قسمت اول: قطار گرگان به مقصد پاییز

اینا رفیق‌های من هستن. اینا و ‌چند نفر دیگه که نتونستن باهامون بیان سفر. بیشتر اوقاتم رو با اینا می‌گذرونم. اینا من رو ‌می‌شناسن و لازم نیست هر بار برای تعریف کردن خودم انرژی بذارم چون قبلن و توی این چندسال به مرور زمان این کار رو کردم.

رفیقز!

هر چی بزرگتر/پیرتر می‌شی کمتر حوصله داری خودت رو برای یک آدم جدید تعریف کنی و خودِ خودت رو بهش نشون بدی. در نتیجه، پیدا کردن «رفیقِ» جدید هم سخت‌تر میشه. اینه که به همون قدیمیا می‌چسبی چون پیششون راحتی و لازم نیست خودتو توضیح بدی. مثل خونواده‌ت میشن. تو رو‌ همینجوری که هستی می‌پذیرن. هرکاری کنی تعجب نمی‌کنن چون می‌دونن این تویی.

فکر کنم اینو تا حالا به این رفیقام نگفتم، ولی به شما می‌گم:
راستش بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که کلن بِکَنَم ازشون و برم، چون حس می‌کنم اونا کامفُرت‌زونِ من هستن و بودن کنارشون باعث میشه راحتی رو به هیجانِ شناختن آدم‌های جدید و زندگی با رفیق‌های جدید ترجیح بدم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اونا یک کاناپه‌ی راحت هستن در حالی که آدم‌های خفن و تجربه‌های جدیدی اون بیرون هستن و منتظر من. بعضی وقت‌ها ازشون خسته می‌شم. نه نگران نیستم از خوندن این نوشته‌ها ناراحت بشن چون منو می‌شناسن.

آرش می‌گه «اگه می‌خوای تغییر کنی باید از دوست‌هایی که می‌شناسَنِت بِکَنی و آدم‌های جدیدی پیدا کنی چون دوست‌های قدیمیت این تغییر رو به راحتی نمی‌پذیرن.» ولی آیا من می‌خوام تغییر کنم؟ یه تغییر بزرگ؟ نمی‌دونم!

شایدم این قضیه فقط یک دروغِ ذهنیه! اصن این نیرو‌ که هِی بهم می‌گه برو و نمون ‌چیه؟! از کجا اومده؟ شایدم بهتره بمونم و کنار دوستام بشینیم و گذر عمر ببینیم با هم. شاید هم کلن مهم نیست! مثل تار شدنِ این عکس، مهم نیست. هرچی شد، شد! فقط می‌دونم که فعلن باید مشغولِ رفتنم باشم. می‌دونم که فعلن باید با اینا استان گلستان رو اکسپلور کنیم و خاطره‌های بیشتری خلق کنیم. حالا بیاید سفرنامه‌‌ی گلستانِ پاییزی رو براتون تعریف کنم…

معلومه تازه بیدار شدیم از خواب؟

یه تصویر رو خوب یادمه… شیش نفرمون توی کوپه‌ی قطارِ تهران-گرگان بودیم، من اون بالا روی تخت طبقه سوم دراز کشیده بودم. دست‌ چپم آویزون بود و مینا که روی تخت طبقه اول کنار کیوان نشسته بود دستم رو مثل یک آونگ اون رو این‌طرف و اون‌طرف تاب می‌داد. زمان وایساده بود ولی حرکت آونگی دستم یه تناقضِ زمانیِ قشنگی رو درست کرده بود. داشتم بچه‌ها رو از بالا دید می‌زدم. تصویر قشنگی بود. حس خیلی خوبی داشتم از کسی که شدم. از چیزی که هستم. از جایی که بودم. از آدم‌هایی که کنارم بودن.

قیمت بلیط قطار تهران-گرگان ۳۰ هزار تومن بود ولی کوپه‌ی شش‌نفره‌ی دربست ۱۷۰ هزار تومنه. یعنی کوپه‌ی دربست ۱۰ هزار تومن تخفیف داره.

سفر با قطار رو خیلی بهتون توصیه می‌کنم. می‌تونید یک کوپه‌ی دربست بگیرید و فضایی راحت و دنج و خصوصی برای خودتون داشته باشید. از خواب که بیدار شدیم گفتن رسیدیم. قبراق و سرحال راهیِ خونه‌ی رامین شدیم.

از قطار پیاده شدیم  مستقیم رفتیم خونه‌ی رامین. جایی که آرش خیلی سریع بر تخت پادشاهی نشست.

گرگانی‌ها می گن که خیلی وقت خوبی اومدیم گرگان. اصل پاییز همین روزاس. برگ‌ها تازه ریختن و خاک هنوز روش ننشسته. یعنی پایین طلایی و بالا رنگی رنگی. گاهی هم برعکس. وضعیتیه!

یه جاهایی هم دیگه واقعن شوخیش گرفته بود طبیعت.
این رامینه. همون میزبانِ باحالِ ما توی گرگان.

رامین ۲۹ سالشه و مثل خیلی از ۲۹ ساله‌های دیگه پر بود از حس‌های عجیب و غریب و پیچیده‌ی گذار از دهه‌ی سوم و ورود به دهه‌ی چهارم زندگی. همون وقتی که بین جوانی و بزرگسالی گیر می‌کنی و نمی‌دونی زندگی رو تلف کردی یا درست اومدی.

از اینا بگذریم، رامین خیلی خوش‌ذوقه و خونه‌ی خوش‌رنگ و خوش‌حالی داره. یه ویدیوپروژکتور هم به سقف هال نصب کرده و یه پرده هم روبروش. این شد که هر شب برنامه‌ی فیلم تا ۲ صبح به راه بود. سلیقه‌ی فیلمیش عالی بود و همه بهش اعتماد داشتیم. روز اول: «سگ کشی». روز دوم «The Double» و روز سوم «Anomalisa».

رامین بهترین میزبانه. خیلی زود باهاش خیلی راحت شدیم و خونه‌ش رو پاچیدیم. ولی خداییش وقت رفتن مثل روز اول تمیز کردیم. البته این جمله‌ی آخر رو خودش باید تایید کنه!

 

توی قسمت بعدی از گرگان، اونطور که ما تجربه‌ش کردیم، بیشتر براتون می‌گم.

نظر شما

  1. درود……۱ سوال دارم اینکه با ادم ها ی جدید داخل شهرشدن که حاضرند بهتون کمکم کنند و یا جا بدند چطوری ارتباط برقرار می کنید؟…سپاس

    1. ارشاد نیک‌خواه

      ما نوکرتون هستیم 🙂 گرگان هستی؟ می‌شه شماره‌ت رو برام ایمیل یا دایرکت کنی؟

  2. آیا گرگان را دوست میداشتید؟
    آیا دوست دارید بازهم بیایید؟
    ما شما را دوست میداشتیم
    بیایید
    همین

    1. ارشاد نیک‌خواه

      حتمن برمیگردم چون خیلی گرگان رو دوست دارم. کار من با گرگان تموم نشده.

  3. به به ارشاد خان نامرد 🙂
    قرار بود بیای پیش ما پازل بچینیم پیچوندی رفتی. ولی خب رو حرفت حساب کردم می دونم یه روز میای
    راستی الان خوندم مردادی هستی؛ من مردادی ام ولی نه سیزده بلکه چهارده

  4. عهه ایول ارشاد:))
    رفتی پیش رامین پس..
    دیدی گفتم خیلی هاسته خوبیه😍

پاسخ خود را وارد نمایید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *