هیچ‌هایک به سرزمین بختیاری | قسمت چهارم: و بلاخره عروسی

- درسفرنامه‌ها
۰

خب دیگه، بریم به سمت عروسی. کُر بختیاریِ قصه‌ی ما، بهنام، گفته بود عروسی صبح شروع میشه پس خودتون رو برسونید. صبح زود بیدار شدیم و از شهرکرد، خونه‌ی دوستِ نویافته، احسان حرکت کردیم به سمت روستای گزستان، یه روستای بکر وسط زاگرس. یه جاده‌ی پیچ‌درپیچ، طبیعتی که داره آروم آروم سبز می‌شه، همسفرهای خواب و بیدار، آفتابی دل‌انگیز و براق از جنس تازگی و سالِ نو.

سفر-به-عروسی-بختیاری---هیچهایک

به گزستان رسیدیم ولی خبری از ساز و دهل و رقص نبود. اصلن نمی‌دونم چجوری این خبر رو بهتون بدم… راستش می‌دونی چی شد؟ روم به دیوار. دیر رسیدیم به عروسی. خب وقتی بدون برنامه سفر می‌کنی و همینجوری هیچ‌هایک می‌کنی و می‌ری ببینی چی می‌شه بعضی وقت‌های یه چیزهایی میشه که دیر میشه! البته همه اوکی بودیم چون در «سفر» بودیم و در سفر هر چیزی که قرار باشه بشه میشه؛ و معمولن همه‌چی خیلی روان و خوب میشه،‌ اگه خودت قِل بخوری و باهاش بری.

عروسی-سنتی-بختیاری---سفرنامه

عروسی تموم شده بود و ما اولین چیزی که دیدیم یه همچین تصویری بود. گوسفند رو پیش پای عروس کشته بودن، عروس کفش‌هاش رو توی اون خون آغشته کرده بود و وارد خونه شده بود. این یه رسم قدیمیه. احتمالن نمادی از رزق و روزی و فراوانی نعمت (در اینجا شکار و دام) بوده. شایدم یه چیز دیگه که من نمی‌دونم. به هر حال، عروسی تموم شده بود و ما فقط به کبابِ این گوسفند رسیدیم.

می‌دونم، حالا توی دلت می‌گی «ای بابا، باز هم کشت و کشتار!» ولی خب این چیزی بود که دیدم! من چیزی که می‌بینم و توجهم رو به خودش جلب می‌کنه رو براتون تعریف می‌کنم. گاهی ممکنه چیزهایی که توجه من رو جلب می‌کنن مورد پسند عموم مردم نباشه و اونجاست که سربازان راستینِ راه مشخص می‌شن (الان یکی از اون پشت داد می‌زنه «از اون فازِ جنگجوی شجاع و لشکر دلیر بیا بیرون، اسپارتاکوس!»)

 

عروسی اونی نبود که باید می‌بود

عروسی اونجوری که انتظار داشتیم با شکوه و پر از رنگ و موسیقی پیش نرفته بود و به همین دلیل افشین، شادوماد حاضر در عکس، خیلی دل و دماغ درست و حسابی براش نمونده بود. یک سال صبر کرده بود تا عروسی باشکوهی بگیره ولی چند روز قبل از عروسی و یکی دو روز بعد از پخش کردن کارت عروسی، یکی از جوان‌های روستا که از بستگان افشین بود طی یک تصادف رانندگی جون خودش رو از دست می‌ده و برنامه‌های افشین برای یک عروسی درست‌وحسابی به هم می‌خوره.

عروسی-سنتی-بختیاری---داماد---سفرنامه
افشین رو با اره می‌زدی خونش در نمی‌اومد…

افشین ۲۴ سالش بود و عسلویه مشغول به کار بود. برنامه‌ش هم این بود که بعد از عروسی با زنش برن همون عسلویه. عروس دخترعموش بود. بهنام می‌گفت اینجا توی سرزمین بختیاری وقتی می‌خوان برای پسری که به سن ازدواج رسیده عروس انتخاب کنن اول بین دخترعمو/دختردایی/دخترخاله/دخترعمه‌های دوماد یه سرچ می‌زنن اگه گزینه‌ی مناسب یافت نشد (که معمولن یافت میشه) می‌رن سراغ فامیل‌های دورتر. اگه اونجا هم نشد می‌رن یه لایه اونورتر. بلاخره پیدا میشه.

و اما یک خبر خوب براتون دارم… بهنام، کُر بختیاری، از اونجایی که ما رو دعوت به عروسی بختیاری کرده بود، خودش رو مقید کرده بود که ما رو هر طور شده ببره به یک عروسی بختیاری. پس ما رو سوار ماشینش کرد و راهی عروسی بعدی شدیم…

کامنت بذارید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *