قسمت سوم: انقلاب مکزیک در گنبد سلطانیه

Gonbad Soltaniyeh and Teacher Movement

جواد و نیلوفر از ما جدا شدن و رفتن تو شهر قزوین، ما هم همونجا بغل جاده منتظر شدیم برای نفر بعدی که از راه برسه و ما رو با خودش تا یه جایی – هرجا – ببره. روز خوبی برای مسافرت بود ولی آفتاب خیلی دل به کار می‌داد و کله‌ی ما رو هدف قرار داده بود.



 

اونجا هم خیلی منتظر شدیم. شاید بیست دقیقه. من همیشه تو این موقع‌ها میگم اونی که باید بیاد تو راهه. شاید سی ثانیه دیگه برسه شاید هم نیم ساعت دیگه. ولی تو راهه. دیر و زود داره، ولی بلاخره میاد. و اومد. اسمش مهرداد بود. یه MVM کوچولوی زرشکی داشت. کمی جلوتر نگه داشت. رفتم که باهاش حرف بزنم. گفتم «سلام، می‌تونید ما رو هم تا یه جایی با خودتون ببرید؟» گفت «آره بیاید بالا» بعد من گفتم…

 

 

مهرداد خیلی آدم باحالی بود. اینو از کجا فهمیدم؟ از اونجا که مهرداد داشت می‌رفت مجلس ترحیم مادربزرگش سمت خلخال ولی باز روحیه‌ی بالایی داشت و مثل خودمون ماجراجو. وقتی داشتیم می‌رفتیم به سمت زنجان که وسطای راه به سمت چپ جاده اشاره کرد و گفت:

اون گنبد رو می‌بینی؟ اون بزرگترین گنبد خشتی جهانه. بهش می‌گن گنبد سلطانیه. من هفت سالی هست نرفتم. رفتن به گنبد و برگشتن سر جاده حدود یک ساعت طول می‌کشه. اگه دوست دارید بریم یه سر به اونجا بزنیم.

ما هم که نه شکی داشتیم و نه عجله‌ای برای ادامه مسیر سریع گفتیم:

بریم!

رفتیم اونجا و سه تا دوست پیدا کردیم. آندرئا از مکزیک و دوتا دوستش یعنی محمدرضا و سعید. آندرئا یه کاغذ دستش بود که روش نوشته بود:

از جنبش معلمان مکزیک حمایت می‌کنم.

 

Gonbad Soltaniyeh and Teachers Movement
از راست به چپ: آندرئا | محمدرضا | سعید

 

آندرئا گفت که داره تو مکزیک انقلاب میشه و ۱۵ هزار معلم ریختن تو خیابون و دارن به اصلاحات آموزشی که طبق دستور رئیس جمهور «پنیا نیتو» اجرا شده اعتراض می‌کنن. از اون ور هم کارگرها با معلم‌ها هم‌پیمان شدن و خلاصه اوضاع مکزیک خیلی درهمه. آندریا هم داشت به نوبه خودش از این قضیه حمایت می‌کرد. عکس می‌گرفت و پخش می‌کرد و مردم رو آگاه می‌کرد از این قضیه. آخر سر هم سعید گفت اگه دوست دارید شب رو بیاید زنجان پیش ما. ما هم گفتیم باشه. هیچی دیگه بعد از دیدن گنبد سلطانیه با مهرداد رفتیم زنجان و شب رفتیم به سمت سعید و بچه‌ها. ولی حالا بذارید داستان گنبد سلطانیه رو براتون بگم. به نظرم خیلی چیز خفنیه.

 

Gonbad Soltaniyeh patterns

 

قضیه از این قراره که اینجا رو الجایتو ساخته. حالا الجایتو کیه؟ بذار براتون بگم. برگردیم به سال ۶۳۰ خورشیدی وقتی که منگل خان (باور کنید مسخره نمی‌کنم، اسمش همین بوده) که از بچه‌های چنگیز خان بود، دوتا داداش خودش یعنی هولاکو و قوبیلای رو به ترتیب راهی ایران و چین می‌کنه تا اونجاها رو بگیرن. هولاکو ایران رو فتح می‌کنه و سلسله‌ی ایلخانان رو تشکیل می‌ده و قوبیلای هم چین رو فتح می‌کنه و سلسله‌ی یوآن رو تشکیل می‌ده. چقدر حرف‌گوش‌کن بودن این دوتا! من به داداش کوچیکم دانا می‌گم پاشو برو از سر کوچه یه بستنی بگیر می‌گه چرا خودت نمی‌ری!

 

این ایلخان‌ها حدود هشتاد سال بر ایران حکومت کردن. اولش پیرو آیین شمنیسم بودن ولی کم‌کم مسلمون می‌شن و اسماشون از (برای مثال عرض می‌کنم) غازان و الجایتو تغییر می‌کنه به محمود و محمد. شمنیسم یا شمن‌باوری یه جور دین و سنت بدویه (تقریبن شبیه بودایی) که اون وقتا تو منطقه‌ی سیبری و مغولستان غالب بوده. یه کار خفن که شمنیست‌ها می‌کنن اینه که گورشون رو گم می‌کنن! یعنی وقتی می‌میرن یه جایی دفنشون می‌کنن که هیشکی ندونه کجا.

 

الجایتو هشتمین سلطان از سلسله‌ی ایلخانان بود. آدم جالبی بوده. حالا بهتون می‌گم چرا. این یارو اول مسیحی بوده. حتی با اسم نیکولای غسل تعمیدش می‌دن. بعد از یه مدت فیلش یاد هندستون می‌کنه و شمنیست می‌شه. بعد از یه مدت مسلمون می‌شه: اهل تسنن مذهب ابوحنیفه. و بعدش اون زمانی که با علامه حلی و نظام‌الدین مراغه‌ای می‌پریده شیعه می‌شه و اسمشو می‌ذاره محمد خدابنده (باور کنید جدی می‌گم. سال ۶۹۰ خورشیدی طرف اسمش رو از الجایتو تغییر می‌ده به محمد خدابنده. فکر کنم دوران راهنمایی یه همکلاسی به همین اسم و فامیل داشتم!).

 

Gonbad Soltaniyeh Soldier
یکی از سربازان دوره ایلخانی رو در سمت راست تصویر و مهرداد رو در سمت چپ تصویر مشاهده می‌کنید.

 

الجایتو بعد از اینکه شیعه می‌شه یه بار یهویی تصمیم می‌گیره بره نجف و امام علی رو نبش قبر کنه و آرامگاه رو ببره گنبد سلطانیه! و میره! بعد علمای وقت نجف بهش می‌گن چی زدی؟ بابا بیخیال این کارها آخر و عاقبت نداره. برو خونه‌تون آروم بگیر پسر. الجایتو هم میگه «باشه، ببخشید». بعدشم مثل یه پسر خوب سرشو می‌ندازه پایین و برمی‌گرده خونه‌شون.

 

الجایتو تو سن ۳۶ سالگی می‌میره. یه نکته‌ی جالب اینجا هست. می‌گن الجایتو تو قسمت سردابه گنبد سلطانیه دفن شده، ولی یه عده از مورخان هم میگن که نخیر! اونجا دفن نشده. اونا می‌گن…

الجایتو گورش رو گم کرده!

 

نظر شما

  1. خیلی ممنون ^_^

    اینقدر خوشحال میشم که این داستان‌ها رو میخونم 🙂

    فقط بعضی وقت‌ها پست و موارد دیگه توی cash میمونه و نیاز به رفرش کردن (ctrl+r)

    و اگه میشه کلیپ ها رو توی youtube هم آپلود کنید، آپارات هم کیفیت رو بدجور کاهش میده و گاها به صورت نامحسوس اقدام به حذف میکنه :/ دوجا آپلود کنید خوبه، کافیه لینکش رو بدین بقیه اش رو به عهده ماها 🙂

    گاهی به اون پرنده آبی (TW) هم سربزنید و یک جیک جیکی کنید 🙂
    بازم ممنون .

    ادامه بدید، چون نیاز داریم 🙂

    1. ارشاد نیکخواه

      چه کامنت خوبی برام گذاشتی. واقعن مرسی. آره این کش چیز اذیت کنی میشه گاهی.

      آره تجربه ی آپارات رو خیلی دوست نداشتم. فکر کنم تو همین هاست خودم آپلود کنم فعلن.

      و توییتر هم میام. فقط الان کمی سرم شلوغه. میدونم جای خیلی خوبیه ولی خیلی هم وقتگیره. میدونی که.

      جیگرتو.
      ارشاد.

  2. ❤️
    ارادت
    ارشاد امکان
    Share یا like یا …. نمیشه اضافه کرد؟
    مغسی

    1. ارشاد نیکخواه

      اون بالای هر مطلب هست که نوشته «اشتراک گذاری»، اونجا رو بذاری بقیه ش رو کامپیوتر انجام میده 🙂
      تو هوم هم یه علامت قلب هست. اونو بزنی قلبم میکنی 🙂
      جیگرتو. مرسی اینقدر لطف داری.

  3. گورش رو گم میکنه، چه جالب. عالی بود. دمت گرم. الان ساعت دوازده شبه که این داستانت رو خوندم، انگار که قصه شب خوندم. خدا خیرت بده پسر!

  4. به قول شاعر گله دارم -گله دارم
    پیج تمام بچه های اهل سفر را هر وقت چک کردم همه مدل توضح و راهنمایی دادن الا بخش اصلی که میشه لوازم .
    مثلا دیدم دوستان کوله دیوتر اکثرا دارن و بیشترشون هم پشت کمر توری داره . این مدل تو ماکس ۸ کیلو داخلش بریزیم یا مدلهای ۶۰۰ تومنیش با رعایت استاندارد ۱۲ کیلو – ولی دوستان تا ۲۰ کیلو پر میکنن که در طول زمان کمر بینوا اهسته اهسته نابود میشه . شما باز خیلی بهتر رعایت میکنی . یه پست بذار که چی آدم ببره بهتره چی نبره – چکارکنه وزن کم بشه – عکس چادر و مدل کمپ و … بذارید و بخش حمام – پخت پز و… چون همیشه که خونه کسی نمیرین بعضی مواقع مسیر روستایی وجنگلی وکوه هست. دم شما گرم

    1. ارشاد نیکخواه

      قشنگ امروز تو فکر همچین پستی بودم. حتمن علی جان. میام سراغت به زودی با یه پست در مورد لوازم سفر.

  5. الان دقیقا پنج صبحه،هنوز حتی گرگ و میش هم نیست و تاریک تاریکه.
    من تو قطار گرگان تو اولین کوپه از آخرین واگنم و کسی جز من تو این کوپه نیست،البته جز داستان های قشنگ تو.
    به وضوح می بینم روزی رو که حتی از این هم تاثیرگذارتری و انقدر سرت شلوغ شده که مدیربرنامه میخوای! اما طبیعتا این به مرامت نمیخوره.
    میخواستم بهت بگم چقدر “بودن” رو خوب تمرین میکنی.با اینهمه قصه و داستان و اثر،روزی که بعد کلی سال خواسی این دنیارو ترک کنی صدها صفحه خاطره و ماجرا رو میکوبی تو پیشونی دنیا و میگی :لعنتی!من اینجا بودم!
    فکر میکنم دنیا و خصوصا جهان سوم به ارشادای بیشتری احتیاج داره
    زرد،کنجکاو،با کلی پشم حاضر برای ریختن،بی ادعا.گاهی هم بیحوصله و مثل همه خاکستری
    امیدوارم دچار بحرانای سی و چل سالگی و ازینجور چیزا نشی و به زودی یه معلم بشی تو هرجایی ازین خاک و به بچه های این کشور کنجکاوی رو یاد بدی،بعدش دیگه ایران همه چیز خواهد داشت 😉
    موفق باشی برادر

  6. سلام ارشاد جان ایده سایت واقعا بی نظیره،من یه زمانی اول ایمیلامو چک میکردم بعد کارای دیگه،اما الان برعکس شده،اول اینجا بعد ایمیل،ادامه بده ما منتظر روزای هیجان انگیزی هستیم

  7. سلام ارشاد همه پستارو خوندم عالی بودن مثل همیشه
    فقط اینکه خود سایتت رو بگو اون دوست خوبمون که طراحی کرده یه خورده رو قسمت های پست بلاگش کار کنه
    ارسال دیدگاه یا همون کامنت بهتره مستقیما زیر پست باشه مخصوصا زمانی که صفحه با همچین فونت درشتی نمایش داده میشه و اسکرول زیاد میخوره.
    کاربر باید تمام پست رو بخونه بعد درباره تو که نویسنده پست هستی رو بخونه بعد کامنت هارو بخونه تا به این قسمت برسه. خیلی سخته برای کاربر ها هر کسی اینجوری نمیاد کامنت بزاره.
    قسمت درباره خودت یا همون نویسنده که زیر پست هست هم چون وبلاگ متعلق به شخص خودت هست و کس دیگه ای قرار نیست توش چیزی بنویسه پس نیازی به بودنش زیر هر پست نیست
    منو کناری هم که فقط یه سرچ داره و چهارتا عنوان و این داستانا الان یک پنجم کل صفحه رو گرفته در صورتی که میشه فضای کمتری بگیره تا قسمت های دیگه دسترسیش راحت تر باشه.
    امیدوارم نظرام به دردت بخوره . من حسام هستم. hessam.nadr.dexter اینستاگرام.
    کارم طراحی تجربه کاربری هست خواستم کمکی کرده باشم.
    امیدوارم روزی در سفر ببینمت پسر

  8. ایده سایت و ضبط صدا عااالی بود،قبلا اول ایمیلمو چک میکردم بعد کارای دیگه الان تو سایتتو بعد ایمیلمو.به کارت ادامه بده ما منتظر سفرها و داستانهای هیجان انگیز هستیم

  9. هوماه پورمختار

    سلام
    ارشاد از اینکه خوب سفر می کنی و خوب می نویسی و سایتت یوزر فرنده و انتخاب عکسات عالیه بگذریم چون وب گردم و دانشجوی کامپیوتر می خوام چند تا نکته بگم: + سایتت لوگو کم داره. لوگو لطفن. لوگو لطفن. لوگو لطفن. یک لوگوی گرافیکی زرد +کمی باگ داره که احتمالن طراحت روز به روز بهترش میکنه یه جایی رو یه لینکی زدم رفت به اخطار سرور وردپرس گفت این تو دیتا بیس نیست +این گوشه نوشته عضویت در خبرنامه رو اعصابه. آخه خبرنامه چیه؟ +منم از تلگرام خیلی خوشم نمیاد ولی به نظر من الان مردم همه دوس دارن فید تلگرام داشته باشن یعنی یه امکانی فراهم کن طرفدارات بتونن سفرهاتو تو تلگرام بخونن. نه که تو کانال بنویسی فقط فید براشون بره +قسمت چهارم اونجا که فهمیدم باید هیچهایک کنم هم یه اختلافی داره بین اونی که از قسمت سوم لینک میخوره با اونی تو صفحه اصلی هست.
    راسی من دو بار هیچهایک کردم و عاشق هیچهایک تو مسیرهای بکر و روستایی ام.

  10. سلام ارشاد. دیشب با کوله ی عزیزم رسیدم تهران و رفتم یه کافه. یه دوست غریبه ای نشست کنارم و لابه لای مکالمه مون پیج اینستا تورو بهم نشون داد.
    من که از دنیای تکنولوژی به دورم تقریبا..
    خلاصه…. موفق باشی
    شاید یه روز تو جاده دیدمت و خوشحال شدم.
    ؛)

    1. شاید من هم شما را دیدم یک روزی در جاده

  11. عاشق ادبیاتتم 🙂

پاسخ خود را وارد نمایید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *