تهرانگردی من و دوربینم (و قصه‌ی عکس‌هایی که گرفتم) | قسمت اول

- درسفرنامه‌ها
۱۹

بیدار شدم و اولین چیزی که دیدم پرده‌های جدید اتاقم بود و رنگ‌هایی که با خودشون آورده بودن توی گلوریا. برای خودم یک صبحونه درست کردم و نشستم پشت میز که کمی کار کنم و آیتم‌های بالای to-do لیستم رو تیک بزنم.

تو پرانتز بگم که برای برنامه‌ریزی و سازماندهی کارهام از اپلیکیشن Google Keep (دانلود از گوگل‌پلی | کافه‌بازار | اپ‌استور) استفاده می‌کنم. خیلی خوبه. مولتی‌پلتفرم هستش، یعنی هم روی موبایل و هم روی مک‌بوکم دارمش و خیلی خوب با هم هماهنگ هستن و هر وقت چیز جدیدی به ذهنم برسه (چه از جنس یک کار جدید باشه چه از جنس یک ایده‌ی جدید) اونجا وارد می‌کنم تا بعدن برم سراغش.

پرده‌های جدید گلوریا
پرده‌های جدید خونه‌م (گلوریا). برای انتخاب پالت رنگی رفتم سراغ مشاور هنری گلوریا یعنی مهشید. اول از توی پینترست پالت رنگی رو انتخاب کرد. رفتیم بازار، پارچه‌ها رو برای سه لت پرده انتخاب کردیم. همونجا دادیم دوختن برامون (کلن شد ۱۵۶ هزار تومان). دو روز بعدش برام پیک کردن دم خونه (۲۵ هزار تومن). می‌دونم تو قسمت پیک رفت پاچه‌م ولی خب بیاید بهش فکر نکنیم و از فستیوال رنگ‌های توی اتاقم لذت ببریم.

داشتم می‌گفتم که نشستم پشت میز ولی دیدم حس‌وحال کار کردن ندارم. سه روزِ گذشته رو همه‌ش توی خونه مشغول کار بودم و الان بدنم تشنه‌ی بیرون، کاوش و هوای تازه (که این آخریش توی تهران کمی پارادوکسیکال به نظر می‌رسه!) بود. در نتیجه دوربین، کیف پول، موبایل و کلید خونه رو برداشتم و زدم بیرون. خیابون بهار شیراز رو گرفتم و رفتم. هدفون توی گوشم بود و پلی‌لیستِ گم شدن کفِ شهر داشت توی گوشم می‌نواخت.

اولین عکسی که گرفتم این بود: مردی که چندده‌متری رو با من هم‌مسیر شد. من از پیاده‌رو می‌رفتم و اون از بغل خیابون. سرعتم رو باهاش تنظیم کردم، دوربین رو به سمتش نشانه گرفتم و چیلیک!

تهران، بهار شیراز، تقاطع شریعتی

به راهم ادامه دادم. از دور یه کامیون حمل مواد غذایی دیدم، و پسری با بلوز قرمز که داشت بار خالی می‌کرد. بازی رنگ‌هاشون رو دوست داشتم. رفتم تو خیابون، پشت کامیون وایسادم، دوربینم آماده و منتظرِ اون لحظه‌ای که پسرک بیاد تو کادرِِ من و کامیون. چیلیک!

به راهم توی خیابون بهار شیراز ادامه دادم و همه‌ش چشم می‌چروندم و دنبال لحظه‌ها و رنگ‌ها بودم…

عکس بالایی خیلی بهم چسپید. اتفاق خیلی جالبی داره توی عکس می‌افته. پسر داره دستش رو با آب می‌شوره، از یک بطری سبزرنگ. زیر دستش هم رنگ سبز ریخته روی جدول. انگار که پسره داره رنگ سبز می‌پاشه تو در و دیوار.

روش من برای عکاسی خیابانی از مردم اینجوریه که:

بعد از دیدن سوژه، می‌رم زاویه‌ی مناسب رو پیدا می‌کنم و با یک لبخند روی صورتم شروع می‌کنم عکس گرفتن. اگر من رو دید با روی خوش ازش اجازه می‌گیرم. بعد از اینکه عکس رو گرفتم می‌رم جلو و عکس رو به خودش نشون می‌دم. با این کار اعتمادش رو جلب می‌کنم و حس خوبی بهش می‌دم. خیلی وقت‌ها بعد از این کار می‌تونم باز هم ازشون عکس بگیرم. به احتمال زیاد ازتون می‌پرسن که: «برای کجا می‌خواید؟» شما هم بگید: «برای جای خاصی نیست. برای خودم می‌گیرم. عکاسی رو دوست دارم.»

گاهی سوژه دوست نداره ازش عکس بگیرید. می‌گه: «پاکش کن.» یا «نگیر». که شما هم پاکش می‌کنید یا نمی‌گیرید. و به راهتون ادامه می‌دین. همین!

لبخند رو فراموش نکنید. توی ایران همه تئوری توطئه دارن و نسبت به عکاس‌ها بدبین هستن (ریشه‌ی این قضیه کجاست واقعن؟). با لبخندتون می‌تونید فضا رو تا حد زیادی تلطیف کنید. بعدش هم با سوژه حرف بزنید، ارتباط برقرار کنید و بهشون نزدیک بشید. اصلن شاید بعد از حرف زدن متوجه بشید که میشه عکس‌های بهتری با زاویه‌های بهتری هم ازشون بگیرید.

به راهم ادامه دادم…

علی، پسر خوشرویی که سمت شاگرد نشسته سوار کامیون حمل مواد غذایی شد و راننده اومد که ماشین رو راه بندازه که من رو دید، وایساد، برای دوربینم ژست گرفت و من هم: چیلیک!

بهشون نزدیک شدم که عکس رو نشونشون بدم. باهام انگلیسی حرف زدن و فکر کردن خارجی‌ام. من هم پیچیدم به بازی و انگلیسی جواب دادم. علی کمی انگلیسی بلد بود. پرسید: «وِر آر یو فرام؟» جواب دادم: «اسلوونی». راننده به فارسی گفت: «من هم با خودت ببر.» منم با خنده گفتم: «وات؟» علی گفت: «مای نیم ایز علی، نایس تو میت یو.» منم گفتم: «نایس تو میت یو، علی».

خدایا منو ببخش. علی! رفیقِ علی! ببخشید دیگه. شما بازی رو شروع کردین و منم پیگیرش شدم :))

ولی چرا گفتم اسلوونی؟ چون توی ایران هیشکی بلد نیست اسلوونیایی حرف بزنه و هیشکی در مورد اسلوونی چیز زیادی نمی‌دونه. در نتیجه احتمال اینه مچم رو بگیرن کمه. یه بار این قضیه جونم رو نجات داد. قضیه برمی‌گرده به سه سال پیش. من و هوگو، دوست سوئدی من که چندماهی ایران زندگی کرد، توی یک کافه در میدون فردوسی نشسته بودیم که یک پسر با چهارتا دختر وارد کافه شدن (امیدوارم این داستان به دست هیچ‌کدومشون نرسه.)

من و هوگو | مازندران، سنگده | سال ۹۳ (اگر اشتباه نکنم)

هوگو گفت من می‌رم ازشون یه سیگار بگیرم. من و هوگو وقت‌هایی با هم بودیم همه فکر می‌کردن جفت‌مون خارجی هستیم. در نتیجه بازی‌ها رو بازی می‌کردیم و خوش می‌گذشت. هوگو رفت سمت میز تازه‌واردها و کمی باهاشون معاشرت کرد. پسره به هوگو گفت چرا نمیاید سر میز ما بشینید؟

سر میزشون نشستیم و گرم صحبت شدیم. پسره پنج شیش تا رستوران لاکچری داشت، شمالِ تهران.

یه جایی ازشون پرسیدم: «شما تو ایران چجوری خوش می‌گذرونید؟ چیکار می‌کنید؟» پسره گفت: «ما تقریبن هر شب پارتی می‌کنیم. راستی امشب هم یه مهمونی دعوتیم. دوست دارید بیاید؟» با هوگو به هم نگاهی کردیم و گفتیم: «آره، چرا که نه.»

خونه‌شون حوالی میدون تجریش بود. یه خونه‌ی قشنگ پر از آثار هنری. همین که وارد شدم یکی اومد و کاپشنمون رو گرفت. یکی دیگه هم ما رو به آشپزخونه راهنمایی کرد، جایی که انواع نوشیدنی‌ها و کاکتیل‌ها توسط یک باریستای اهل اندونزی، یا شاید هم فیلیپین سرو می‌شد. کل خدمه‌ی برگزارکننده‌ی مهمونی غیرایرانی بودن.

همینجوری داشتیم برای خودمون توی مهمونی می‌چرخیدیم که یک نفر بهم نزدیک و شد یه چیزی گفت. انگلیسی نبود. فارسی هم نبود. خیلی ترسیدم. فکر کردم که مچم رو بلاخره گرفتن. گفتم: «وات؟» گفت: «پرسیدم حالتون چطوره. مگه سوئدی نیستید؟» خیالم راحت شد. خندیدم و گفتم: «نه من اهل اسلوونی هستم. (با انگشت اشاره هوگو، که اونطرف اتاق داشت با یکی دیگه حرف می‌زد رو نشون دادم و گفتم:) ایشون مسئول زبان سوئدی هستن»

به خیر گذشت.

تهران‌گردی و قصه‌هاش ادامه داره… قسمت دوم تو راهه.

نظر شما

  1. عالی بود 😂

  2. خوندمش مغز خلاق 👍🏻👍🏻👍🏻😁

  3. 👌👌👌👌👌

  4. ایول ارشاد باحال بود عکسا و داستانا
    و خب فکر کنم اگه حال کردیم باهاش باید بهت بگیم که تو هم حال کنی :)))
    waiting for the next episode!

    1. ارشاد نیک‌خواه

      مرسی زهره. حال کردم واقعن که گفتی. اپیزود بعدی هم زود میاد رو میزت :))

  5. عالی بود…و پر از انرژی
    با اینکه عکاس نیستم اما انرژی رنگها را از عکسات گرفتم

  6. چرا انقدر خوبی شما؟ :))
    یه سوال خودت طراحی سایت شخصیت رو انجام دادی و میدی؟ :))

    1. ارشاد نیک‌خواه

      سلام سارا. کارهای پشت سایت رو یک پسر مهربون و خوش‌فکر به اسم رامین انجام می‌ده. طراحی شِمای سایت هم کم‌وبیش با همدیگه انجام دادیم و چکش‌کاریش کردیم. ولی کارهای فنی کلن با رامینه.

  7. امیدوارم یه روز سوژه ى اتفاقی ه تو باشم..

  8. ارشاد مطلبت خیلی باحال بود، در مورد این که پرسیدی چرا همه تئوری توطئه دارن و بدبینن، فکر کنم بخاطر انقلاب و جنگ باشه، شایدم قضیه خفن تره و من خیلی سطحی نگاه کردم بهش

  9. واقعا قشنگ بود. بژی کاکه ارشاد

  10. ایول یه اپیسود اتفاقات پارتی و یه گم شدن کف شهر برا امسال نیازمندیم .خوشالیم که وبسایت بیشتر میای ۳>

  11. جالب بود دمت گرم. مخصوصا داستان خارجی بازی و اینا…

  12. درود و خدا قوت

    خیلی زیبا نوشتی.

  13. فکر کنم تا الان چند هزار نفر بهت گفتن که خیلی باحالی. خب مشکلی که نیست اگه من بازم همینو بهت بگم؟
    خارجی بازی ها و سرکار گذاشتن ملت خیلی باحال بود. منم از این کارا زیاد می‌کنم. یه بار با دوستم ادای کرولال ها رو دراوردیم. چقدر ملت به حالمون غصه خوردن :)))
    یه خانمه کنارم تو اتوبوس نیم ساعت داشت خداروشکر میکرد😂

    1. ارشاد نیک‌خواه

      :))
      دنیا رو دیوانه‌ها می‌سازن و عاقل‌ها توش زندگی می‌کنن.

  14. خوشم اومد از اینکه ساده ای و مثل خودمونی اما ی فرقی داری با ما اینکه بودنت رو ب همه نشون دادی کاری ک ماها نمیتونیم

قسمت نظرات بسته شده است.