قسمت سوم: ترکمن‌صحرا از یه زاویه‌ی دیگه

راستش خودم هم خیلی یادم نمیاد، ولی بعد از سپری کردن دو روزِ نرم و گرم در گرگانِ پاییزی، روز سوم سر از گمیشان در آوردیم. گمیشان یکی از شهرهای کوچیک ترکمن‌نشینه توی منطقه‌ی ترکمن‌صحرا. و ترکمن‌صحرا یکی از جاهای مورد علاقه‌ی من توی این دنیاست، با مردمی قشنگ، اصیل (گذشته‌شون رو می‌شناسن، رسوم براشون هنوز اهمیت داره و کلی قصه دارن)، خونگرم، ساده (پرطمطراق نیستن و نگاه ساده‌ای به زندگی دارن)، و بسیار مهمان‌نواز.

از طریق «زهرا نور و شادی» (اسمشه دیگه، ببین چقدر قشنگه) با «اسحاق» آشنا شدیم و این پسرِ باحال ما رو دعوت کرد به یک خونه‌ی سنتی ترکمنی بزرگ تا شب رو اونجا سر کنیم. بیاید ببرمتون به این سرزمین.

اسحاق. پشت سرش هم خونه‌ی سنتی ترکمنی که میزبان ما بود.

قدمت این خونه خیلی زیاده، اسحاق می‌گه ۱۱۵ سال. خونه داشت نابود می‌شد ولی اسحاق و همسرش اینجا رو بازسازی کردن و یه جای مشتی ازش درآوردن.

خونه‌هه شب‌ها این شکلیه.

از من بپرسی، خود اسحاق هم بخش مهمی از این خونه‌س. اسحاق خیلی خوش‌مشربه و کلی قصه داره واسه گفتن. بیست و پنج سالشه و تازه سه ماهی میشه که با مرضیه، یک دختر زیبا و باحال ترکمن ازدواج کرده. خیلی ساده بگم، اسحاق و مرضیه لیبرال‌ترین ترکمن‌هایی هستن که من تا حالا دیدم. خیلی راحت و خودمونی هستن.

بدین صورت، آروم و آفتابی. بچه‌های محل هم اون پایین دارن قایم باشک بازی می‌کنن.

الکی جایی رو بهتون معرفی نمی‌کنم، بنابراین وقتی می‌گم سفر به گمیش‌تپه و خونه‌ی سنتی اسحاق رو بهتون پیشنهاد می‌دم، بدونید واقعی می‌گم. اونجا شیرجه می‌زنید توی زندگی ترکمنی. اگه پول دارید حتمن به اسحاق بگید که برای نهار «چکدرمه» با گوشت گوسفند یا گوساله (هر کدوم که شما دوست داشته باشید) با دوغ شتر و ماست و سبزی و ترشی و اینا (بیست هزار تومن) و برای شام هم «بورک» با نون چاپاتی و بقیه مخلفات (پونزده هزار تومن) براتون بیاره. کلن بودن کنار اسحاق و همسرش و این خونه خیلی خوش‌حسه. اسحاق با کتاب‌هاش و قصه‌هاش و دانش خوبی که از ترکمن‌ها، همراه با این خونه‌ی سنتی و معماری داخلیش و همه‌ی چیزهایی که به دیوارهای خونه آویزونه باعث می‌شن شیرجه بزنی توی زندگی ترکمنی. و فکر کنم سفر یعنی همین. یعنی بری یه جایی و مثل اونا زندگی کنی، یا حداقل باهاشون یه چندروزی رو سپری کنی و چیزایی که اونا می‌بینن رو ببینی و چیزایی که می‌خورن رو بخوری. با تاریخ‌شون آشنا بشی و اون منطقه‌ای که توش زندگی می‌کنن رو بهتر بشناسی.

از ترکمن‌صحرا مستقیم به بچگی.

یکی از برنامه‌هایی که بهتون پیشنهاد می‌کنم با اسحاق تجربه کنید، پیاده‌روی به نفتلجه یا همون «گِل‌فشان گمیشان» هستش. یعنی اولش با یک وانتی چیزی از شهر خارج می‌شید و یه جایی، بعد از یک پل، اسحاق به ماشین می‌گه نیگه دار! بعدش پیاده‌روی ۱۴ کیلومتری در یک دشت وسیع به مقصد یک جای خیلی خفن شروع می‌شه. اگه حال‌وحوصله‌ی پیاده‌روی ندارید بیخیال این برنامه بشید. ولی اگه کمی تحمل کنید و بلد باشید که از مسیر به اندازه‌ی مقصد لذت ببرید، بعد از پیاده‌روی طولانی به یک دریاچه‌‌ی قشنگ می‌رسید که از وسطش قُل قُل گِل داره میاد بیرون. روی نقشه براتون معلوم کردم کجا می‌شه.

 

پشت وانت، قبل از شروع پیاده‌روی.

 

پیاده‌روی شروع شده بود و انگار تمومی نداشت. من که مشکلی نداشتم. گاه و بی‌گاه غرهایی از سمت بچه‌ها شنیده می‌شد، ولی در نهایت همه دوام آوردیم 🙂

در راه.

در راه.

در راه.

توی راه یه سازه‌ی نیم متر در نیم متر در نیم متر گچی دیدیم که شبیه به سنگ قبر بود و بالاش یه کاسه‌ی چینی تعبیه کرده بودن. اسحاق می‌گه:

به اینا می‌گن یوسقه. یک یادبود برای کسی که اینجا (دقیقن همینجا) فوت شده (ولی اینجا دفن نشده). طبق رسوم ترکمنی یک قسمت کاسه‌مانندی هم روی هر یوسقه می‌سازن تا آب توش جمع بشه، پرنده‌ها ازش آب بخورن و ثوابش به اون مرحوم برسه.

یوسقه.

 

نزدیک شدن به گل‌فشان رو این سگ بهتون خبر می‌ده.

 

و بلاخره گِل‌فشان. عکس پانوراما از اسحاق.

 

گِل‌فشان گمیشان.

بعد از دیدن گل‌فشان برید به تنها خونواده‌ای که کنارش داره زندگی می‌کنه سر بزنید. آقا شاه‌محمد بسیار مرد پذیرایی هستش که با همسرش و تنها دخترش زهرا توی یک «قره اُوی» زندگی می‌کنن. قره‌ اُوی به زبان ترکمن یعنی «خانه‌ی سیاه». بهش می‌گن سیاه چون اون نمدهای روی پشت‌بوم سیاه هستن و همچنین چوب‌های دور خونه هم به مرور سیاه می‌شن چون تو چادر آتیش روشن می‌کنن.

شاه‌محمد.

 

در کلبه‌ی ما رونق اگر نیست و این حرف‌ها. | عکس پانوراما از اسحاق.

 

اسحاق می‌گه اگه این آلاچیق‌ها رو دقیق و درست‌وحسابی بسازن، این چوب‌ها مثل ساعت عمل می‌کنن و با توجه به موقعیت آفتاب و اینا، ساعت رو با دقت «ربع ساعت» بهتون می‌گن! خیلی باحاله. نه؟

رَوِش ساختن این آلاچیق‌ها صدها سال رو سینه‌به‌سینه طی کردن تا به آقا شاه‌محمد برسن. اسحاق می‌گه این آلاچیق‌ها رو پدران عشایر ما در نیم‌ساعت جمع می‌کردن و می‌ذاشتن پشت شتر و می‌بردن. الان دیگه ترکمن‌های کمی هستن که این‌جوری عشایری زندگی می‌کنن. شاه محمد و خونواده‌ش یکی از اون خانواده‌هاست که صاحب یک زندگی آروم در کنار گله‌شون، مراتع وسیع، چهارتا سگ خوشکل و کلی سادگی هستن.

این همون سگ پرسروصدا و عصبانی شاه‌محمده که به منظور حفظ امنیت ما بسته شده. ما اسمش رو گذاشتیم «The Kid». این سگ سه تا نوچه داشت که همه با هم به صورت تیمی از خونواده‌ی شاه‌محمد و گله‌شون محافظت می‌کردن. اسم سگ‌های دیگه هست «Torres»، «Fernando» و «El Nino»

 

 

باید کم‌کم قدم در راه بازگشت می‌ذاشتیم، چون یک ساعت و نیم پیاده‌روی انتظارمون رو می‌کشید. دوتا از دوست‌های اسحاق یعنی عظیم و حمید از گنبدکاووس اومده بودن باهامون که همیشه جلوتر از ما بودن و در حال ناپدید شدن در افق. عکس پایینی رو نگاه کنید متوجه منظورم می‌شید. خیلی حرفه‌ای اومده بودن. البته زیادی مسیر رو گِلی تصور کرده بودن و چکمه آورده بودن. همین هم باعث شد پای یکیشون تاول بزنه. شاید چکمه‌ی خشک و پلاستیکی بهترین پاپوشِ ممکن برای یک پیاده‌روی سه ساعته‌ی چهارده کیلومتری نیست.

 

 

 

خوش‌شانس بودیم که در راه و بعد از چهل دقیقه پیاده‌روی به دوتا چوپان رسیدیم که داشتن با یک نیسان و دوتا گوسفند چاق و چله پشت نیسان، برمی‌گشتن گمیشان. باهاشون هیچ‌هایک کردیم و رفتیم خونه. چه روز باحالی بود.

 

خداییش جاشونو تنگ کرده بودیم. یه خداحافظی خشک و خالی هم ازشون نکردیم.

نظر شما

  1. کاف_الف /کیمیا/

    یعنی خدااااییی وقتی میخوام سفرنامه هارو بخونم اینقد هیجااااان دارم که اصلا حالیم نمیشه هی میخوام ببینم بعدش چی میشه واس همین ۱۳ بار میخونمش / به نیت اسمت/ خیلی خفن_طور بود مثله همیشه . یه عالمه حرفای خوبو مرسیییی کلی و:-P

کامنت بذارید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *