اونجا که فهمیدم «باید» هیچهایک کنم / قسمت دوم

سفر شروع عجیبی داشت. آخه مگه می‌شه اولین هیچهایکی که می‌زنی تو رو از تهران ببره تا گنبد! ۴۸۷ کیلومتر راه! و بعدش دعوتت کنه خونه‌ش به صرف چکدرمه و یک خواب گرم و نرم و راحت. اینطوری شد که اعتماد به نفس (بخوانید اعتماد به شانس) بالایی داشتیم. این هوا رو هم از چشم همین شانس‌مون می‌دیدیم. جاده‌ی خلوت خالد نبی رو داشتیم پیاده طی می‌کردیم. قطره‌های آب تو هوا بودن، جلو می‌رفتی و به صورتت برخورد می‌کردن و تازه می‌شدی! منظره‌های وسیع و چشمگیری دو طرف جاده بودن و لحظه تنها چیزی بود که واقعی بود.

 

sizdahom-pic (11)

 

هیچ ماشینی نبود که سوارمون کنه. کسی رد نمی‌شد. نشستیم خستگی در کنیم و نهاری بخوریم که یهو پگاه و رامین از دور پیداشون شد. پریدیم سر جاده و دست تکون دادیم براشون. وایسادن و ما دوتا رو سوار پاترولشون کردن. یه زوج خیلی باحال بودن و هم‌سن‌وسال خودمون. داشتن همه‌ی ایران رو با ماشین خودشون می‌گشتن. برنامه‌شون برای کل عید همین بود. باهاشون رفتیم تا خالد نبی و اون گورستان با سنگ قبرهای عجیب و غریبش که به شکل آلت‌های جنسی بودن. یعنی سنگ قبر مردها شکل اونجاشون بود و سنگ قبر زن‌هم شکل اونجاشون.

 

Processed with VSCOcam with g3 preset

Processed with VSCOcam with g3 preset

sizdahom-pic (10)

 

مه غلیظی گورستان رو در بر گرفته بود، انگار که زمین خجالت می‌کشید اونجاهاش رو به ما نشون بده! داستان‌هایی که محلی‌ها در مورد ساکنان هزاران سال پیش این منطقه می‌گفتن خیلی جالب بود. هرکی یه داستان تعریف می‌کرد (که اگه تعریف کنم این پست خیلی بلند میشه). شیفته‌ی داستان‌های این سنگ‌ها شده بودم.

بلاخره از خالد نبی دل کندیم و با پگاه و رامین برگشتیم گنبد و ازشون جدا شدیم. هوا تاریک شده بود و کاسب‌های گنبد کاووس کم‌کم داشتن مغازه‌ها رو می‌بستن که برن خونه‌هاشون. من و مهزاد می‌خواستیم به پارک منتهی‌الیه شهر بریم و شب رو اونجا چادر بزنیم. ایستادیم کنار خیابون و خیلی زود یک مرد جوان که قصاب بود و حدوداً سی سال داشت ما رو سوار کرد. راستش رو بخواین ظاهری داشت که در حالت عادی برای من در کلاس «قابل اعتماد» جایی نداشت. چون کمی حرف‌هاش بوی نژادپرستی میداد و من هیچ وقت از این جور حرف‌ها انرژی خوبی نمی‌گیرم. بنابراین وقتی چند بار به ما پیشنهاد داد که شب رو توی یک واحد خالی که مال اون بود سپری کنیم، قبول نکردیم، اگرچه هوا خیلی سرد و مرطوب بود. در نهایت ما رو تا پارک رسوند و تا وقتی که جای مناسبی برای چادرمون پیدا کرد همراهمون بود. انگار ما هم بدمون نمیومد هر چه بیشتر توی ماشین گرمش بمونیم چون اون بیرون، تاریک، ناآشنا، خلوت و سرد بود. در نهایت ازش تشکر کردیم و رفت. حدود یک ربع ساعت گذشت و ما مشغول برپایی چادر بودیم که ناگهان دیدم از دور یکی داره با سرعت به سمت ما نزدیک میشه و یه چیزی تو دستش داره که از دور مشخص نبود چیه. هرچی بیشتر به ما نزدیکتر می‌شد هویتش مشخص‌تر می‌شد. حسین بود. اومد و یه پتوی تمیز رو تحویل من داد و گفت «شبِ سردیه، اینو بندازید رو خودتون» و بعد رفت. من و مهزاد شوکه شده بودیم. هیچ آدرس و تلفنی هم ازش نداشتیم. با صدای بلندی که بتونه بشنوه گفتم «خب چجوری پسش بدیم؟» همزمان که داشت دور می شد برگشت، لبخندی زد، بدون اینکه حرفی بزنه دستش رو به علامت خداحافظی بالا برد و رفت.

عین فیلم‌ها بود. خیلی صحنه‌ی شدیدی بود. کلن سیستم قضاوتی و بنیان‌های فکری من رو ریخت به هم و کاری کرد که دوباره از نو بخش‌هایی از شخصیت خودم رو بسازم. همیشه می‌گن کسی که میره سفر، وقتی برمیگرده یه آدم دیگه‌س. خب به خاطر یه همچین چیزاییه فکر کنم! حالا که حرف از فیلم شد باید داستان دکتر رو براتون تعریف کنم. اونجا دیگه واقعاً فکر می‌کردم دارم داخل یه فیلم زندگی می‌کنم.

 

 

 

نظر شما

  1. خوب دوستم من الان که دارم به عکستون نگاه میکنم
    نه تنها مهزاد چشاش یه جوریه که خیلی عجیبه بلکه تو هم قیافه ت خیلی دوستانه و باحاله اینجا (نه که الان بد باشه ها اون موقع فرندلی تر بوده ) مخصوصا رنگ مو و ریشات

  2. پسر عاشق داستاناتم چه خوب مینویسی

  3. یه سوال خیلی مهم.
    چه تایمی از سال رفتید خالد نبی ؟

    1. ارشاد نیک‌خواه

      سلام شایان. دهم فروردین بود. سه سال پیش.

کامنت بذارید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *