قسمت نهم: عاشیق‌ها و موسیقی آذربایجان

Processed with VSCO with a6 presetProcessed with VSCO with a6 preset

آخرین قسمت این سفرنامه از تلاش من برای فوتبال بازی کردن با بچه‌های تبریز شروع می‌شه و به موسیقی سنتی آذربایجان ختم می‌شه. عاشیق‌ها نوازنده‌های دوره‌گردی هستن که از این محله به اون محله، از این چایخانه به اون چایخانه می‌رن و با ساز و سوز خودشون از عاشقانه‌ها و داستان‌های کهن می‌گن. بذارید براتون تعریف کنم چی شد که مخفیگاه‌شون رو توی شهر تبریز پیدا کردیم.


داشتیم توی کوچه خیابون‌‌های تبریز می‌چرخیدیم که سر از یک پارک خیلی کوچیک درآوردیم. چندتا بچه‌ی هشت نه ساله داشتن تو زمین فوتبال بازی می‌کردن. کنار زمین دوتا مرد میانسال زیر سایه یک درخت نشسته بودن. رفتیم زیر همون سایه کنار اون دوتا مرد نشستیم و مشغول صحبت شدیم. فارسی دست‌وپاشکسته‌ای حرف می‌زدن. من و کیوان که ترکی بلد نبودیم از طریق آرش و پری باهاشون ارتباط برقرار می‌کردیم. اومده بودن توی پارک چیل کنن و بازی نوه‌هاشون رو تماشا کنن. بهشون گفتم «میشه منم برم با نوه‌هاتون بازی کنم؟» جواب دادن که «البته!»

بازیکن حریف در حال خروج از زمین به قصد آب خوردن | عکس از کیوان

 

رفتم پشت میله‌ها و وسط بازی‌شون به یکی‌شون گفتم «منم بازی؟» یه نگاه بهم انداخت گفت «جا نداریم!» گفتم «شما که هفت نفرید.» گفت «تکمیلیم.» توی دلم گفتم «حالا می‌بینیم کی تکمیله! من از تو بچه‌ترم!»

رفتم پیش پدربزرگش٬ قیافه معصومانه به خودم گرفتم و گفتم «می‌گن جا نداریم، بازیت نمی‌دیم.» پدربزرگ پا شد و گفت «باهام بیا.» رفتیم کنار زمین و به ترکی به نوه‌ش یه چیزهایی گفت. بعد در ورودی زمین رو بهم نشون داد و منو روانه زمین بازی کرد. خیلی با خودم حال می‌کردم که می‌تونستم هنوزم بچه باشم. هرچند یک بچه‌ی غریبه که چندان هم توی جمع پذیرفته نشده بود. ولی من هر جا که می‌رم با بچه‌های اونجا فوتبال بازی می‌کنم. و به قدرت فوتبال در نزدیک کردن آدم‌ها به همدیگه ایمان دارم.

 

پدربزرگ، بعد از اینکه به نوه‌ش گفت «اینم بازی بدین»

 

لباس زرد تیم هیچ‌هایکرها اونا رو از تیم حریف متمایز می‌کنه

 

زیر آفتاب ظهر تبریز کلی با هم بازی کردیم و گل زدیم و گل خوردیم. اینجور بهتون بگم که بعد از نیم ساعت بازی که همه‌ی بدنم خیس عرق شده بود گفتم «دیگه من برم، خسته شدم.» همه گفتن «بمون دیگه!» گفتم «نه می‌رم، خسته شدم.» همین که رفتم بیرون از زمین اونا هم بازی رو تعطیل کردن.

 

رختکن تیم حریف | عکس از کیوان

برگشتم زیر سایه درخت پیش بچه‌ها و دو پیرمردی که تا الان دیگه خیلی با بچه‌ها رفیق شده بودن و دورهم گوجه سبز ترش می‌خوردن. منم یه گوجه سبز ترش برداشتم، یه گاز زدم و ازشون پرسیدم «این دوروبرها میشه عاشیق‌های تبریز رو پیدا کرد و به موسیقی‌شون گوش کرد؟» گفت «آره هستن ولی اینطوری نیست که بری خونه‌شون و بگی برام ساز بزنید.» گفتم «خب چیکار کنیم؟» گفت یه چایخونه هست توی شهر نزدیک باغ گلستان که پاتوق عاشیق‌هاست. برید اونجا. آدرس بهمون داد. کلی ازشون تشکر کردیم. و سریع رفتیم سراغشون. آدرس تقریبی اونجا رو گذاشتم. شاید یه چند متری این ور اون ور باشه.

 

تصویری از یک عاشیق روی دیوار «عاشیقلار کافه سی» | تبریز

 

پیدا کردن اون کافه کار سختی نبود. اسمش عاشیخلار کافه سی بود. یه کافه قدیمی که پله می‌خورد می‌رفت پایین. روی دیوارهاش عکس‌های قدیمی از عاشیق‌ها و سازهاشون در دست دیده می‌شد. یه چندتا پوستر از جشنواره‌های موسیقی محلی آذربایجانی هم به چشم می‌خورد. یه بولتن هم روی دیوار بود که کلی کارت ویزیت روش بود. هر کارت ویزیت مال یه عاشیق بود که اگه کسی خواست برای مراسمی چیزی – مثلن عروسی – از یه عاشیق دعوت کنه باهاشون تماس بگیره و پیداشون کنه. دایرکتوری خوبی از عاشیق‌های فعال حال حاضر تبریز بود.

همین که پله‌ها رو رفتیم پایین همه‌ی نگاه‌ها به ما دوخته شد. معمولا آدم‌های با تیپ ما به این محافل علاقه‌ای ندارن و اونجا نمی‌رن. این رو از اهالی کافه هم می‌شد حدس زد. حضور پری هم اونجا برای خودش جالب توجه بود. تنها دختر توی کافه بود. اونجا هر چیزی بودیم جز همرنگ جماعت. البته همین قضیه باعث شد که خیلی تحویلمون بگیرن. با لبخند وارد شدیم، به همه سلام کردیم، علی آقا یه دور چای برامون آورد و بعد از چند دقیقه یه ساز آورد، از کنار ما گذشت و ساز رو سپرد به یکی از اهالی کافه که روبروی ما نشسته بود. اونا می‌دونستن که ما برای چی اومده بودیم و می‌خواستن ما رو به چیزی که براش اومدیم برسونن. ساز رو کوک کرد و … بقیه‌ش رو خودتون گوش کنید.

 

 

هر وقت پیاله‌هامون خالی می‌شد علی آقا برامون پرش می‌کرد. اونجا فقط چای داشتن و ساز و آواز. بعد از اینکه عاشیق اولی اجرای خودش رو تموم کرد ساز رو سپردن به یک عاشیق دیگه.

 

 

حدود سه ربع ساعت گذشته بود که یه نفر وارد کافه شد و همه براش بلند شدن. مثل اینکه عاشیق کهنه‌کاری بود. بهش می‌گفتن استاد. اسمش یادم نیست. ساز رو گرفت و شروع کرد کوک کردن. حین کوک کردن سازش گفت:

توی عروسی اگه سازت کوک نباشه کسی متوجه نمی‌شه، ولی اینجا همه استادن. باید ساز رو خوب کوک کرد.

سکوت کافه رو فرا گرفته بود. کوکش تموم شد و نمایش شروع شد.

 

 

ولی قضیه‌ی این عاشیق‌ها چیه؟

عاشیق‌ها ترانه‌سراهای سیار هستن. قبلن بهشون می‌گفتن «اوزان» ولی از یه زمانی به این طرف (می‌گن از دوران شاه اسماعیل صفوی به این ور) بهشون گفتن عاشیق. بداهه‌سرایی از ویژگی‌های مهم اوناس. اونا دوتا ابزار مهم دارن: ساز و سوز. سازشون یه چیزیه شبیه به تنبور که بهش می‌گن قوپوز. و سوز (به تورکی söz) یعنی حرف و سخن که اشاره به اهمیت متن و داستان این سبک موسیقی داره.

مثل اینکه در طول تاریخ عاشیقی دچار تحولاتی شده. اون وقت‌ها فرمانده‌ها توی لشکرشون یک یا چندتا اوزان داشتن که با خوندن آوازهای حماسی سربازان رو تحریک و تشجیع کنن. بعدها کارشون این شد که فرهنگ و سنت‌ها و داستان‌های قدیمی رو روایت کنن و یه جورایی اونا رو از نسلی به نسل بعد منتقل کنن.

یه اتفاق مهم که در تاریخ عاشیقی افتاد شاه اسماعیل صفوی بود. نمی‌دونم در جریانش هستید یا نه ولی شاه اسماعیل صفوی شاعر بود. یه دیوان مثنوی هم داره که در وصف حضرت علی سروده. شاه اسماعیل خودش رو عاشیق می‌دونسته و همیشه می‌گفت که همراه داشتن ساز یکی از چهار رکن انسانیته. اینقدر هنردوست بوده این بشر! اصلن می‌گن این فرهنگ عاشیقی که الان هست وامدار شاه اسماعلیه. میگن توی این دوران بود که کلمه‌ی عاشیق جای کلمه‌ی اوزان رو گرفت.

کلن مثل اینکه قبلنا عاشیق‌ها خیلی توی جامعه مهم بودن. اسوه‌ی آداب و ادب بودن. یه جورایی پل ارتباطی مردم با معنویت و طبیعت بودن. مردم تو غم و توی شادی به اونا پناه می‌بردن. تو هر محله‌ای دو سه تا عاشیق بودن و برای خودشون برو بیایی داشتن. موسیقی درمانی می‌کردن. ولی امروزه رفتن اون گوشه‌کنارها. توی کافه‌هایی که چندتا پله می‌خوره و میره زیر زمین. جایی که چندتا عاشیق دیگه به علاوه‌ی چند رهگذر عاشقِ عاشیقی به نغمه‌هاشون گوش می‌دن و چای می‌خورن. می‌خونن از زمانی که اینترنت و اسپاتیفای و آی‌تیونز و ام‌پی‌تری‌پلیر نبود و صدای قوپوز و بالابان و بداهه‌سرایی عاشیق‌ها موسیقی غالب کوچه و خیابون بود. اگه تبریز رفتین سری به کافه‌ی «عاشیخلار کافه سی» بزنید، چای قندپهلو بنوشید، از موسیقی اصیل آذربایجانی به صورت زنده و رایگان لذت ببرید و گذر عمر ببینید.

با این ویدیو سفرنامه‌ی تو سر گربه چی می‌گذره رو به پایان خودش می‌رسه. دمتون گرم که همراهم بودین. سفر بعدی کجا میشه؟ کی میشه؟ کسی پیشنهادی داره؟

 

3 Comments

  1. سفرنامه خوبی بود، خیلی دوس داشتم یه سفر به تبریز داشته باشم با خوندن تو سر گربه چی میگذره این میل سفر به تبریز صد چندان شد 🙂 مرررررررررسی ارشاد که مارو ارشاد میکنی

    1. ارشاد نیک‌خواه

      جیگرتو. خیلی خوشحالم که دوست داشتی. برو جاهای جدیدش رو کشف کن و به ما هم بگو

  2. بیاین سمنان ،جاهای ناشناخته و دیده نشده ی قشنگ زیادی داره .

پاسخ خود را وارد نمایید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code