عراقی‌ها از آبادان بیرونش کردن ولی برگشت و ناخدای لنج خودش شد

«یه روز با سروصدای زیادی بیدار شدیم از خواب. دیدم فرمانده‌ی عراقی با سربازهاش تو کوچه‌ن. عراقی‌ها روی پشت‌بوم‌ها بودن. آبادان رو از دست داده بودیم.»

غفور، صاحب این لنج که الان (توی عکس) رو عرشه‌ش هستیم، بعد از حصر آبادان دستِ خونواده‌ش رو می‌گیره می‌بره کرمان. اونجا غفور (نمی‌دونم چجوری شد که) کارمندِ یه اداره‌ای می‌شه (یادم نیست کدوم اداره) و بعدش معاون رئیس می‌شه. بعد میان می‌گن «غفور! باید بری جبهه». غفور می‌گه «نمی‌رم! من همه‌ی زندگیم رو اونجا از دست دادم.» اونا هم می‌گن «باید بری!» اونم می‌گه «نمی‌رم.» اونا هم می‌گن: «خب، اخراجی!».

بعد از جنگ برمی‌گردن آبادان. غفور شغل پدرش رو ادامه می‌ده و ناخدای لنج خودش می‌شه. لِنجش رو آورده بود تعمیرش کنن. این لنج رو غفور ۲ سال پیش ۲۰۰ تومن خریده بود. پارسال بهش پیشنهادِ ۴۰۰ تومن داده بودن، نفروخت. میگه امسال با ۱۰۰ تومن هم می‌دم بره ولی مشتری نداره. کار نیست. همه‌چی خوابیده. البته همه‌ش غر نزد برامون. یه آبادانی در هر شرایطی باحاله و یه راهی پیدا می‌کنه زندگی رو دوست داشته باشه و بهش بخنده.

نظر شما

  1. مرسی از اطلاعات خوبی که قرار دادین

قسمت نظرات بسته شده است.