اونجا که فهمیدم «باید» هیچهایک کنم / قسمت سوم

اون از شب گذشته و داستان پتوی حسین که یه پتوی معمولی نبود. از جنس الیاف و نخ و پنبه نبود. پتوی حسین از جنس جاده و از جنس مهر بود. از جنس انسانیت، نوع‌دوستی و خلاصه از یه جنسی بود که خیلی من رو به فکر فرو برد.

عصر روز بعد در مسیر خانه و تهران، به گرگان رسیده بودیم. وسطای راه یه لودر ما رو به خروجی شهر رسوند (خدا منو بکشه اگه دروغ گفته باشم! بابا اون موقع‌ها گوشی دوربین‌دار نداشتم عکس بگیرم، گوشی مهزاد هم همه‌ش شارژ نداشت. بعد بگو آیفون خوبه!). یه ربع شاید هم بیشتر منتظر موندیم. هیشکی سوارمون نمی‌کرد. تو شهر اون مرام جاده‌ای جای خودش رو به پول و کرایه می‌ده. اونجا بود که یه نگاه به آسمون انداختم و داد زدم:

Lord! Send me your best shot!

جمله‌م تمون نشده بود که یهو دکتر با اون جیپ خاکی و خسته‌ی آمریکاییش از راه رسید. دکتر جیپش رو خیلی دوست داشت. می‌گفت از اون سری اول‌هاست که محصول مشترک سیزده کشوره. داشت می‌رفت پیش دایی که یه کلبه داشت تو میانکاله. بعد از اینکه با هم رفیق شدیم گفت اگه دوست دارید شما هم بیاید. یه ناه به مهزاد انداختم، با یه لبخند مذاکرات رو انجام دادیم، به دگتر نگاه کردیم و گفتیم:

بریم!

تو این مسیر بود که داستان زندگی خودش رو برامون تعریف کرد. مسیری ساحلی و طولانی که سمت چپمون دریای خزر بود و سمت راستمون منطقه‌ی حفاظت‌شده‌ی میانکاله. اینجا رو همه به خاطر تورهای پرنده‌نگری و شاید اون کشتی به گل نشسته می‌شناسن. برگردیم به زندگی عجیب دکتر. فقط پونزده سالش بود که مهاجرت کرد به روسیه، تک و تنها. اونجا بهش گفتن یا برو بیرون از کشور ما یا برو ارتش. دکتر (البته اون موقع که دکتر نبود، بعدها دکتر شد، حالا می‌گم بهتون. یه دقیقه دندون رو جیگر بذارید!) هم می‌ره ارتش و اینقدر رشادت و دلیری از خودش نشون می‌ده و البته آدم باهوشی بوده که به ارتش آلفا ملحق می‌شه. حالا بذارید در مورد ارتش آلفا براتون بگم.

نیروی ویژه آلفا یا Alpha Spetsnaz یکی از خفن‌ترین و مجهزترین نیروهای ویژه ضدتروریستی در جهانه. خود اعضای گروه که می‌گن ما تو دنیا بهترین هستیم. به اعتقاد خیلی‌ها سلاح اصلی ارتش آلفا آدم‌هاش هستن. آدم‌هایی که اصلن معمولی نیستن و نه تنها خیلی خوب می‌جنگن، بلکه تحصیلات بالایی دارن و حداقل به دو زبان تسلط دارن. علاوه بر این، نیروهای آلفا نه فقط جنگاور بلکه سیاستمدار هم هستن.

دکتر قصه‌ی ما با ارتش آلفا در جنگ افغانستان شرکت می‌کنه و به قول خودش تعداد خیلی زیادی از افغان‌ها رو می‌کشه. میگن خیلی جنگ کثیفی بوده و بیشتر از یک میلیون کشته و نزدیک به پنج میلیون آواره به جا می‌ذاره. این جنگ اینقدر طول کشید که بهش «جنگ ویتنام شوروی» یا «تله خرس» هم می‌گن. آخرش هم شوروی شکست خورد [ویکیپدیا]. بعد از اینکه دکتر از جنگ برمی‌گرده می‌ره دانشگاه و چشم‌پزشکی می‌خونه. همونجا تو دانشگاه عاشق می‌شه (باید داستان‌های عاشقانه‌ش رو گوش کنید! اون هم قصه‌ای بود برای خودش!)، ازدواج می‌کنه و یه دختر به دنیا میارن به اسم کارولین که الان از پدر جدا بود و در روسیه زندگی می‌کرد. دکتر عاشق کارولین بود. یه تیکه یادمه وقتی داشتیم اون جاده ساحلی رو طی می‌کردیم و روی اون شن سفت به سمت کلبه دایی می‌تاختیم و به سرعت از کنار ماهیگیرها رد می‌شدیم، دکتر به دریای خزر نگاه کرد، به روسیه، و بعد گفت: وقتی کارولین بزرگ بشه یه زندگی براش خواهم ساخت که تا آخر عمر راحت باشه.

یادتونه گفتم اعضای ارتش آلفا هم باهوش هستن و هم سیاستمدار؟ خب جنبه‌ی باهوش بودن دکتر رو توضیح دادم. حالا بریم سراغ سیاست. تو دوران خاتمی هر وقت رئیس‌جمهور می‌رفت روسیه، دکتر به عنوان مترجم و همراه رسمی خاتمی از طرف روسیه منصوب می‌شد. دکتر می‌گفت این مرد (یعنی خاتمی) از بس مهربون و شوخ‌طبع بود که روی من یکی خیلی تاثیر گذاشت. خاتمی بهش گفت: اینجا چیکار داری می‌کنی؟ مملکت به تو نیاز داره. برگرد ایران.

دکتر هم برگشت. ولی همسرش و کارولین باهاش برنگشتن. تو گرگان یه مطب چشم‌پزشکی زد و اینجا زندگی جدیدی برای خودش ساخت. تو مسیر یکی دو جا توقف کرد ماهی و نون بخره بعد دیدم که واقعن می‌شناسنش. واقعاً دکتر صداش می‌کردن و ظاهراً خیلی هم هوای فقیر و فقرا رو داره. یه جای دیگه هم زد زیر ترمز، یکی از نون‌ها رو برداشت و رفت پایین از ماشین، نون رو گذاشت جلوی یه سگ کنار خیابون و برگشت تو ماشین و دوباره شروع کرد گاز دادن. به گلبه دایی رسیدیم.

دایی کی بود؟ دایی واقعی دکتر که نبود. مثل اینکه وقتی دکتر بچه بود (گفتم که، اون موقع‌ها هنوز دکتر نشده بود! :] ) پدرش رو از دست می‌ده و از اون به بعد دایی، که همسایه‌شون بود دکتر رو بزرگ می‌کنه و به همین دلیل دکتر ارادت خاصی به دایی داره. دایی هم که تک و تنها اینجا وسط ناکجاآباد زندگی می‌کنه و همه‌چیزش این کلبه و گاومیش‌هاشه.


شب رسیدیم پیش دایی. یه خونه‌ی کوچیک روستایی بود. از اونا که دیوارهاش کاهگلیه و توش تلویزیون پیدا نمی‌شه و یه رادیوی مشکی کوچیک رو طاقچه کنار قرآنه.

مهزاد: ببخشید، دستشویی کجاست؟
دایی: بیرون.
مهزاد: کجای بیرون؟ من خیلی بلد نیستم.
دکتر: بیرونِ بیرون. تو دشت و صحرا.
مهزاد: آها. اوکی مرسی.
من: پس صبر کن من هم باهات بیام.

دایی خیلی زود می‌خوابید. یعنی ساعت ۱۰. چون روز دایی از ساعت ۳ و ۴ شروع می‌شه، وقتی که باید گاومیش‌ها رو برای چرای صبحگاهی ببره بیرون. نمی‌دونم واقعاً چرا اینقدر زود!

صبحونه شیرگاومیش و کره‌ی گاومیش خوردیم و اطمینان حاصل کردیم که تا حالاحالاها مفهومی به اسم گشنگی از ما دور خواهد بود. اینقدر که فرآورده‌های سنگینی داره این گاومیش! راهی مسیر برگشت به سمت تهران شدیم! ولی قبلش یه فیلم یادگاری با گاومیش‌ها پر کردیم!

 

A video posted by Mahzad Elyassi (@mahzad.el) on

 

فکر کنم روز چهارم سفر بود و (چه جالب!) سیزده بدر شده بود. تو روز سیزده بدر می‌خواستیم شانس خودمون برای هیچهایک تا تهران رو امتحان کنیم. امتحان کردیم و سربلند بیرون اومدیم و اون روز من و مهزاد یه خانواده جدید پیدا کردیم.

نظر شما

  1. واقعا خوندن داستان هات اینجا جذاب تر از اینستاس?????

    1. ارشاد نیکخواه

      مرسی واقعن. امیدوارم هی بهتر بشیم. هی بهتر بشیم. 🙂

  2. واااای ک من چقد عاشق این سفرنامه هاتم..واقعا عالیه کاش بشه منم تجربه کنم چون عاشق هیچهایکم..

    1. من که دیوانه هیچ هایکم تو سن کم هیچ زدن خیلی حال میده

  3. that,s really great that you can speak englissh as i can speck english very well hope one day we meet each other

    i would really thankful 😀

  4. ارشاد جان دو نفرتون خیلی خوبیییین ☺️
    با اینکه ساعت ۴ دانشگاه امتحان دارم ولی نشستم و دارم نوشته هاتو میخونم 😃
    الان قشنگ فول شارژم، مرسی 😃😃

    1. ارشاد نیک‌خواه

      جانِ دلی پسر. خیلی انرژی دادی بهم. فول شارژت رسید :))

  5. فوق العاده ای پسر میدونی من همیشه از شنیدن و خوندن زندگی ادما لذت میبرم

کامنت بذارید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *