رفت سفر و یکی دیگه برگشت

- درآدم‌های جاده
دیدگاه‌ها برای رفت سفر و یکی دیگه برگشت بسته هستند

اسمش هست «ارغوان» ولی دوستاش بهش می‌گن «اسکارلت» چون ارغوان یعنی اسکارلت. بذارید قصه رو از زبون خودش تعریف کنم:

من اسکارلت هستم و توی “کافه خانه‌ شیراز” کار می‌کنم. بهترین دوستم خودکشی کرد و برای مدت زیادی، تا همین شیش ماه پیش حالم خیلی بد بود و همه‌چی تاریک. تا ۲۲ سالگی دریا رو ندیده بودم اگرچه عاشقش بودم. تا اینکه یک سفر رفتم پیش دریا و از اون به بعد عوض شدم.

مامان و بابام اصلن اجازه نمی‌دادن که برم سفر، اونم هیچ‌هایک، ولی من اجازه ندادم هیچ چیزی سفرم رو کنسل کنه. رفتم. مامانم می‌دونست رفتم سفر، ولی پدرم نه. وقتی برگشتم با مامانم شروع کردیم حرف زدن و قضیه به مشاجره کشید (یک مشاجره‌ی آروم و منطقی). من به مامانم گفتم که «مسیر زندگیم رو پیدا کردم و باید برم سفر». مامانم گفت: «خب برو یه خونه‌ی مجردی بگیر چون تو دیگه توی این خونه جایی نخواهی داشت.» منم خیلی آروم و با اطمینان گفتم «باشه.»

بعد از ده دقیقه مامانم اومد من رو بغل کرد و گفت «تو واقعاً عوض شدی.» و واقعن عوض شده بودم. اگه قبل از اون سفر یه همچین بحثی رو با مامانم می‌کردم قطعن وحشی‌بازی راه می‌انداختم و خونه رو به هم می‌ریختم و می‌زدم یه چیزی رو می‌شکوندم. ولی آرامش خاصی همه‌ی زندگیم رو فرا گرفته بود. رفتم سفر و یکی دیگه برگشتم خونه.