از یک دنیای تاریک برگشته بود؛ عاشق پیانو و موسیقی بود

 

🔹 ده یازده سالم بود، یه روز داداش بزرگم توی خونه با رفیقاش نشسته بودن شیشه می‌کشیدن، بهم گفت بیا یه پُک بزن. زدم. گفت: «اینو بهت دادم که دفعه بعد نری اون پشت‌مشتا دزدکی بکشی بخوای ببینی این چیه ما می‌کشیم. می‌خوام همینجا جلو خودم بکشی.»
یه ماه بعد من رو برد یه جایی برِ بیابون، کلی کتکم زد. بهم گفت: «اینو زدم که نری جایی بگی شیشه کشیدم، نری بگی با داداشم نشستیم شیشه کشیدیم. زدم که نگی جلو داداشم شیشه کشیدم و کتکش رو نزد.»

🔸 قضیه‌ی این خالکوبیه چیه؟

🔹 اینو بعد از اینکه از کانون اومدم بیرون خالکوبی کردم. که دیگه به خاطر رفیق دعوا نکنم.

🔸 کانون؟

🔹 کانون اصلاح و تربیت.

اینا بخشی از مکالمه‌ی طولانی من و سیاوش بود، پسری که ازتهران تا اصفهان کنار دستم توی اتوبوس نشسته بود. زندگی سیاوش خیلی با ما فرق داشت. یه جاهاییش خیلی تاریکه. یه جاهاییش اونقدر روشن که چشو می‌زنه. ازش پرسیدم «قضیه‌ی این عکس چیه که گذاشتی بک‌گراند گوشیت؟» گفت: «اون روز بهترین حالِ دنیا رو داشتم. روی اسید بودم توی شمال»

 

🔹 داداشم به خونواده‌ی پدریمون رفته. من از اون خونواده هیشکدومشون رو ندیدم. قبل از اینکه من به دنیا بیام پدرم رو کشتن. عموم رو دار زدن. اون یکی عموم هم که مرد. پدربزرگم هم قاچاقچی معروفی بود. اون هم دار زدن.

🔸 داداشت کجاست؟

🔹 زندان. الان هفت سال می‌شه اونجاست. سه سال دیگه باید بمونه. کاسب شیشه بود دیگه.

🔸 بهش سر می‌زنی؟

🔹 فقط بعضی وقت‌ها که زنگ می‌زنه براش پول می‌فرستم. ولی نمی‌رم دیدنش. باید بهش محل نذاشت که عبرت بگیره.

🔸 راستی متولد چندی؟

🔹 هفتاد و یک.

🔸 داداشت چی؟

🔹 شصت و هشت.

 

سیاوش شهر ری بزرگ شده. در محله‌‌ای از شهر ری که خلاف، قاچاق مواد، و دعوا به خاطر رفیق از ارزش‌ها بود. بعد از کلی عصیان‌گری، قاچاق مشروبات الکلی، شلاق خوردن، دزدی، زندگی بینِ مواد مخدر و یک‌سال کارتن‌خوابی به کانون اصلاح و تربیت می‌ره و وقتی میان بیرون مادرش در عین ناامیدی از دو پسرش، یه تصمیم بزرگ می‌گیره: اینکه به شهرک اندیشه (نزدیک کرج) نقل مکان کنن تا بلکه تغییر در فضا و آدم‌های اطراف، باعث بشه سیاوش تغییر کنه.

سیاوش میگه: «تازه رفته بودیم شهرک اندیشه، یه روز که داشتم برمی‌گشتم خونه با سوشرت و شلوار پاره‌پوره و سنگ‌شور و خلاصه تیپِ شابدُلٙظیمی، دیدم بچه‌های محل، هم‌سن‌وسالای خودم، همه یه جوری نیگام می‌کنن. رسیدم خونه همه‌ی لباسام رو پاره کردم. مامانم پرسید چی شده؟ گفتم: «یه جوری نیگام می‌کنن انگار آدمخوارم. من دیگه این لباسا رو نمی‌پوشم.» از اون روز به بعد رسمی پوشیدم.»

 

🔸 الان چیکار می‌کنی؟

🔹 آرایشگر هستم. مو مدل می‌دم.

🔸 ایول. حال می‌کنی باهاش؟

🔹 آره. ولی می‌خوام مدرک تخصصی بگیرم و حرفه‌ای تر بشم.

 

سیاوش تغییر کرده. خیلی. یه جورایی برگشته. سیاوش یه ابعادِ بسیار جالب دیگه هم داره که باید براتون تعریف کنم.

 

🔹 داداشم از کلاس دوم ابتدایی وارد داستانِ شیشه و مواد شد. منم اگه اونجا می‌موندیم معلوم نبود الان جسدم رو کجا پیدا می‌کردن. یه طیب نامی داشتیم کاسب مشروب بود. بهم گفت «سیاوش، بیا برای من کار کن.» منم گفتم «باشه.» یه ماشین داد دستم و منم پُرِش می‌کردم از مشروب و براش جابجا می‌کردم. اونم به عنوان دستمزد سه بطری بهم می‌داد. بعد از یه مدت دیدم دارم خودم رو به چوخ می‌دم چون اگه یه بار منو بگیرن دهنم سرویسه. پونزده سالم بود.

🔸 سیاوش حتمن مامانت الان خیلی خوشحاله که اینجوری تغییر کردی.

🔹 باورش نمی‌شد. هنوزم میگه «باورم نمیشه برگشتی. قطع امید کرده بودم ازت.» یه روز به اهالی فامیل، همونایی که دیگه منو خونه‌شون راه نمی‌دادن، گفتم: «کاری می‌کنم همه‌تون جلو پام بلند شید. این خط، اینم نشون.» الان همونجوری شده. همون آدم‌ها میان ازم پول دستی می‌گیرن. کلی تحویلم می‌گیرن.

 

این عکس‌ها هم سلف‌پرتره‌های سیاوش هستن، در مورد عکس سمت چپ می‌گه «این عکس رو خیلی قبول دارم. عکس خوبیه.»

سیاوش بچه‌ی هنرمندیه. عاشق پیانو و موزیکه. شعر هم میگه… سیاوش میگه «پیانو می‌بینم دامن از دست می‌دم. کلن موسیقی رو خیلی دوست دارم.» شعرهایی که سیاوش میگه ریتم و قافیه‌هایی شبیه به متن آهنگ‌های زدبازی و JJ و اینا داره، ولی بار احساسی بیشتری داره. می‌گه «تو مغازه بیتِ خالی می‌ذاریم و من بداهه باهاش رپ می‌خونم.» یه چیزایی توی این پسر می‌بینم. استعدادهایی که زیرِ جامعه‌ی بیمار و پر از خلافِ بچگی‌هاش پنهان شده. سرگذشت سیاوش خیلی من رو یاد رٙپرهای آمریکایی می‌ندازه که از پسکوچه‌های دِترویت اومدن بالا و بعد از موادفروشی و زندان یهو پاشون به دنیای موسیقی و هیپ‌هاپ باز شد و از این آدم‌ها Jay-Z و Lil Wayne و ۵۰Cent و ۲pac بیرون اومدن. نمی‌دونم، ولی شاید سیاوش هم بتونه، اگه توی مسیر درست قرار بگیره. اگه بیفته توی جامعه‌ی درست.

سرگذشت سیاوش نشون می‌ده که سیاوش (و شاید هیچ آدمِ دیگه‌ای) ذاتاً بد نیست و همه‌ی شخصیت‌ها زاییده‌ی جامعه‌ای هستن که آدم توش زندگی می‌کنه. محله‌ای که سیاوش توش زندگی می‌کرد ارزش‌های متفاوتی داشت. اونجا دعوا کردنِ بی‌دلیل به خاطر رفیق، شیشه‌کشیدن با داداش بزرگتر، مشروب‌فروشی و دزدی، پیش‌نیازِ پذیرفته‌شدن و تاییدگرفتن از اون جامعه بود. و سیاوش برای اینکه پذیرفته بشه باید این کارها رو می‌کرد. ولی شاید توی شهرک اندیشه پذیرفته شدن و تایید گرفتن یه جور دیگه بود (اون روز یادتونه سیاوش لباس‌هاش رو پاره کرد؟).

نظر شما

  1. ی روز تابستون نشستم و تو حال و هوای خاصی که داشتم وبلاگت رو زیر و رو کردم و به خودم اومدم که فهمیدم نزدیک به دو ساعت گذشته و این پست هنوزم گهگاهی به ذهنم سرک میکشه مخصوصا که معلمم و بچه ها بخشی از دغدغه ی ذهنیم هستن

  2. از ساعت ۱۱ دارم پست هاتو میخونم هنوزم دوست دارم بخونم ولی حیف چه میشه کرد ساعت ۳ و فردا باید برم سر کار :((

    1. ارشاد نیک‌خواه

      جان دلی پسر. برو بخواب بعدن بیا :))

  3. به تازگی دختر و پسر دوقلوم رو که نارس به دنیا اومدن و به خاطر کمبود امکانات و تخصص از دست دادم/ برگشتم به کار ولی اصلا حوصله جمع و معاشرت با بقیه کارمندارو ندارم/ فصل اوج کار نیست/ بنابراین از صب دارم وبلاگتو زیر و رو می کنم/// این پست خیلی به دلم نشست/ کاش همه آدمایی که میفتن توی قسمت های تاریک زندگی یکی مث مادر سیاوش باشه کنارشون که ببردشون بیرون/ ببره جایی که خودشون خودشونو پیدا کنن/

  4. شهرک اندیشه شهرک خوبی بود تا اینکه شهر شد..!

قسمت نظرات بسته شده است.