هیچ‌هایک به سرزمین بختیاری | قسمت دوم: بهنام، کُر بختیاری

- درسفرنامه‌ها
دیدگاه‌ها برای هیچ‌هایک به سرزمین بختیاری | قسمت دوم: بهنام، کُر بختیاری بسته هستند

قسمت اولِ سفرنامه‌ی هیچ‌هایک به سرزمین بختیاری همه‌ش با کشت و کشتار و خونریزی همراه بود و متاسفانه باخبر شدیم که بازتاب‌های ناراحت‌کننده‌ای هم توی رسانه‌های اجتماعی و به ویژه اینستاگرام داشته. طی چند پست قبلی که صفحه‌م پر از خون و خونریزی شد، متاسفانه ۱۰۰ نفری تلفات (آنفالو) داشتیم.

پیام من به شما سربازهای شجاع:

ای بازماندگان از این آزمونِ سخت و جان‌کاه! سزاوار ارج هستید. شماها که شجاعانه جنگیدید سربازهای وفادار سفرنامه‌های من هستید که باکی از خون ندارید و از این کشتار سربلند بیرون آمدید! شما سزاوار رقص و پایکوبی هستید. شما سزاوار موسیقی و رنگ هستید. شماها سزاوار یک عروسی سنتی هستید. پس با هم بتازیم به سوی عروسی بختیاری!

[سربازان با نیزه‌های خود به زمین می‌کوبند و با صدای «هووو! هووو! هووو!» زمین را به رعشه وادار می‌کنند.]

 

ولی اصلن چی شد ما به اینجا اومدیم و به عروسی دعوت شدیم و سفرِ هیچ‌هایکی به چهارمحال و بختیاری رو پیشه کردیم؟ راستش رو بخواید همه‌ش زیر سر این کُر بختیاری، بهنام بود.‌

بهنام - کر بختیاری
قد و بالای این شاه‌پسر در کمتر عکس لندِسکیپی (افقی) جا می‌شه. حتمن باید عکس پرتره (عمودی) ازش گرفت.


قصه از این قراره که رفیقم کیوان چند روز پیش داشت سمت دزفول هیچهایک می‌کرد. بهنام (همین قدِ رعنای توی تصویر) کنار جاده می‌بیندش و توقف می‌کنه. به کیوان میگه «کجا؟» کیوان میگه «هرجا شما بری.» بهنام می‌گه «پس بپر بالا.» کیوان میگه «واقعا ما رو می‌بری، هرجا، بدون پول؟» بهنام هم میگه «ها، پس چی می‌گم، بپر بالا.»

اینجوری میشه که با هم دوست می‌شن و بهنام به کیوان می‌گه «چند روز دیگه عروسی داریم، عروسی سنتی بختیاری، تو هم بیا» کیوان هم می‌گه «باشه» و من رو دعوت می‌کنه. من هم مینا و نیلوفر رو دعوت کردم و اومدیم!

 

حالا دیگه واقعن بیاید بریم این عروسی که بهنام ما رو دعوت کرده. مثل اینکه دوماد دوست نزدیک بهنامه. ولی قبلش بیاید برگردیم به یک روز پیش، به اون جایی که من و نیلوفر و مینا تو راه بودیم و داشتیم می‌اومدیم اینجا و در حالی که هیچ‌هایک می‌کردیم، سوار کامیون آقا محمود شدیم… قسمت سوم کامیون سواری داریم و توی قسمت چهارم با هم می‌ریم عروسی.