وقتی سفر درمان افسردگی نیست (و چجوری درمانش رو پیدا کردم)

- درسفرِ زندگی
۱۲

افسرده و کمرنگ‌ بودم.

دلیلِ افسردگیم؟ سرگردونی، و یه جور بی‌قراری و «خب‌تهش‌که‌چیِ» همیشگی که همه جا، صرف نظر از جغرافیایی که توش بودم، باهام بود.

می‌دونستم که در این وادیِ اندیشه در مورد معنا و غایت هستی، هرچی بیشتر پیش می‌رم همه چی بی‌معناتر می‌شه.

متوجه شدم که سه تا گزینه بیشتر ندارم:

۱) این «خب‌تهش‌که‌چی» هرجا برم باهام میاد و همه چی بی‌معنیه پس… خودم رو بکشم و تمومش کنم.

۲) همون جور به غر زدن و غصه‌خوردن در مورد بی‌معنایی زندگی، فانی بودن هرچیزی، بی‌سمت‌وسویی و بی‌هدفیِ زیست ادامه بدم و غمگین‌تر و افسرده‌تر و منفعل‌تر بشم.

۳) با علم به اینکه خبری نیست و همه چی بی‌معنی و زودگذره، از همین چیزهای ریزی که دارم خوشحال باشم، قدرشون رو بدونم، و تحسین‌شون کنم.

گزینه‌ی اول رو دوست دارم. ولی الان خیلی زوده برای تموم کردنِ همه چی. خوبه که هر وقت بخوام این گزینه رو دارم، ولی نمی‌خوام الان ازش استفاده کنم. از زندگی کردن در «گزینه‌ی ۲» هم خسته شدم. به اندازه‌ی کافی توش بودم و فهمیدم که خبری نیست و هدف زندگی چیزی نیست جز همین زندگی کردن. به همین سادگی. پس از گزینه‌ی ۲ هم کشیدم بیرون. در نتیجه گزینه‌ی سوم رو انتخاب کردم و بهش چسپیدم و حالم خیلی خوبه و همین الان که دارم براتون می‌نویسم نوازش باد اول شهریور رو روی پوست بدنم حس می‌کنم. انگار وقتی «بودن» رو در آغوش می‌گیری زندگی می‌خواد بهت نشون بده که چقدر چیزهایی ریزی که همیشه نادیده گرفتیم می‌تونه لذت‌بخش و حتی جدید باشه.

 

ولی چی شد که از گزینه‌ی ۲ کشیدم بیرون و گزینه‌ی ۳ برام روشن شد؟

وقتی از سفرِ روسیه (#جام_جهانی_سیزدهم) برگشتم، بی‌قراریِ درونی دوباره (می‌گم «دوباره» چون‌که من یک ماهِ قبل از سفر هم افسرده بودم و یک جور بی‌قراریِ درونی و ذهنی نمی‌ذاشت حالم خوب باشه، حالِ کسی رو خوب کنم، برقصم، کار کنم) و با شدت بیشتری اومد سراغم. رویاپردازی من رو برد تا آفریقا، چین، اروپا، و حتی آمریکای جنوبی، و بهم این نوید رو می‌داد که شاید اونجا جواب رو پیدا کنم. ولی یه چیزی ته ذهنم می‌دونست که راهش این نیست و من با سفر کردن فقط این بی‌قراری و این خلأ معنایی رو با خودم می‌برم به یک جغرافیای دیگه.

این بی‌قراری همه‌ی اون یک ماه و هفت روزی که روسیه بودم باهام بود ولی خب چون مبهوت و هیجان‌زده‌ی فضای فوتبال، یک زمین‌بازیِ جدید به اسم روسیه و آدم‌های جدید بودم، ذهنم وقت نمی‌کرد به اتاق‌هایی که توش بی‌هدفی و بی‌سمت‌وسویی اقامت دارن سر بزنه. ولی وقتی از سفر برگشتم، من کوله‌م رو توی اتاق شماره ۱۳ و ذهنم کوله‌ش رو در اتاقِ بی‌قراری باز کرد. همسایه‌های من اتاق ۴۲ و اتاق ۶۹ بودن و همسایه‌های اتاق ذهنم، اتاق بی‌معنایی و اتاق خب‌که‌چی بودن.

کاش می‌شد ذهنم رو بذارم داخل کمد و با خودم هیچ جا نبرمش. این‌جوری سفر کردن خیلی بیشتر خوش می‌گذره. همه چی بیشتر خوش می‌گذره، فکر کنم! ولی خب، این آپشن رو نداریم و این لعنتی همه‌ش باهامونه.

پس مهم نیست کجای جهانم. همین جایی که هستم بهترین جا برای رسیدگی به ناخوش‌احوالیِ ذهنی منه. [با تشکر از سقراط]

ما آدم‌ها تمایل داریم لذتی که تجربه‌های جدید بهمون می‌دن رو بیشتر از اونچه که باید ارزش‌گذاری کنیم، و یافتن معنا (و جذابیت) در تجربه‌های کنونی رو کمتر از اونچه که باید. پس… اگرچه سفر کردن خیلی خفنه و دریچه‌ای‌ـه به فرهنگ‌های متفاوت و مدرسه‌ای برای زندگی، ولی در نهایت نمی‌تونه به عنوان نوشدارویی برای یک ذهن بی‌قرار و ناراضی تجویز بشه.

برای همین این روزها یه جوری شدم که هنگامِ حضور در بزرگترین معبد تبت ممکنه همونقدر شگفت‌زده بشم و بگم «واووو» که در آپارتمانی در تهران یا روستایی در گیلان. و به همون نسبت ممکنه هنگام حضور در این تجربه‌ها و رویدادها بگم «پفففف… خب که چی.»

اینکه ما در یک رویداد یا یک تجربه کی هستیم خیلی مهتره از اینکه خودِ اون رویداد و اون تجربه چی هست. پس به نظرم به جای اینکه در جغرافیاهای دوردست به دنبال معنا بگردیم باید برگردیم همین جایی که هستیم و ببینیم چه چیزهای خفنی داریم که می‌تونیم در موردش قدردان باشیم و باهاش حال کنیم.

قدردانی باعث میشه در مورد چیزهای دمِ دستی و روزمره همونقدر بگی «واووو» که هنگام قدم زدن در خیابون‌های یک شهر دوردست.

قدردانی همون چیزیه که چشم‌هامون رو به روی این حقیقت باز می‌کنه که ما مجموعه‌ای از میلیاردها میلیارد اتم هستیم که دور هم جمع شدن تا این ترکیب فوق‌العاده از سلول‌ها، نرون‌ها، و اندام‌ها رو درست کنن تا ما بتونیم چیزها رو لمس کنیم، غذاهای خوشمزه رو مزه کنیم، بریم کوه، به جوکِ مسخره‌ی گلابی‌ها گلابی‌ها بخندیم، و شب‌ها به ستاره‌ها خیره بشیم.

قدردانی چیزیه که چشم‌هات رو به روی این حقیقت باز می‌کنه که همه‌ی آبا و اجدادت به اندازه‌ی کافی سالم (و جذاب) بودن که تولید مثل کنن. و ما در زمانی به دنیا اومدیم که کره‌ی زمین خفنه و علم و تکنولوژی خیلی باحال داره پیش می‌ره. ما با یک دستگاه که تو جیب جا می‌شه با خاله‌مون تو آلمان حرف می‌زنیم، در کمتر از ۳ ساعت می‌ریم یک کشور و سرزمینِ دیگه، و با چرخوندن یک پیچ آتیش داریم و با چرخوندن یک پیچِ دیگه آب گرم. خب این‌ها خیلی عجیب و غریبن واقعن.

قدردانی یادمون می‌ندازه که زندگی و زنده‌بودن خیلی خفنه. مخصوصن اگر بدن سالمی داشته باشی و بتونی به راحتی و بدون درد توش کاوش کنی.

من مات و مبهوم آدم‌هایی مثل سعید هستم که با وجود ناتوانی یا کم‌توانی جسمی اینقدر تشنه‌ی زندگی‌کردن هستن و در مسیرِ کاوش در قشنگی‌هاش مجبورن نسبت به منِ نوعی موانع بیشتری رو از سر راه بردارن.

سعید ضروری | از اون سفربروهای مشتیِ روزگار

قدردانی مثل ماژیکیه که ما برای هایلایت کردن زیبایی‌های زندگی روزمره‌مون ازش استفاده می‌کنیم.

کارهایی مثل مراقبه می‌تونن بهمون کمک کنن تا به این روزمره‌ها و قشنگی‌های توش آگاه بشیم. به من که خیلی کمک می‌کنه. یوگا کردن بلد نیستم و تا حالا قسمت نشده برم سراغش. ولی یه وقت‌هایی از روز می‌شینم، هیچ کاری نمی‌کنم، نفس عمیق می‌کشم و سعی می‌کنم به اطرافم، به کارهایی که دارم می‌کنم، جاهایی که ذهنم می‌ره و قشنگی‌هایی که اطرافم هست آگاه بشم. فکر کنم زندگی در زمان حال که می‌گن همین باشه.

یکی از قشنگی‌هایی که اطرافمون هست و اغلب نادیده می‌گیریم و مسلّم فرض می‌کنیم، ذهنِ دیگرانه.

یک منبع بزرگ برای پیدا کردن این جور قشنگی‌ها و جذابیت‌ها مطالعه‌س. ما می‌تونیم به جای اینکه در سرزمین‌های دوردست به دنبال تجربه‌های الهام‌بخش باشیم، همین‌جا روی تخت، یا روی مبل راحتی بالکن بهشون برسیم.

من خودم کتاب‌ها و مطالب غیرداستانی /non-fiction/ رو ترجیح می‌دم. کتاب‌هایی که علم، فلسفه یا تاریخ رو به زبون ساده و با ادبیاتی خودمونی برامون تعریف می‌کنن.

یادتون نره هر بار که کتابی رو برمی‌دارید، در سال‌ها تجربه و تفکرِ نویسنده‌ش مسافرت و کاوش می‌کنید. این خیلی باحاله که من، به عنوان یک آدم معمولی که حال و حوصله‌ی قفلی زدنِ چندساله روی یک موضوع رو ندارم، می‌تونم از طریق یک کتاب به شالوده‌ی ایدئولوژی خفن‌ترین آدم‌ها دسترسی داشته باشم و در عرض چند روز یا چند هفته نتیجه‌ی سال‌ها تحقیق و اندیشه‌ورزیِ این آدم‌ها رو برداشت کنم.

می‌تونم خودم رو در ذهن یک فیلسوف جا بدم که سال‌ها در مورد «خودآگاهی» فکر کرده، یا اینکه برم و در ذهن یک تاریخدان بشینم و با جزئیات، در کشورگشایی‌های چنگیزخان سفر کنم. می‌تونم در مورد هر چیزی که دوست دارم یاد بگیرم، و این یعنی ماجراجویی، مستقل از مکانی که هستم.

اینکه مجذوب ذهن یک نفر دیگه بشی، پدیده‌ی بسیار جذابیه که می‌تونیم در مورد آدم‌های نزدیک به خودمون هم تجربه‌ش کنیم. خانواده و دوست‌هامون. این بزرگترین دلخوشی‌های قرن. این روح‌هایی که حرف‌هامون رو می‌فهمن و کلی حال خوب برامون آوردن. واقعن از کِی یادمون رفت قدرشون رو بیشتر بدونیم؟ چرا فکر می‌کنیم همه چیز رو در موردشون می‌دونیم؟ و چرا این روحیه‌ی پرسشگر و کنجکاومون رو همیشه برای آدم‌های جدید و گپ‌وگفت‌های سطحی با غریبه‌ها نگه می‌داریم؟ [مخاطب این یکی دو جمله‌ی آخر، بیشتر از هر کسی خودم هستم. نقطه.]

می‌دونم شما هم مثل من هستین. وقتی واقعن در مورد رابطه‌ها و رفاقت‌هایی که دارم کنجکاو می‌شم، می‌بینم که در مورد خیلی از آدم‌های قشنگ و دوست‌داشتنی که اطرافم هستن فقط سطحِ ماجرا رو لمس کردم. می‌خوام سعی کنم تا جایی که ممکنه از گپ‌وگفت‌های چونی‌چاکی‌سلامتی (انگلیسی‌ها بهش می‌گن small talk) پرهیز کنم و با پرسیدن سوال‌های درست در جای درست به عمق بزنم و حرف‌ها و داستان‌هایی رو ازشون بکشم بیرون که هیچ وقت نشنیدم.

من عاشق قصه‌ها هستم. می‌دونم شماها هم هستید، برای همینه که اینجایید. رفقایی که داریم داستان‌های عجیبی دارن که برامون تعریف کنن. و وقتی اون‌ داستان‌ها رو می‌ذارید کنار قطعات پازلی که تا الان ازشون دارید، می‌بینید که چقدر دنیاهای عجیب و ذهن‌های عجیبی اطراف‌مون هستن که همیشه نادیده گرفتیم. مطمئنم که شنیدن قصه‌ی ذهن‌های دیگه می‌تونه سلامت و رشد ذهن خودمون رو به دنبال داشته باشه.

پس… اگرچه مسافرت کردن افق‌های دید ما در مورد دنیا رو وسیع‌تر می‌کنه، ولی دوای دردِ یک ذهن بی‌قرار نیست. برای اینکه سلامت ذهن رو پس بگیریم، جایی که باید این کار رو بکنیم همین‌جایی‌ـه که الان هستیم.

برای من، جایی که الان هستم، ایسه، بهترین جای دنیاست برای اینکه سلامت ذهنم رو به دست بیارم، با بی‌قراری‌هام کنار بیام، و حالِ خوب رو لمس کنم.

فکر کنم در حال حاضر در دنیا هیچ جایی وجود نداره که مثل ایسه، چیزهایی که من می‌خوام رو داشته باشه. چیزِ زیادی هم نمی‌خوام. چهار تا چیز داشته باشم آدم خوشبختی هستم در زندگانی:

  • رفقا: دوست‌هایی بهتر از آب روان که من رو همین‌جوری که هستم بپذیرن.

  • آزادی: جایی که بتونم توش راحت باشم. آزاد باشم. کسی بهم نگه چیکار کن و چی بپوش و چی بخور

  • تفکر: جایی که توش اندیشه رشد کنه، و بنیان‌های فکریم رو زیر سوال ببره.

  • کارگاه: جایی که بتونم توش کار کنم. خلق کنم. با خیال راحت و در خلوت خودم.

خب، واقعن توی ایسه همه‌ی این‌ها رو دارم. و خیلی باید **خل باشم اگر قدردانِ این وضعیت که برای خودم ساختم نباشم. و **خل‌ترم اگر قدردانِ خودم نباشم. از اینجا بهتر، کجای دنیا می‌تونم باشم این روزها؟ تازه‌شم یک استخر داریم که می‌تونم هر وقت اراده کردم برم سمتش و زندگی رو fresh کنم.

این جایی که هستم پر از شگفتیه و واقعن چشم‌ها را باید شست.

حدود ۲۳۰ سال قبل یک آدم خوشفکر در اتاق خودش به یک جور روشنگری در مورد سفر رسید که بی‌سابقه بود. در بهار سال ۱۷۹۰، فرانسوی بیست‌وهفت ساله‌ای با نامِ «گزاویه دومِتر»، پیژامه‌ی صورتیش رو پوشید و سفری به گرد اتاق‌خوابش کرد و از این سفرنامه یک کتاب درآورد تحت عنوان «سفری در اطراف اتاق‌خوابم». «دومتر» در سال ۱۷۹۸، سرخوش از تجربه‌اش، سفرِ دیگری رو شروع کرد. این‌بار، همون سفر رو در شب انجام داد و سفرنامه‌ش رو «گشت‌وگذارِ شبانه در اطراف اتاق‌خوابم» نامید.

«گزاویه» در شروع این سفر می‌ره به سمت بزرگترین مبل اتاق، با دیدی تازه بهش نگاه می‌کنه و بعضی از کیفیت‌هاش رو کشف می‌کنه. برازندگی پایه‌هاش رو تحسین می‌کنه. یاد خاطره‌ها و لحظه‌های خوشی می‌افته که روی این مبل سپری کرده. لحظه‌هایی که در مورد عشق و پیشرفت رویاپردازی می‌کرده. از اونجا به تخت‌خوابش نگاه دقیقی می‌ندازه و از دید یک مسافر این وسیله رو تحسین می‌کنه. فکر کنم گزاویه داره می‌گه «لذتی‌ از سفرهامون می‌بریم بیشتر بستگی به قصد ذهنی‌مون از سفر داره تا مقصدی که بهش سفر می‌کنیم. اگر قصد سفر رو به محوطه اطرافمون معطوف کنیم، چه‌بسا کشف کنیم که این مکان‌ها هیچ دست‌کمی از کوه‌های سرفراز و جنگل‌های پر پروانه‌ی آمریکای جنوبی ندارن.»

 

 

برای اینکه از گزینه‌ی ۲ خلاص شم و گزینه‌ی ۳ برام روشن بشه مطالعه‌ها کردم و خلاصه‌ش رو توی این مطلب براتون نوشتم. هر قسمتش رو از جایی الهام گرفتم و حتی بعضی جاها همون متن رو براتون ترجمه/نقل کردم. این زیر منابعش رو بهتون می‌گم:

 

نظر شما

  1. سلام ارشاد.
    من هم تقریبا از ۵ ماه پیش افسرده شده بودم و مثل تو دقیقا به این سه گزینه که گفته بودی فکر کردم. ارتباطم رو با تمام دوستانم قطع کردم و دیگه حوصله هیچ کاری نداشتم و مدرسه هم که میرفتم معمولا سر کلاس خواب بودم 🙂 همه چیز بررام بی اهمیت شده بود. دیگه حوصله این رو نداشتم که برم برنامه نویسی کار کنم یا کتاب بخونم. یک چیزی نمیزاشت. بعدش فکر خودکشی به سرم زد و چند دفعه جو من رو گرفته بود و میگفتم الان میرم انجامش میدم ولی جرئت نداشتم.
    تا یک ماه پیش که بالاخره خودم رو پیدا کردم.
    ۳ روز پیش یک مطلب کوتاه نوشتم که به همین موضوع مربوط هست. خوشحال میشم بخونیش:
    http://vrgl.ir/28ToN

  2. خیلی به موقع این پست رو خوندم. ممنون ارشاد

  3. سلام.لطفا کامنت منو منتشر نکن….
    از پستی که نوشتی لذت بردم…هر چند که گفتی بخشی هایی از ان از جاهای دیگه ای نوشتی ولی وقتی چه چیزی درونی بشه مال خود ادم میشه.من خیلی دغدقه. معنا را ندارم چون من هم از دیگران یادگرفتم که معنا را ما به زندگی میبخشیم یعنی تصمیم میگیریم که چه معنایی بهش بدیم…چیزی که منو میترسونه زمانه….من الان ۳۹ سالمه.حسم مثل ۲۸ الی ۳۰ سالگی هستش ولی نگاه دیگران منو اذیت میکنه.فکر میکنم برای خیلی از تجربیات زمان را از دست دادم و نظر بقیه هم همین را تایید میکنه.مثلا یه ازدواج.موفق.که البته تا الان ۷۰ درصد اطرافیانم چنین چیزی ندارن..چند بار با خودم فکر کردم هر کسی تو زندگیش یه راهی رو میره و یه مسیر خاص خودش را داره و اصلا به فرض من تو بخش هایی غلط رفتم خودمو محدود کردم …حالا هر چی .که چی….غصه گذشته که الانم رو هم از دستم میبره…..با خودم به نتیجه میرسم ولی یهو یه اظهار نظر حالمو بد میکنه…..برای اینم چیزی جایی خوندی؟به حسرت گذشته دچار شدی؟راه حلی داری که کمک کنه؟
    یه وقتهایی فکر میکنم منم ول کنم همه چی رو بزنم به جاده….ولی متاسفانه خیلی محتاط تر از این حرف هام….

  4. حرصی که ما آدما برای نداشته هامون داریم، داشته هامون رو بهمون بی اهمیت نشون میده.
    من خودم به شخصه چقدر ضربه خوردم وقتی فهمیدم هیچکس نه تو خونه و نه تو مدرسه یا جامعه، بهم یاد نداده که چجوری از داشته هام لذت ببرم و مهمترین زمان زندگیم ‘حالا’ باشه! آخرش به این نتیجه رسیدم که خب به درک که یادم ندادن، خودم میتونم به خودم یاد بدم.
    بعضی از آدما هستن که زیاد به این چیزا فک نمیکنن. میدونی مثلا ذهنشون رو با چیز دیگه پر میکنن که حواسشون پرت بشه یا نه اصن عادت ندارن زیاد بهش فکر کنن (شاید اینجوری کمتر به آدم فشار میاد :)) ) اما بعضیا هم باید ته همه چیو در بیارن.
    برای اون بعضیایی که راه میوفتن تا توی دوردست ها و جاهای دیگه جواب رو پیدا کنن، همین به راه افتادن آخرش باعث گیجی و سرخوردگی میشه: لعنتی من این همه راه اومدم و اونوقت هیچی؟؟ جواب اینجا نیس؟؟
    اما بازم به نظرم این ‘به راه افتادن’ لازمه تا بفهمیم که جواب سوال هامون بیرون از خودمون نیس… تا بفهمیم سفر به درد این میخوره که گوشه های تاریک ذهنمون روشن بشه، تا وقتی برگشتیم خونه بتونیم درون ذهن خودمون دنبال جواب بگردیم. با ذهن روشن تر و افق دید باز تر…
    منم مث تو مدت هاست گزینه ی دوم عذابم میده! یکی از کارهایی که کردم برای عبور از دو به سه، این بود که سعی کنم دیگه اخبار گوش نکنم. آدم حساس تر میشه به نظرم.
    به هرحال خیلی خوشحالم که خوشحالی و ممنون که مینویسی ؛)

    1. ارشاد نیک‌خواه

      با همه‌ی حرف‌هات ارتباط نزدیکی دارم. مرسی که برام نوشتی.

    2. دمت گرم…
      دوستای زیادی ندارم و صحبتامون در حد “چه خبر؟ آره هوا سرده شده” یا “شنیدی فلانی تو فلان کشور زد ۴ نفرو ترکوند؟!” هست.
      ولی اینجا… تو این فضای مجازی! چیزایی رو میخونم که فکر میکنم تا حالا با دوستام اینقدر مشترک نبودیم دربارشون.
      فقط خواستم بگم دمت گرم که نوشتی، حستو، فکراتو…
      میدونی… نوشته ها و فکرای آدم برای بعضیای دیگه، ممکنه خیلی مهمتر و جالبتر از اون چیزی باشن که خودشون فکر میکنن.
      بیشتر بنویس!

  5. تو ذهن پرتلاطمم هر روز کاوش می کردم و همینطور افسرده پیش میرم و گاهی درمان می کنم و گاهی از پسش بر نمیام. ولی مطلب این پستت به جستارهای جدید ذهنیم کمک کرده. ممنونم ازت

  6. خیلی باحال بود منم همینطوریم آشفتگی ذهنی و افسردگی و متاسفانه وقتم رو با اسموک و چرخ زدن تو شهر تلف میکنم و نمی دونم باید چکار کنم …..

  7. توی این پست برام تداعی‌گر شخصیت چوپان کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو بودی ارشاد، رفتی و برگشتی و فهمیدی که همینجاست

  8. آدم وقتی جمله هاتو میخونه کاملا متوجه میشه که پشتش چقدر فکر عمیقی (عمیق فکر کردن؟ ترکیب موصوف صفتیش یه کم سخته ) هست. قطعا مطالعه و سفر تو ساخته شدنش نقش داشته و چه خوبه که آدمایی مثل شما برای ما هستند. اینم خودش یه جور قدردانیه. حتما این کتاب رو مطالعه میکنم. ممنون از مطلبتون.

  9. سلام ارشاد، من میخام یه گزینه چهارمی ام برای دوایِ ذهنِ بی قرارت کنم و اونم «خداست».

    فکن بهش

  10. مثل همیشه عالی بود

قسمت نظرات بسته شده است.