر و مرتبط‌تر هستن رو پیدا کنم و مستقیم برم سراغ اون‌ها. در بیشتر موارد مطالعه‌ی فرکتال ۵ کتاب برای من ارزشمندتر بوده از اینکه یک کتاب رو از اول تا آخر بخونم.

حالا بهت می‌گم چجوری به صورت فرکتال مطالعه کنی:

🔶 دو سه تا خلاصه از کتاب رو بخون (توی گوگل سرچ کن). الان دیگه تقریبن برای هر کتابی چندین خلاصه پیدا می‌کنی که معمولن بهترین اطلاعات موجود در کتاب رو ارائه می‌دن (همون ۲۰ درصد از دانشی که ۸۰ درصد از ارزش کتاب رو در خودشون دارن). یادت نره که فقط دارم در مورد کتاب‌های غیرداستانی حرف می‌زنم و این روش برای کتاب‌های داستانی و رمان جواب نمی‌ده.

🔶 به مصاحبه‌ی نویسنده‌ی کتاب گوش کن (پادکست، گوگل). مصاحبه‌ها تاثیرگذاری زیادی دارن و آدم رو درگیر می‌کنن. مصاحبه‌کننده‌ هم کارِ شما رو راحت می‌کنه و مهم‌ترین سوال‌هایی که از خوندن کتاب به ذهنش رسیده رو از نویسنده‌ی کتاب می‌پرسه.

🔶 به یکی از سخنرانی‌های نویسنده گوش کن (TED، گوگل، یا سخنرانی‌های دانشگاهی). وقتی یک نویسنده مجبور میشه یک کتاب ۲۰۰ صفحه‌ای رو در ۲۰ دقیقه ارائه بده، مهم‌ترین ایده‌ها و بهترین قصه‌هاشون رو برات تعریف می‌کنه.

🔶 بهترین نقدها و نظرات ۱ستاره، ۲ستاره، ۳ستاره، ۴ستاره و ۵ستاره رو بخون (آمازون). آمازون بهت کمک می‌کنه بهترین نظرات رو از کسانی که کتاب رو خیلی دوست داشتن تا کسانی که ازش متنفر هستن رو بخونی.

🔶 فصل اول و آخر کتاب رو بخون. فصل اول و آخر هر کتاب معمولن حاوی ارزشمندترین محتوای هر کتاب غیرداستانی هستن. به علاوه اولین و آخرین پاراگراف هر فصل هم مهم‌ترین ایده‌های هر فصل رو در خودشون دارن. با Google Books و قابلیت Look Inside آمازون معمولن این امکان وجود داره که فصل اول و آخر کتاب رو رایگان مطالعه کنی. (خب معلومه که همه‌ی این‌ها انگلیسی هستن. معلومه که باید انگلیسی‌ت رو خوب کنی.)

حرف آخر:

مهم نیست چندتا کتاب رو تموم می‌کنی. مهم اینه که با خوندن هر کتاب (یا قسمتی از اون) آدم باحال‌تر، باهوش‌تر و با جهان‌بینی قشنگ‌تری بشی. کتاب‌خون‌های باهوش معمولن در هفته پنج ‌ساعت (روزی یک ساعت) رو به مطالعه و یادگیری اختصاص می‌دن و اعتقاد دارن در دنیای امروز اگه پنج ساعت در هفته رو به یادگیری یک چیز جدید اختصاص ندی آدم بی‌مسئولیتی هستی.

کتاب‌خون‌های باهوش یاد می‌گیرن که چطوری یاد بگیرن. به عبارت دیگه، مقدار ارزشی که در یک بازه‌ی زمانی از یک کتاب برداشت می‌کنن رو به حداکثر می‌رسونن.

کتاب‌خون‌های باهوشِ چیزهایی که یاد می‌گیرن رو وارد زندگی روزمره‌شون می‌کنن و اینقدر انجامش می‌دن تا به نتیجه‌ی دلخواه می‌رسن. ارزش دانش تئوریک به تاثیریه که در دنیای عمل می‌ذاره.

کامنت بذارید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *