ترکمن بود و به پیرشون ایمان داشت

جاده خلوتی بود. بعدن فهمیدم بهش می‌گن جاده آلمان چون نازی‌ها زمان جنگ جهانی دوم برای خودشون درست کرده بودن. داشتم این جاده رو پیاده به سمت شرق گز می‌کردم. تو کله‌م این بود که خودم رو به گنبدکاووس برسونم و برای شبم یه میزبان پیدا کنم. تو همین فکرها بودم که احمد از راه رسید. اهل گنبدکاووس بود و داشت می‌رفت همونجا. این بیشترین مسافتی بود که تا حالا سوار بر موتور طی کرده بودم. حدود ۵۰ کیلومتر.

پرسیدم «اینجا چیکار می‌کنی؟» گفت «اومدم نماز جمعه رو تو روستای خودمون بخونم.» گفتم خب همونجا تو گنبد می‌خوندی. گفت «ما اینجا یه پیری داریم که خیلی بهش اعتقاد داریم. همیشه نماز جماعت رو میام اینجا می‌خونم.» بعد گفت که پیرشون دوسال پیش فوت شده و…

عیدفطر مهمترین عید ما سنی‌هاست. این پیر ما هر سال عید رو یک روز قبل از دولت مرکزی اعلام می‌کرد. یه بار دوتا مامور می‌فرستن پیر ما رو دعوا کنن که چرا همچین می‌کنی! میرن توی مسجد و کلی سرش داد می‌زنن. بعد پیر ما چشماشو ‌می‌بنده. همینکه چشماشو می‌بنده در ورودی و در پشتی مسجد بسته میشه و مامورها گیر می‌افتن و هرکاری میکنن در باز نمی‌شه. بعد به پای پیر ما میفتن و التماس و لابه و تضرع. میگن ما غلط کردیم، شما هر روز دلت خواست عید رو اعلام کن‌. پیر هم دلش براشون می‌سوزه و چشماشو باز می‌کنه و همزمان درهای مسجد باز میشن.

نظر شما

  1. مصطفا داسیلوا

    فک کنم منظورش حاجی یارجان بوده 🙂

قسمت نظرات بسته شده است.