قسمت هفتم: متروکه‌گردی در تبریز

cccc

تو قسمت قبلی بهتون گفتم که ما تا دم اون شهرک مرموز رفتیم. تا پشت دیوارهاش. ولی نرفتیم تو چون آرش میگه یه نگهبان داره و یه سگ. ولی بعد از دیدن گرافیتی‌های آیسی اند سات روی اون مخروبه‌ها مقدار آدرنالین لازم برای انجام یک کار احمقانه رو توی خون‌مون روانه کرده بودیم. بعد از مخروبه‌گردی حالا نوبت متروکه‌گردی بود.

 

tabriz - we were here (32)
از اینجا نمی‌شد رفت تو شهرک چون جلوتر یه قنات بود و ارتفاع دیوار هم بلند بود | عکس از کیوان کیانیان

 

آرش گفت من یه جایی رو بلدم که بتونیم داخل اونجا بشیم ولی باید خیلی آروم بریم که نگهبان ما رو نبینه.

 

رفتیم تو یکی از کوچه‌های بن‌بست پشت شهرک. از دیوار ته کوچه رفتیم بالا و وارد شهرک شدیم. یادمه قبل از اینکه بپرم پایین پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم یه پسر بچه از یه آپارتمان توی کوچه داره منو نگاه می‌کنه و وقتی دیدمش سریع سرشو برد تو. تو این ویدیو خلاصه‌طور یه جاهایی از قضیه رو خواهید دید.

 

 

فکر کنم لازم باشه علاوه بر ویدیوی بالا یه خورده هم تو جزئیات ریز بشیم و سرکی بکشیم به چیزهایی که ما تو کف اون خونه‌ها، روی دیوارها و اطراف شهرک دیدیم.

 

همه‌ی اون بلوک‌ها سیزده طبقه بودن | تبریز
همه‌ی اون بلوک‌ها سیزده طبقه بودن و در نگاه اول، درهای همه‌شون بسته بود

 

اونجا علاوه بر اون ساختمون‌های سیزده طبقه سر به آسمون کشیده یه سری خونه‌های دوبلکس با سقف شیروانی هم بودن که ظاهرن مال پولدارترها و مثلن مدیرها بوده. ما اول یه سر به یکی از اونا زدیم.

 

tabriz - we were here (33)
یه بتادین اونجا بود و یه نفر قبل از ما باهاش یه طرح‌هایی روی دیوار زده بود.

 

فکر کردم شاید لازم باشه ما هم یه اثری از خودمون به جا بذاریم. پس نوشتم:

ما اینجا بودیم.

 

tabriz - we were here (13)
ما اینجا بودیم

 

tabriz - we were here (14)

 

وقتی تو این متروکه‌ها می‌رم آدم سربه‌زیری هستم و کف زمین رو خوب وارسی می‌کنم. بعضن چیزهای جالبی می‌بینی.

 

tabriz - we were here (10)
روزنامه ایران

 

tabriz - we were here (11)
سه‌شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۴ | روزنامه ایران

 

فضای عجیب و ترسناکی بود. همه جا ساکت بود. گاهی پامون می‌رفت روی تکه‌های یک لامپ شکسته و صداش می‌پیچید تو خونه. گاهی هم یک صدایی مثل بووووووم!!! از ساختمون‌های بغلی می‌کوبید توی گوشمون. می‌دونستیم باده که درِ یکی از خونه‌های طبقه‌ی دهم ساختمون بغلی رو کوبیده به پاشنه‌ش ولی باز هم فضا ترسناک بود. خالی و ساکت.

برگشتیم تو محوطه‌ی شهرک که بالاخره وارد یکی از اون ساختمون گنده‌ها بشیم و ببینیم توی اون‌ها چه خبره.

 

tabriz - we were here (17)
تو محوطه‌ی شهرک مدارکی یافت شد که فرضیه‌ی حمله‌ی زامبی‌ها رو جدی‌تر مطرح می‌کرد.

 

حدس بزنید تو محوطه‌ی شهرک چی پیدا کردیم؟ قبل از ما آدم‌های دیگه‌ای هم اینجا سرک کشیده بودن و اثری از خودشون به جا گذاشته بودن. بعدن فهمیدیم که اینا هم کار ICY & SOT بوده. این سومین بار بود که در عرض دو روز کارهای این دوتا داداش تبریزی رو جاهای مختلف شهر می‌دیدیم. هرجا می‌رفتیم اونا هم قبلن اونجا بودن. خودآگاه و گاهی ناخودآگاه ردپاشون رو دنبال می‌کردیم.

 

tabriz - we were here (9)
ICY and SOT Were Here Too

 

tabriz - we were here (16)
ICY and SOT | Tabriz

 

وقتش رسیده بود که یه راهی به داخل  اون برج‌های مسکونی پیدا کنیم. اولین روزنه‌ای که دیدیم یه پنجره‌ی باز بود. رفتیم بالا. رفتیم داخل.

 

tabriz - we were here (18)
اول پری رفت، بعد آرش، بعدشم کیوان و آخرسر من رفتم.

 

هر ساختمون سیزده طبقه بود و تو هر طبقه ۲ واحد. یعنی ما ۲۶ واحد داشتیم که توش کاوش کنیم و بگردیم.

اونجا به دنبال علائم حیات بودیم که… ببین چی پیدا کردیم!

 

tabriz - we were here (3)
تنهاش گذاشتن. خشک شد و مُرد.

 

tabriz - we were here (2)
می‌تونی خونواده‌ای که اینجا زندگی می‌کردن رو برای یک لحظه تصور کنی؟ یه تصویر. مادر خونواده داره به گل‌ها آب می‌ده و پدر داره تلویزیون نگاه می‌کنه. از اون تلویزیون سامسونگ قدیمیا.

 

آشپزخونه‌ها یکی از قسمت‌های جذاب هر واحد برای من بودن. چیزهای جالبی اونجا پیدا می‌شد.

 

we were here - tabriz
ترجیحم اینه که وقتی وارد یه متروکه می‌شم همه‌ی درها، به ویژه درهای کابینت‌ها و کشوها باز باشه. و اگه بسته باشن ترجیح می‌دم من اون کسی نباشم که درها رو باز می‌کنه.

 

tabriz we were here
دری که یازده ساله بلاتکلیفه. نه بازه و نه بسته.

 

tabriz - we were here (29)
جا داره خیلی از شماها رو ناامید کنم و بگم که مایع مورد نظر شما در این بطری‌ها وجود ندارد. آبغوره و سرکه و اینجور چیزا بودن.

 

tabriz - we were here (24)
عکس از پری

 

tabriz - we were here (20)
وقتی از همسفرهام حرف می‌زنم از که حرف می‌زنم | پری و آرش

 

tabriz - we were here (22)
I’m waiting for my doorbell
When you gonna ring it
When you gonna ring it

 

و باز هم کف زمین…

 

tabriz - we were here (12)
فکر کن ده سال دیگه کاتالوگ گوشی الان خودت رو پیدا کنی. احتمالن با یه حالت تمسخرآمیزی به سطح تکنولوژی الان می‌خندی. راستی این کدوم گوشی بود؟

 

tabriz - we were here (21)
مدارکی دال بر دخالت اسپایدرمن در تخلیه مشکوک این مکان به چشم می‌خورد.

 

tabriz - we were here (23)
اگه می‌شناسیدش بهش بگید ما رفتیم تو اتاقی که یازده سال پیش توش زندگی می‌کرد. هادی الان باید مرد بزرگی شده باشه برای خودش. کاش پیداش کنیم از خاطراتش اینجا برامون بگه.

 

tabriz - we were here (25)
حتی این خونه هم متروک شده بود.

 

tabriz - we were here (26)
تابلوهای اینجا رو دیوار نبودن.

 

tabriz - we were here (27)
من به شخصه فکرها و ایده‌هایی که بعد از دیدن این عکس‌ها به ذهنتون می‌رسه رو دوست می‌دارم ؛)

 

tabriz - we were here (28)

 

خواستیم بریم روی پشت بوم ولی درش قفل بود. همونجا آروم گرفتیم. روبرومون (اونجا که با فلش قرمز مشخص کردم) در نگهبانی بود و کنارش یه پراید پارک بود.

 

tabriz - we were here (4)

 

وقتی اومدیم پایین هوا داشت تاریک می‌شد. فکر کنم تاریک شده بود ولی چون هیچ چراغ و نوری اونجا نبود چشم ما به محیط عادت کرده بود و می‌تونستیم کم‌وبیش اطرافمون رو ببینیم.

 

tabriz - we were here (5)
بعدن فهمیدیم از اولش لازم نبود از پنجره بریم تو، چون در پشتی ساختمون باز بود. از اونجا اومدیم بیرون | عکس از کیوان

 

همونطور که بیخیال و سرخوش داشتیم تو محوطه چرخ می‌زدیم یهو صدای پارس یک سگ عصبانی تو کل محوطه پیچید. اصلن نفهمیدم چی شد، فقط شروع کردیم دویدن به سمت همون دیواری که ازش اومده بودیم داخل. نمی‌دونستیم سگه داره میاد به سمت‌مون یا به جایی بسته شده و فقط داره پارس می‌کنه که نگهبان رو خبردار کنه. هرجوری بود خودمون رو از دیوار کشیدیم بالا و از اونجا جیم شدیم.

 

کل قضیه خیلی باحال بود. همه چیز خیلی جدید و در عین حال قدیمی بود برام. یه موزه‌ی واقعی و رئال از زندگی‌هایی که یازده سال پیش توی این شهرک زندگی می‌کردن. یه تصویر واقعی از شهر بدون آدم‌هاش. از اینکه چقدر ما به این ساختمون‌ها و دیوارها و خیابون‌ها روح می‌دیم. یه تصویر بود از تمدن رها شده. از خاطرات جاگذاشته شده. از قصه‌هایی که اینجا ساخته شدن و اینجا دفن شدن. از زمان، که عاجزانه از ما می‌خواد که «نریم و کمی بیشتر بمونیم.»

 

tabriz - we were here (31)
«گیتمَ، کال بیر آز داها» که یعنی «نرو، یه کم بیشتر بمون»

 

 


اگه با قضیه حال کردین و دوستش داشتین، زکاتش نشرشه. به یه نفر دیگه هم بفرستیش من خوشحال‌تر میشم که داستان‌هام بیشتر دیده می‌شن و آدم‌های بیشتری باهاش حال می‌کنن.

18 Comments

  1. خیلی ذوق میکنم با خوندن نوشته هاتون و امیدوارم روزی سفر ب این سبک تجربه کنم …. خیلی دوس دارم تجربه کنم …. براتون آرزوی سلامتی و شادی میکنم موفق باشید ….

  2. من همیشه دوست داشتم برم تو اون خونه ها ، اما نه برا یه بار دوس داشتم برم اونجا زندگی کنم ، این همه خونه بهترین منطقه شهر رها شده ، میلیارد میلیارد ارزش ه اون خونه هاست و اولین آپارتمان هایی هستند که تو اون منطقه ساخته شدند.
    خونه های سازمانی بودند متعلق به سازمان نوسازی صنایع که گفته میشه به شکل غیرقانونی فروخته میشند ، مشخص نیست کی میخره و اصلا پولی پرداخت میشه یا نه و حتی اینکه الان اون خونه ها مال کیه.

  3. سلام دوستان اصلا جذاب نبود خودتون و سفراتون تو قسمتای قبل جذابترن خونه ۱۱ سال پیش قدمتی نداره ۱۱۰ سال پیش بود یه چیزی

  4. خیلی باحال و هیجان انگیز بود انگاری داشتم maze runner میدیدم هر لحظه منتظر بودم یه اتفاق عجیبی بیافته نمیدونم چرا
    خیلی خوب مینویسی تبریک به قلمی که داری 🙂

  5. موفق باشی ای هیچکایکی.فک کنم این سبک از سفرنامه نویسی رو خیلیا دوس داشته باشن.من هم.دَمِ نوکِ قَلمت همیشه داغ.

  6. سلام،داستانتون عالی بود،کلی ذوق کردم از خوندش چند بار خوندم داستانتون رو…دلم میخواد هرچه زود تر مهر بیاد منم یه سفر با شما تجربه کنم…

  7. من کودکستانم داخل این شهرک بود.کودکستان شهریار.دو سال اونجا بودم.مدرسه ای مامانم اونجا تدریس می کرد یه درش به محوطه شهرک بود.یه لواش پزی هم داشت همیشه از اونجا نون میگیرفتیم.یادش بخیر.با دیدن این قسمت خاطرات دوران کودکی برام تداعی شد و کلی لبخند زدم.ممنون…

    1. ارشاد نیک‌خواه

      چه جالب. ایول. حس عجیبیه به نظرم. خوشحالم که خوشت اومد از این سفرنامه.

  8. رامین صفاری

    خیلی خوب بود!!!! هیجان انگیز بود پسر!!!;)

  9. مرسی که این پیرهن منو که تن پریه معروف کردی ارشاد جون.

  10. به شخصه شدیدا با این داستان سفر حال کردم پسر، دمتون گرم

    1. ارشاد نیک‌خواه

      فدات شم عزیزم. جات خالی بود.

  11. مهرداد حسین زاده

    عالی بود همه خاطره هام ی لحظه تو ذهنم رد شدن یادش بخیر بهترین دوران بود اون ۷ سالی ک اونجا بودم هنوزم ک هنوزه بعد گذشت۱۳ سال حسرت اونروزای از دست رفته رو میخورم

    1. خب چرا تخلیه شده؟؟!

      1. ارشاد نیک‌خواه

        والا نمی دونم. جواب درست حسابی در این مورد نگرفتم از کسی.

  12. دمت گرم داداش حال دادی….. نامرد یه جور مینویسی که آدم تا نره ببینه دلش آروم نمیگیره

پاسخ خود را وارد نمایید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *