اولین کاوش‌ها با دوربین؛ تهران، پینوکیو، اوسّا ژِپِتو، و بقیه‌ی کاسب‌های تهران

این فاز از سفرِ زندگیِ من در تهران می‌گذره. یا نشستم پای سیستم کار می‌کنم، یا اینکه می‌رم کلاس عکاسی. یه جورایی سر خودم رو شلوغ کردم و برای قسمتِ تفریحِ ماجرا بیشتر عکاسی می‌کنم. خیلی دارم باهاش حال می‌کنم. عکاسی با دوربینِ واقعی، کار کردن با فرمت RAW، صدای روح‌افزای چیلیکِ شاتر، تغییرِ سرعتش، باز کردن دیافراگمش، بعدش بستن دیافراگمش، بعدش… و کلن عکس گرفتن خیلی چیزِ ردیفیه. خلاصه اینکه همین دلخوشی‌های کوچیکه زندگیِ این روزهای من :)) چند تا از عکس‌هایی که اخیرن گرفتم رو براتون می‌ذارم اینجا:

تهرانِ این روزها: آفتابی، سیگاری

 

پری

 

اتوبان مدرس، تهران

 

مترو تهران
مترو تهران

 

مینا

حالا می‌خوام یکی از شب‌هایی که توی تهران داشتم رو براتون تعریف کنم. یه سه چهارتا اپیزوده.

اپیزود یک: روبِرتا و آقای لبوفروش

یکی از همین روزهای تهران، که دیگه شب شده بود اون موقع، داشتم با مینا توی تهران قدم می‌زدم و عکاسی می‌کردیم و من تازه داشتم یاد می‌گرفتم با دوربینم توی شب چجوری کار کنم و چه امکاناتی داره و اینا. اون طرف خیابون خلوت بود و یه کافه‌ی قشنگی اونجا بود که نورِ رنگی‌رنگی ازش میومد بیرون. یهو یه دختری از کنار کافه رد شد رفت. انگار دنبال یه چیزی می‌گشت. یا گم شده بود شاید. مشغول عکاسی و کادربندی با پنجره‌های رنگی کافه بودم که همون دختر از اومد که از جلوی کادرم رد بشه. ازش پرسیدم

 

– ببخشید می‌شه اَزَتون عکس بگیرم؟

[اونم وایساد، برگشت، روسریش رو از کنار گوشش کنار زد (یه جوری که انگار روسریه نمی‌ذاشت خوب بشنوه) و جواب داد:] ?Excuse me

– Oh, I said can I take a photo of with this background? Actually I’m learning photography and I like to shoot everything around

(به فارسی: گفتم می‌شه ازتون یه عکس بگیرم با این پس‌زمینه؟ آخه راستش رو بخوای من دارم عکاسی یاد می‌گیرم و این اوایل دوست دارم از هر چیزی عکس بگیرم. می‌دونی که.)

– [یه لبخندی زد و گفت:] ahah, yeah that’s okay

 

خیابان خردمند جنوبی، تهران.
خیابان خردمند جنوبی، تهران

 

عکس رو ازش گرفتم و (خب خیلی دختر خوشرو و خوش‌برخوردی بود، می‌دونی. اینجوری شد که) بعدش شروع کردیم با هم معاشرت کردن. پرسیدم «دنبال چیزی می‌گشتی؟» گفت: «یه چیزی واسه خوردن» گفتم: «بیا بریم یه چرخی بزنیم شاید یه چیزی پیدا کردیم.» ساعت نزدیک ۹ شب بود.

 

آقای لبوفروش

در جست‌وجویی که به سمت خوردنی داشتیم به یک همچین تصویری برخوردیم. آقای لبو فروش همین که مکثِ یک ثانیه‌ایِ ما رو دید با تمام جوارح ازمون دعوت کرد که بریم پیشش. قبل از اینکه یک قدم به سمتش برداریم یک ظرف برداشت و پُرش کرد از لبو. بعدش یک ظرف دیگه برداشت و پُرش کرد از باقالی. بعد همزمان، ظرف لبو در دست راست و ظرف باقالی در دست چپ (حالا یه جوری میگم انگار دقیقن یادمه کدوم ظرف توی کدوم ظرف بود! اصلن هم یادم نیست راستش! همین جوری اولین چیزی که به ذهنم رسید گفتم. شایدم درست می‌گم خب. احتمالش پنجاه درصده!) بهمون داد.

 

– چقدر میشه؟

– بیست تومن.

[من و مینا با تعجب به هم نگاه کردیم] بیست تومن؟!

– شما اصلن چیزی ندین. برید مهمون من.

– نه قربون دستت. ولی قبل از اینکه بِکِشی، بهمون بگو چقدر میشه که ما بدونیم چقدر می‌خوایم. حالا از این کم کنید و اندازه‌ی پونزده تومنش رو به ما بدین.

– همون رو ببر نوش جونت.

 

زندگی توی تهران خیلی گرونه، ولی خب، روبرتا خیلی خوشش اومد از لبو و باقالی! سعی کردم خودم رو بذارم جای اون که الان برای اولین بار این مزه‌ها رو می‌چشه چه حس جالبی می‌تونه داشته باشه. نرمی و شیرینی و داغی لبو. یه جایی نزدیک هفت تیر بودیم، پیاده رو روشن، آدم‌های زیادی توی خیابون بودن که بیشتر دست‌فروش‌ها بودن. روبرتا بهم گفت:

 

– دو روز دیگه ایرانم ولی واقعن می‌خوام بمونم. حتمن دوباره برمی‌گردم ایران. اینجا واقعن احساس امنیت می‌کنم.

– اینجا بیشتر احساس امنیت می‌کنی تا ایتالیا؟

– آره. اینجا هیچ حمله‌ی تروریستی نیست. ولی توی اروپا همه با ترس می‌رن بیرون.

– خب خداییش راست می‌گی.

– از طرفی، من توی ایتالیا خیلی ترجیح می‌دم ساعت یازده و نیم شب هِلِپ هِلِپ نَرَم ترمینال، چون اون ساعت از شبانه‌روز زمان مناسبی برای رفتن به ترمینال نیست. ممکنه توی اون محیط اذیت بشی. آدماش.

– عه؟

– آره.

 

اپیزود ۲: آقای آرایشگر

یه جورایی با روبرتا خیلی رفیق شده بودیم من و مینا. یه جایی همون اطراف از کنار یک سلمونی رد شدیم. چهره‌ی آقای آرایشگر به نظرم جالب اومد. یه جور مرموز بود قضیه‌ش. به مینا و روبرتا گفتم وایسن. بعدش به روبرتا گفتم:

 

– ببین دختر! تو خارجی هستی و ایرانی‌ها دوستت دارن. هرچی بگی می‌گن چشم. برو توی این سلمونی و ازشون بپرس که می‌تونی ازشون چندتا عکس بگیری یا نه؟ [دوربین رو بهش دادم و بهش گفتم:] بیا این هم دوربین.»

– ایول! باشه! می‌رم!

– پس دوربین رو بده برات تنظیم کنم.

 

می‌دونستم که اگه بریم اونجا دیگه ضایه‌س جلوی چشم اونا من دوربین رو از روبرتا بگیرم و (اسپویلر: از اینجا به بعد کمی تا قسمتی از واژگانِ نسبتاً تخصصی عکاسی استفاده می‌شه که اگه دوست نداشتید سانسورش کنید. برای اینکه روباتِ سایت به صورت خودکار براتون سانسور کنه روی کلمه‌ی سانسور کلیک کنید. این روبات رو رامین طراح وبسایت بعد از ماه‌ها تلاش نوشته و برای اولین بار داره توی سایت «سیزدهم» به کار گرفته می‌شه.

خب چرا هرچی کلیک می‌کنی چیزی نمی‌شه؟ چون خالی بستم! مسخره‌م. می‌دونم. خب بسه دیگه برگردیم سر متن. داشتم می‌گفتم که ضایه‌س من جلوی ملت) دیافراگم، سرعت شاتر و ISO رو تنظیم کنم. پس قبل از اینکه می‌رفتیم سمت مغازه باید تنظیمات رو انجام می‌دادم. شاید بپرسی «خب چرا نمی‌ذاری روی حالت Auto که خودش تنظیمات رو انجام بده؟» منم در جواب می‌گم: «پس کلاس عکاسی می‌رم که چی بشه؟ دیگه نباید دوربین رو بذارم روی حالت «Auto». کلاس رفتم که همین چیزا رو یاد بگیرم دیگه. فرض کن اینم یه تمرینه بلاخره!»

فقط یک لحظه، وقتی داشتیم از جلوی اون آرایشگری رد می‌شدیم، داخلش و مقدار نورش رو دیده بودم. دوربین رو گذاشتم روی حالت S که سرعت شاتر دست خودم باشه و دوربین خودش بر اساس نورِ محیط، دیافراگم رو تنظیم کنه. سرعت شاتر رو گذاشتم روی ۱/۸۰ مبادا اکشن و حرکتِ خاصی رو از دست بدم. در ضمن از مهارت «روبرتا» در عکاسی آگاه نبودم. سرعت بالای شاتر باعث می‌شه اگه دستِ روبرتا لرزید، عکسم شارپ بودنش رو حفظ کنه. دیافراگم بسته‌ای می‌خواستم چون می‌خواستم عمق میدان زیاد باشه که اگه روبرتا روی جای اشتباهی فوکوس کرد، چهره‌ی مردِ آرایشگر رو از دست ندم. می‌دونستم در اون نورِ کم برای اینکه دیافراگم نسبتاً بسته‌ و تصویری شارپ در همه‌جای کادر داشتم باید ISO رو ببرم بالا. پس ۸۰۰ رو انتخاب کردم. نگرانِ دون‌دون شدن عکس در ISO بالا نبودم چون ۱) دوربینه نویز کمی داره و ۲) با لایت‌روم میشه نویز ماجرا رو کم کرد. با این تنظیمات، رفتیم جلو به سمت آرایشگاه. انگار پیشِ پای ما تازه یک نفر نشسته بود روی صندلی و آقای آرایشگر می‌خواست کارش رو شروع کنه. در رو باز کردم و گفتم:

 

– سلام. ایشون دوست من روبرتا هستن از خارج اومدن و بهم گفتن که دوست داره از این تصویر عکس بگیره. می‌گه می‌خواد زندگیِ جاریِ اینجا رو ثبت کنه. از من خواستن که از شما اجازه بگیرم.

[با یک حالت طنز ولی بدون لبخند گفت:] جاسوس که نیست؟

[منم خندیدم، یه خنده‌ای که شصت درصد زورکی بود، چهل درصد واقعی:] خیالت راحت. جاسوس نیست. به روبرتا قضیه رو گفتم. اونم خندید [در مورد نوع تقسیمِ زورکی-واقعی در خنده‌ی روبرتا اطلاعی موجود نیست].

[آقای آرایشگر از مشتریِ روی صندلی پرسید:] بگیره؟

[اونم با یک حالت اکراه‌طوری گفت:] بگیره. [بعدش رفت پایین روی سینک که سرش رو بندازه جلوی آب. و همونجا بود که…]

چیلیک!

فکر کنم نزدیک بهار شیراز، تهران

 

اپیزود ۳: پینوکیو، اوسّا ژِپِتو و آقای میوه‌فروش

تجربه‌ی عکاسی از کاسب‌ها و تجمعِ آخرِ روزِ کاریشون (too much Kasreh) توی سلمونی‌ها و میوه‌فروشی‌ها و بقالی‌ها با بهره‌گیری از دستانِ پرتوانِ روبرتا بهم چسپیده بود. هدف بعدی یک میوه‌فروشی بود با چندتا مشتری داخلش. اونجا هم چشمم رو گرفت و از روبرتا خواستم همون ایده رو اجرا کنیم. دوربین رو ازش گرفتم و از اونجایی که داخل میوه‌فروشی مثل همه‌ی میوه‌فروشی‌های دیگه خیلی روشن بود، سرعت شاتر رو به ۱/۱۰۰ ثانیه افزایش و ISO رو به ۶۴۰ کاهش دادم. رفتیم به سمت میوه‌فروشی و همینکه رسیدیم دم در همه‌ی چهار مردِ حاضر در میوه‌فروشی متوجه هیبتِ ما سه نفر شدن و سرشون رو به سمت ما بلند کردن که ببینن ما کی‌ایم، کجاییم، چی‌ایم. مغازه‌شون خیلی روشن بود. کلی لامپ اون تو بود. منم با لبخندی گشاد و صدای مطمئنی گفتم:

 

– سلام. ایشون دوست من روبرتا هستن از خارج اومدن و بهم گفتن که دوست داره از این تصویر عکس بگیره. می‌گه می‌خواد زندگیِ جاریِ اینجا رو ثبت کنه. از من خواستن که از شما اجازه بگیرم.

[صاحب مغازه در حالی که داشت پول‌ می‌شمرد، با یه لحن باحال و خوشحالی پرسید:] ایراد نداره من پول بشمرم؟

[خندیدم و گفتم:] نه اشکالی نداره.

[روبرتا ویزور دوربین رو گذاشت جلوی چشماش و همه ژست گرفتن رو به دوربین. من گفتم:] نه! شما عادی کارِ خودتون رو بکنید. همون کاری که داشتین می‌کردین. [و اونجا بود که…]

چیلیک!

 

روبرتا چندتا شات گرفت. بهش گفتم یه کادر بسته از مردِ کاپشن‌آبی‌پوش برام بگیره. با مهربانی پذیرفت.

 

افق زاویه‌ی دیدِ سیگارش رو دوست دارم

بعد از اینکه عکس‌ها رو گرفت مردِ کاپشن‌آبی‌پوش پرسید:

 

– از کجا اومده؟

[منم به روبرتا گفتم:] ?He asks where you from

[روبرتا هم به مردِ کاپشن‌آبی‌پوش گفت:] ایتالی

 

دوست دارم جوابِ سوال‌ها رو خودِ روبرتا به مردم بگه. اینجوری مستقیماً با هم گفتگو می‌کنن و دوست می‌شن. واسطه حذف می‌شه و نزدیک‌تر می‌شن. باحاله. بعد مردِ کاپشن‌آبی‌پوش گفت:

 

– آها. ایتالیا. پینوکیو!

[روبرتا با صدای بلند زد زیر خنده و گفت:] آخه شما چطوری پینوکیو رو می‌شناسی؟

[یه مرد دیگه که مشتری بود گفت:] پدر ژپتو!

[روبرتا با لهجه‌ی ایتالیایی گفت:] Mastro Gepetto

[بعد من گفتم:] چه جالب. اونا میگن ماستر ژپتو، یه جورایی ترجمه‌ش می‌شه اوسّا ژپتو. ما می‌گفتیم پدر ژپتو.

[بعد اون آقاهه توی میوه فروشی گفت:] آها، آفرین. آره. ماستر یعنی استاد. اونم نجار بود. اوسّا بود.

 

روبرتا بهم می‌گه «اینجا توی ایران آدم‌ها مشاهیر ایتالیایی رو بیشتر از من می‌شناسن! اینجا همه‌ی فوتبالیست‌های ایتالیایی رو می‌شناسن، فیلم‌سازهای ایتالیایی، موزیسین‌های ایتالیایی. من کم میارم گاهی!» بیست و دو سالش بود و می‌گفت عاشق اینم که تنهایی سفر کنم. اهل تورینو بود. ازش پرسیدم:

 

– طرفدار یوونتوس هستی یا تورینو (اینا استقلال و پرسپولیس شهر تورینو هستن)

– هیشکدوم.

– اگه با هم بازی کنن کدومشون؟

– یووه.

– چرا؟

– آخه پدرم طرفدار دو‌آتیشه‌ی یوونتوسه.

[خندیدیم. گفتم:] آها. خببببب، پس واسه اونه.

– خب معلومه. پدر مهترین مردِ یک دختره در زندگانی.

 

شبِ باحالی بود. کلی با هم حرف زدیم اون شب. اون از زندگیش گفت، از اینکه مدتی توی دانمارک زندگی کرده بود و اینقدر با اونجا حال کرده بود که روزای آخرش توی دانمارک (مجبور بود برگرده ایتالیا، چون دانشجو بود) افسردگی گرفته بود. یه روز قاطی کرد و رفت ابروش رو سوراخ کرد. یه تیکه جواهرِ طلایی کرد توی اون سوراخ. روبرتا کلن خیلی با ایتالیا حال نمی‌کرد.

بعدش اون شب رفتم خونه‌ی پیمان. در شبی که بعد از چندسال زندگی با برادر بزرگترش احسان، برای اولین بار به تنهایی صابخونه می‌شد و زندگی کاملن مستقلی رو شروع می‌کرد. قصه‌ی اون شب هم براتون تعریف می‌کنم.
#سفرنامه‌ی‌تهران

 

نظر شما

  1. با فضای متن ارتباط شدیدی برقرار شد دم شماها گرم تمام 🙂

  2. عکساتم خووووبه باریک الله پسر

    1. ارشاد نیک‌خواه

      قربونت بشم نور و شادی جون

  3. برای عکسات هیستوگرام دوربینت رو روشن کن که برا نورسنجی و تنظیمات راحت تر انجام بدی و جزئیات عکس از دست نره.

    1. ارشاد نیک‌خواه

      آره هیستوگرام. فکر کنم یکی دو جلسه دیگه بهش میرسیم (کلاس لایت روم). بذار یادش بگیرم روشن میکنم حتمن. مرسی. اگه در ادامه ی این راهم در مورد عکسام نظر بدی خوشحال میشم. اگه حال داشتی.

  4. وااای عالی بود.کاش بیشتر طول میکشید.حالت سیگار میوه فروش فوق العاده بود امتحان میکنم😂

    1. ارشاد نیک‌خواه

      فکر کنم بهت بیاد :)) عکسشو برام بفرست :))

  5. این نوشته ها و عکسها هم مثل همیشه عالی
    ولی اینبار با دیدن عکسها و روزمرگیهای تهران, خیلی خیلی دلتنگ روزهایی که اونجا زندگی میکردم شدم.
    روزهایی که زود گذشتن و باید بیشتر قدرشون و میدونستم.
    البته باید قدر هر لحظه از زندگیمون و بدونیم.
    مرسی ارشاد از نوع نوشتارت و نوع دیدت به زندگی و نشر اون

    1. ارشاد نیک‌خواه

      عزیزم. واقعن من هم گاهی فکر میکنم اگه برم از ایران خیلی دلم برای این چیزهای کوچیکش که برات آشنا هستن تنگ میشه. الان کجای این کره‌ی آبی هستی؟

  6. خیلی جالبه.از همه کس و همه چیز عکس گرفتی ولی از خود روبرتا که مهم ترین شخص اون شب هست عکسی نزاشتی!
    چرا??

    1. نه مثه اینکه یه عکس ازش هست…

  7. عههههه ارشاد چرا اینقدر خوب مینویسی? ایول ایول ایول

    1. ارشاد نیک‌خواه

      کلی مرسی دختر. دیگه چه کنم، کیبورد می‌بینم دوست دارم چرت و پرت بنویسم :))

  8. خیلی وقته که عکاسی و سفر همه فکر و ذهن منو به خودش مشغول کرده .همیشه به این فک میکردم کاش یه دوربین داشتم و میتونستم و به همه جای دنیا میرفتم و عکس میگرفتم.ولی الان دیگه تصمیم خودمو گرفتم و میخوام همونطوری زندگی کنم که دوست دارم.اگرچه همه اطرافیانم و دوستام و با این طرز فکر من و هدفم مخالفن ولی دیگه اصن برام اهمیتی نداره….

    1. ارشاد نیک‌خواه

      فکر کنم کار رو به جایی رسوندی که «قضیه دیگه این نیست کی بهت اجازه بده، قضیه اینه که کی میخواد جلوتو بگیره!»

      امیدوارم همون مسیری باشه که راضی‌ترینِ خودت هستی.

      1. اره واقعا.مرسی ارشاد

  9. سلام ارشاد خانِ اکتیو
    کلی انرژی گرفتم از عکسایی که گرفته بودی و کلی صمیمیت از نوشته ها.
    پست کوچ سرفینگ و خوندم و دارم سعی میکنم ازش سر دربیارم.یکم پیچیدس.فقط همینو بگم که هنوز پروفایلم کامل نشده ی اقایی درخواست فرستاده…بعد از چک کردن پروفایلش فهمیدم علاقش جامعه شناسی بوده و به این دلیل منو انتخاب کرده…ممنون ازینکه بی دریغ دانسته هاتو باهامون در میون میزاری.

    1. ارشاد نیک‌خواه

      قربونت بشم. لطف داری. یه کم دیگه با سایتش کار کنی میاد دستت همه‌چی. تجربه‌های خوبی داشته باشی.

  10. ایول پسر (y)

  11. خیلییییی خفنه! خیلی خفنی ارشااد

  12. معرکه بود، دمت گرم. خودش یه کلاس بود برا عکاسا. رفتار اجتماعی و اخلاق میتونه بهترین پوینت برا یه عکاس موفق باشه..دوست دارم.

  13. ارشاد بنظرت تو تهران ام میشه غروب دید!

  14. سلام پسردایی
    عالی بود بهت تبریک میگم
    خیلی خوب بود

  15. سلام ارشاد،
    نوشته خیلی خوبی بود و حس خیلی دوست داشتنی‌ای منتقل کرد بهم.
    به خصوص اون قسمتی که راجع به شاتر و ایزو و اینا گفتی خیلی بهم چسبید :)) من خیلی عکاسی فریک ام و کلا حال می‌کنم که یکی که عکاسی می‌دونه بیاد تعریف کنه که چطوری عکس رو گرفته و مثلا ستاپ دوربین برای اون عکس رو چرا و چطوری تنظیم کرده.
    و در آخر بگم که فورتزا یووه :دی

    1. ارشاد نیک‌خواه

      ایول خوشحالم که اون قسمت مربوط به روابط نوری عکاسی رو دوست داشتی. آخه تا قبل از اینکه عکاسی یاد بگیرم خودم هم همیشه دوست داشتم عکاس ها بیان بگن با چه مشخصاتی اون عکس لعنتی رو گرفتن. ولی هیشکی نمیگه. به هر حال. من که کلن ویوا بارسلونا، ولی تو ایتالیا حرفتو قبول دارم، یووه همیشه دوست داشتنی بوده 🙂

  16. ارشاد بالاخره مجبورم کردی بیام سایتتو نگاه کنم اینقد تبلیغشو کردی توی اینستا. ولی‌ دستخوش ارزششو داشت. هیجان های زندگی‌ تو زندگی‌ روزمره ی منم تا حدودی هیجان انگیز می‌کنه.

  17. ما منتظریم قصّه‌ی پیمان هم بیای بگی ها؛ کجایی پس؟ :-“

  18. خیلی وقته دارم سایتو می خونم، همینطور اینستا
    از این رهایی و این بی مرزی که دارید خوشم میاد، تو، نیلوفر، فروغ و گاهی محسنو دنبال می کنم
    تو آخرین پستای اینستا نوشته بودی با یه نفر اهل نیشابور هم مسیر شدی، منم نیشابوریم. اومدین اینورا با همسرم درخدمتیم، می تونیم کلی جاهای قشنگ و خاص نشونتون بدیم و یه نیمچه میزبانی بکنیم ازتون 🙂

    1. ارشاد نیک‌خواه

      مرسی سیمین جان. خیلی لطف داری به من. اون طرفی اومدم مزاحمتون میشم.

  19. اون آرایشگری که ازش عکس گرفتی اسمش سفر هست، وقتی خونه ام هفت تیر بود میرفتم پیشش. اگه اشتباه نکنم اولین آرایشگری هست که موهای مانی، پسرم رو کوتاه کرده.

    1. ارشاد نیک‌خواه

      چقدر باحال. دنیا خیلی کوچیکه. میدونستم بلاخره یه آشنا پیدا میشه :)) مانی چطوره؟ الان چند سالشه؟

  20. سایتت خیلی باحاله… نایس تو میت یو 🙂

    1. ارشاد نیک‌خواه

      جیگرتو سجاد. نایس تو میت یو تو 🙂

پاسخ خود را وارد نمایید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *