مصاحبه‌ی با سلیا | قصه‌ی سفرها و دست‌سازه‌های سرامیکی

- درسفرِ زندگی
۹

سلیا و دست‌سازه‌های سرامیکیش رو یادتونه؟ همون دختری که تنها سفر می‌کرد، توی سفر دست‌سازده‌هاش رو درست می‌کرد و می‌فروخت و به سفر ادامه می‌داد؟ همون که قرار شد پنج‌تا سوال ازش بپرسیم. خب با کمک شما پنج تا سوال آماده کردم، به انگلیسی برگردوندم و براش ایمیل کردم. بعد از ۲ روز جواب‌ها رو فرستاد.

خب سریع بریم سر اصل مطلب و معاشرت با سلیا.

سلام سلیا جان. خوبی؟
خب همونطور که دیدی تو رو به مخاطبینم معرفی کردم و خیلی‌ها از سبک‌زندگیت خوششون اومد و با پنج‌تا سوال برگشتیم پیشت. ممنونم از وقتی که برامون می‌ذاری.

 

با سوال خودم شروع کنیم:
الان کجایی؟ چی‌کارا می‌کنی؟ زندگی چه شکلیه این روزها؟

این روزها پورتو زندگی می‌کنم، یک شهر پر از تپه که وقتی بیست سالم بود و بهش سفر کردم عاشقش شدم. پورتو شمال پرتغال قرار گرفته، و این یعنی اینجا هم کوهستان داریم و هم اقیانوس. جای بی‌نظیریه. مردم خیلی خلاق هستن و در زمینه‌ی هنر و موسیقی هر روز اتفاقات جالبی اینجا می‌افته. برزیلی‌های زیادی اینجا زندگی می‌کنن و در نتیجه تاثیر موسیقی برزیلی بر موسیقی محلی اینجا کاملن مشهوده. تقریبن هر روز می‌تونی رایگان یکی دو تا کنسرت بوسا نووا (نوعی موسیقی برزیلی که ترکیبی از سامبا و جَز هست – مترجم) رو توی کوچه و خیابون گوش کنی! روی دیوارهای شهر پر از کاشی‌های رنگی‌رنگیه و گربه‌های زیادی داره. بزرگترها خیلی پایه‌ی معاشرت هستن. هرجایی که بری می‌تونی قهوه‌ی ارزون بخوری و مرغ‌های دریایی رو تماشا کنی، که برای غذا خوردن یا میان سراغ آدم‌ها و یا اینکه کبوترها رو می‌خورن!

زندگی این روزها باهام خیلی خوبه. دارم توی یک استودیوی سرامیک با یک سری آرتیست دیگه روی پروژه‌ی بزرگ بعدیم کار می‌کنم. پروژه‌م اینه که کالکشن جدید زیورآلاتم رو خلق کنم، داستانِ پشت هر کدوم رو بنویسم و توی فروشگاه آنلاینم بفروشم. غیر از خلق این دست‌سازه‌ها، خیلی می‌رقصم و دارم روی این ایده کار می‌کنم که با زندانی‌ها رُس‌درمانی کار کنم.

 

خیلی‌ها در مورد سازه‌های دستیت پرسیده بودن:
اگر ممکنه به طور خلاصه در مورد نحوه‌ی ساخت این دست‌سازه‌ها، چه وسایل و موادی لازم داری که با خودت داشته باشی، و اینکه کوره از کجا پیدا می‌کنی برامون بگی.

من این دست‌سازه‌ها رو از صفر خلق می‌کنم. اول با خاک رس یک شکل در میارم. هر چیزی رو میشه برای شکل دادن به گِل استفاده کرد، یک مسواک کهنه، سوزن، یک رشته ماکارونی، خودکار، هر چیزی که بتونه روی سطح منعطف و شکل‌پذیر گل سوراخ یا بافت ایجاد کنه. من ابزاری حمل نمی‌کنم. معمولن اون‌ها رو توی کارگاهی که دست‌سازه‌هام رو می‌سازم یا توی خیابون پیدا می‌کنم. وقتی که دست‌سازه‌هام شکل گرفتن و قطعه‌هام خشک شدن، لبه‌هاشون رو با سوهان یا اسفنج صیقلی و صاف می‌کنم. بعدش اونا رو توی حرارت ۹۶۰ درجه (مینیموم) تا ۱۴۰۰ درجه (ماکسیموم) می‌پزم. بعد از اینکه یک بار پختن، می‌تونم بهشون رنگ بزنم. اینجا قسمت مورد علاقه‌ی منه چون هیچ وقت دقیقن نمی‌دونم رنگ‌ها قراره چه شکلی دربیان. رنگ‌ها رو توی استودیو با اکسید و ترکیباتی از اون درست می‌کنم. بسته به اینکه از چه پودری چقدر می‌ریزم، رنگی که در میاد متفاوته. می‌تونم پودرهای مخصوصی رو برای تَرَک‌دارکردن، درخشان کردن و یا حباب‌دار کردن نقش‌هام اضافه کنم ولی هیچ وقت با اطمینان نمی‌تونم بگم که محصول نهایی چه شکلی در خواهد اومد. نمی‌شه پیش‌بینی کرد چون هیچ دو خاک، کوره، یا ترکیبی از شرایط مختلف کاملن شبیه هم نیستن. درنتیجه هر رنگ و هر دست‌سازه منحصربه‌فرده.

و در مورد اینکه کوره از کجا پیدا می‌کنم… راستش همیشه حین سفرهام با کسی ملاقات می‌کنم که به سرامیک علاقه‌مند باشه. معمولن آدم‌ها رو از طریق آدم‌ها و ارتباطات‌شون پیدا می‌کنم، ولی اینترنت هم خیلی وقت‌ها می‌تونه کمک بزرگی باشه. بعد بهشون پیشنهاد می‌دم که توی کارهای کارگاه کمک‌شون می‌کنم و ما می‌تونیم ایده‌های سرامیکی، تجربه‌ها و تکنیک‌هامون رو با هم به اشتراک بذاریم. معمولن کسانی که تو کار سرامیک هستن خیلی از این جور شِیرکردن‌ها خوششون میاد و هر کشوری که رفتم استودیوی سرامیک پیدا کردم و اونجا کلی زیورآلات ساختم.

 

رضا گفته بهترین کشوری که رفتی کجا بوده و یه عکس و یه خاطره از اون سفر برامون بفرست.

شاید باورتون نشه ولی اصفهان. چرا؟ اونجا جادو هست. وقتی داشتم روی سی‌وسه‌پل راه می‌رفتم حس می‌کردم در بعدِ دیگری از واقعیت هستم. کلی بو و رایحه‌ی زندگیِ واقعیِ محلی رو می‌داد، که قابل مقایسه با هیچ‌جای دیگری نبود. خیلی ساده بگم، عاشق شدم. ساعت ۶ صبح رفتم مسجد چونکه می‌خواستم ببینم چه حسی داره اونجا بودن، و مردم خیلی مهمان‌نواز و مهربون بودن. یک زن بهم یاد داد چجوری نماز بخونم و من باهاشون نماز خوندم، و باهم صبحونه خوردیم. عکس هم براتون فرستادم:

عکسی که اون روزِ خاص سلیا از سی‌وسه‌پل اصفهان گرفته

خیلی‌ها در مورد سفر تنهایی پرسیدن و اینکه امنیت قضیه رو چجوری تامین می‌کنی؟ چجوری اعتماد می‌کنی به مردم؟ کلن چجوری جرأتش رو پیدا کردی تنهایی دور دنیا سفر کنی؟

راستش من همیشه در جواب این سوال می‌گم که من شجاع نیستم، بلکه خیلی هم بزدل هستم. من به طرز پارانوید‌طوری از ملالت (boredom) می‌ترسم. ملالت و بی‌حوصلگی می‌تونه استخون‌هام رو تا سر حد مرگ منجمد کنه.

آره، تنهایی سفر کردن شهامت نمی‌خواد. شاید برای کسی که از دور به قضیه نگاه می‌کنه و هیچ وقت این کار رو نکرده باشه، تنهایی سفر کردن ترسناک جلوه کنه، ولی واقعیت اینه که وقتی تنهایی سفر می‌کنی خیلی همه چی راحته. تنهایی طبیعی‌ترین حالت انسانیه. هر کاری که می‌خواید می‌کنید، هرجایی که می‌خواید می‌رید، با زمان و باد جریان پیدا می‌کنید و هر چیزی جواب می‌ٔده. وقتی توی یک شهر ساکن بودم، نسبت به وقتی که توی جاده بودم، آدم‌ها بیشتر من رو سرخورده و ناامید می‌کردن. فکر می‌کنم ما مجبوریم که به همدیگه اعتماد کنیم، گزینه‌ی دیگری نداریم. ولی اول باید به غریزه و حس ششم خودمون اعتماد کنیم. من توی پارک خوابیدم، تو ساحل، ایستگاه قطار، و تا حالا هیچ اتفاقی برام نیفتاده (غیر از اون اتفاق غیرمنتظره در کامبوج که اشتباه هیچ کس نبود). من فکر می‌کنم آدم‌ها اتفاقات بد رو اغراق‌شده جلوه می‌دن، مثل تلویزیون و رسانه‌ها، ولی هر روز آدم‌های زیادی هستن که هیچ‌هایک می‌کنن و ریسک می‌کنن و زنده و سرحال دارن مسافرتشون رو می‌کنن. این قضیه مثل هواپیما می‌مونه. وقتی می‌شنویم یک هواپیما سقوط کرده خیلی می‌ترسیم، ولی هیچ وقت به این فکر نمی‌کنیم که الان چندتا هواپیما روی آسمون هستن که قرار نیست اتفاقی براشون بیفته. فقط به اون یک اتفاق فکر می‌کنم که احتمال وقوعش یک در میلیونه.

 

و در نهایت مینا پرسیده:
چه قدرتی هست که تو رو عاشق جاده و سفر و این سبک زندگی کرده و فکر می‌کنی تا کی این قدرت برات می‌مونه؟

به هر روز مثل یک زندگی جدید نگاه می‌کنم. یک واحد زمانی جدید. می‌خوابم، تجدید نیرو می‌کنم، و سعی می‌کنم زمانی که بیدارم از اون انرژی به نحو احسن استفاده کنم. برای چیزهای کوچکی که در واقع چیزهای بزرگی هستند خیلی هیجان‌زده می‌شم – مثلن خوردن یک غذای جدید! گاهی خسته‌کننده می‌شه که همیشه با آدم‌ّها باشی و مکالمه‌های مشابهی رو باهاشون داشته باشی، ولی همیشه که اینجوری نیست. و زمان‌هایی هست که خستگی به یک حسِ «های بودن» تبدیل میشه که چیزها رو جذاب و سورئال می‌کنه برات.

این هم از لینک‌های ارتباطی با سلیا در فروشگاه اینترنتی کارهاش | اینستاگرام | توییتر | پینترست | و کوچ‌سرفینگ.

مراقب خودتون باشید. جیگرتونو.

نظر شما

  1. خیلی مصاحبه با سلیا هیجان انگیز بود..
    ی پیام تاثیر گذار در من..
    عاالی

  2. در مورد امنیت سفر خیلی حالب بود

  3. دارم به این فکر میکنم که کی میتونم منم دور شم از جایی که هستم ؛راستش بعضی وقتا با ی کوله مسیر های طولانی و راه میرم!وخیلی وقتا هم جاهایی میخوابم که راحت نیستم چون فکر میکنم بلخره یه روز باید خیلی دور شم!

  4. خیلی خوب بود،لذت بردم از خوندنش 🙂
    مرسی.

  5. به نظرم خیلی مصاحبه ی جذابی بود!کیف کردم😁

  6. “تنهایی طبیعی ترین حالت انسانیه” چه نکته‌ای !!

  7. داشتم فکر میکردم که راهنمای خرید لپ‌تاپ یا گوشی مناسب هم میتونه پست مفیدی باشه!

  8. پلی لیست بزار پسر باحاله

کامنت بذارید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *