افسردگی بعد از سفر | چجوری اومد سراغم و چیکارش کردم

- درسفرِ زندگی
۱۴

افسردگی بعد از سفر از جنس یک شوک بود برام. از جنس یک تَرَک‌خوردگی. بعد از یک ماه و هفت روز، یهو سبک‌زندگی جاده‌ای، آفتابی و جام‌جهانی رو رها کردم و برگشتم ایران و نمی‌دونستم چیکار کنم و برنامه چیه.

قضیه به دلار و سکته‌ی اقتصادی ایران ربطی نداشت. معمولن مسیرهای من در زندگی وابستگی زیادی به پول ندارن و هرجایی هم بهش نیاز داشتم تونستم جورش کنم، یا با کمینه امکاناتی که داشتم به چیزی که خواستم رسیدم. برای همین هزاران دایرکتی که بهم می‌گفتن «برنگرد! دلار شده یازده تومن! اصحاب کهف می‌شی!» رو فقط روزنامه‌وار رد می‌کردم و سعی می‌کردم تاثیری روی حالم نداشته باشن.

مساله‌ای که من باهاش مواجه شده بودم افسردگیِ ناشی از «خب‌ حالا‌ با‌ زندگیم‌ چیکار‌ کنم؟» بود.

سبک‌زندگی من طوریه که خیلی به زمان حال نزدیکه. از این چشم‌اندازهای پنج‌ساله، اهداف سه‌ساله، و ماموریت‌های یک‌ساله ندارم. امروز ساکن یک روستا در استان گیلان هستم، ممکنه فردا یک کوله‌گرد در جاده‌های چهارمحال و بختیاری باشم، و هفته‌ی بعد ساکن چین. سبک‌زندگی من به طور پیوسته و بدون آمادگی قبلی تغییر می‌کنه (یا بهتر بگم: خودم تغییرش می‌دم).

ولی این قضیه یه مشکلی داره. عوض شدنِ مداوم و ناگهانی این سبک‌زندگی‌ها باعث میشه آدم تَرَک بخوره.

از روسیه یهویی برگشتم. یعنی اصلن خودم رو برای بازگشت به ایران و زندگی در ایسه آماده نکرده بودم. اصلن نمی‌دونم آماده شدن، قبل از اینکه وارد یک مقصد بشم یعنی چی. عادت کردم بدون آمادگی خودم رو بسپارم به پیشامدها و ناشناخته‌ها. رفتارهای من بیشتر خودجوش و آنی /spontaneous/ هستن و نه ازپیش‌برنامه‌ریزی‌شده /pre-planned/.

وقتی رسیدم ایسه برنامه‌ای برای زندگیم نداشتم و از طرفی آدمی که ۳۷ روز پیش از اینجا رفته بود برنگشته بود. یکی دیگه اومده بود. عوض شده بودم. مطمئن نبودم همون چیزهایی که قبل از سفرِ روسیه از ایسه می‌خواستم رو هنوز هم بخوام. رویاهای جدیدی اومده بودن تو فکرم. تا آفریقا رفتن. تا چین. و حتی گرجستان. تا تهِ کوچه‌ی شک.

یهو در ایسه‌ی آشنای خودم فرود اومده بودم و چیزی که برام ناآشنا بود خودم بودم. این منِ جدید. که نمی‌دونستم چی می‌خواد.

هنوز هم دقیقن نمی‌دونم. ولی این روزها دیگه افسرده نیستم. چون به خودم گفتم:

جیگرم، خب معلومه که نباید بدونی. حق داری سرگردون باشی. تازه از یک سفرِ شدید برگشتی و خیلی چیزها (هم توی خودت و هم اون بیرون) عوض شده. یه کم استراحت کن. خودت رو بغل کن و از بارون عصرگاهی گیلان لذت ببر. دنبال چیزی نگرد و به خودت سخت نگیر. همه چی درست می‌شه.

 

 

نظر شما

  1. ✨ If You Want To Be Successful Do Exactly What You Can’t. ✨😘

  2. جیگرم همه مثل همیم…این حس و حال ها که توضیح دادنش به دیگران و به نگارش دراوردنش واقعا کار سختیه رو من هم داشتم و کاملا تجربه کردم..یه جورایی آدم از قید و بند وعادت و تکرار و محیط و خود روزمره رها میشه و بخشی دیگر از خودش رو کشف و لمس میکنه..رسیدنی که بسیار لذتبخشه…لحظاتی مست کننده و غیر قابل وصف..بی حوصلگی و بیحالی شاید نتیجه دوری از آن حال و هوا باشد..

  3. به نظر من این نوع افسردگی همیشه همراه زندگیه. اگر واقعا زندگی کنی این “بار” همیشه با آدمه یه عده ای فقط با برنامه ریزی این افسردگیو دور میزنن. با گول زدن. با درس خوندن با کار کردن کارمندی. اونوقت کارشون میشه شمردن روزا..شنبه یکشنبه دوشنبه… تا کی خود گول خوردشونم نمیدونه.
    این حس که میگه خب حالا که چی اتفاقا هل دهنده به سمت فردای واقعیه و جنس زندگی همینه…به هر حال وقتی یه دردی وجود داره هر جور مسکنی یه موقعی تموم میشه اون وقت اون درد میاد نه اینکه بد باشه . لازمه تا آدم ادامه بده به شکلی که دور نزده باشه زندگیو.

  4. ارشاد گاهی اوقات نیازه بذاری همه چی خودش اتفاق بیفته…
    بعضی موقع‌ها انتخاب نکردن و دخالت نداشتن تو یه رخدادی، راه خوبیه و کمک‌کننده.
    اینجوری فرصت میدی به خودت که شرایط رو بهتر بشناسی.
    برات آرزوی زندگی شادی دارم

  5. しょうがない Shoganai

    The literal meaning of “Shoganai” is “it cannot be helped.” However, it is not discouraging or despairing. It means to accept that something was out of your control. It encourages people to realize that it wasn’t their fault and to move on with no regret.

    Friends come and go, like the waves of the ocean, but the true ones stay like an octopus on your face 😘.

  6. منم خودمو چند وقته گم کردم فقط میدونم این گم شدن ها قراره از من یه آدم بهتر از قبل بسازه الان حالم خوب نیست ولی منتظر حال خوبم هستم بعد که میگذره این گم شدن هام و دوست دارم

  7. من حس میکنم این افسردگی ها درسته که به مرور کمرنگ میشن ولی یه جایی ته آدم ته نشین میشن
    و اون حس غربتی که یه روز آدمو احاطه کرده بود هیچوقت کامل از وجودش بیرون نمیره…

  8. نمی‌دونم چرا و چطور ایقد بی‌نهایت دوست دارم. سبک نوشتاری ات هست یا سبک گفتاری ات یا خود لعنتی ات.
    راستش شاید بخاطر اشتراکی که در سیزدهم داریم، آن فرخنده روزی که نحسش خونده‌اند.

    1. ارشاد نیک‌خواه

      خیلی دوستت دارم به مولا.

  9. افسردگی چی هست اصلا

  10. ارشاد تو عکس چقدر خسته ای 🙁

  11. سلام ارشاد
    خوبی؟ نیستی .کم پست میذاری چه اینجا چه اینستاگرام. دلمون گرفت. از خودت یه خبری بده. میدونی پسر ، تک تک فالوورات برخلاف خیلی پیجهای دیگه، از صمیم قلب دنبال کننده ات هستن. تو دوست مایی، ما نگران دوستمون میشیم……
    راستی یکی از درمانهای افسردگی، کتاب درمانیه. یکم سرچ کنی ، پیدا میکنی کدام کتابها حالت رو بهتر میکنند و مسیر رو بهت نشون میدن.

    دلت سبز

قسمت نظرات بسته شده است.